هستی

بعد از ظهر دلگیری بود . نگاهم از پنجره روبرو را می کاوید شاید دلتنگیم کمتر شود . تمام منظره روبرو ساختمان نیمه تمامی بود که صاحبش بسته به جیبش می ساختش . بنابراین ، این منظره چند سالیست که مهمان پنجره خانه ماست . حالا دو نفر دارند نمایش را سنگ می کنند . یکیشان بدون هیچ ترسی از افتادن ، از مردن ، روی تخته لرزان راه می رود و دیگری خودش را از داربستها آویزان می کند .  

 دوستی در دوران دانشگاه داشتم . دختر ماهی بود . صاف و ساده . آقا رسول ، آقا رسول از دهانش نمی افتاد . آقا رسول شوهرش بود . آقا رسول را دیده بودیم . هر روز می آمد دنبالش و او پشت موتورش می نشست و گاز می دادند تا خانه .   

 هستی اش که به دنیا آمد ، داشت طعم مادر شدن را مزه مزه می کرد . اما کودکش هنوز یک ماهه نشده بود که آقا رسول از بالای یکی از همین داربستها افتاد و رفت . دیگر او را ندیدیم تا موقع امتحانهای پایان ترم . شده بود پوست و استخوان . حتی نمی توانستم به او تسلیت بگویم .

آقا رسول می دانی هستی و مادرش چقدر تنها هستند . کاش بیشتر مواظب خودت بودی . حالا هستی روی موتور کی بنشیند و قام قام کند ؟

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

ممنون که لینک کردی منم لینکتون کردم بهت سر میزنم وبلاگتم عالیه.[گل][گل][گل]

سحر

خوب خدا رحمت کنه آقا رسول و....تفلکی هستی....به روزم

سیاوش

ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم از اين كه به وبم سر زدي ممنون آپ كردم دوست داشتي سر بزن خوشحال مي شم

مهدی

سلام _ یعنی چی که با کدوم ساز برقصید!؟[نیشخند][نیشخند][نیشخند] متوجه نشدم ___ میتونید بیشتر توضیح بدین__

زادمهرمهرآفرین( حسن توکلی رودسری )

درود بر شما. باسپاس ازبزرگواری تان. ...چنین است که فرمودید. بانوی بزرگ! ...این واژه گان شوم آنگاه که ایرانیان بزرگ به خواب بودند یاآنان را بخوابی گران فرو برده بودند ، به ناگاه و ناخواسته در فرهنگ والا و بی همتای پارسی ، رخنه کرده اند.این واژه های شوم بیشتر باید از روزگار قاجار واوج آن از روزگار محمد رضا پهلوی ( در آمیزه هائی چون سرکار خانم که بدبختانه هنوز از میان نرفته و گونه ای دشنام به بانوان بزرگ ایرانیست )به فرهنگ گفتاری مردم ما راه پیدا کرده باشند. ...باسپاس ...[گل][گل][گل]

مجيد

سلام خیلی تکان دهنده بود امیدوارم که درس بگیریم

یک دوست

سلام اول از اینکه به ما لطف داری و سری می زنی ممنون دوم شرمده که خیلی دیر آپ کردم سوم آپم چهارم چه پایان غم انگیزی بود [گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی

سلام حالا خوب شد آخیش همیشه از این حرف ها بزن دیگه یعنی یه چیز بگو ما ها بفهمیم همش حرف های بزرگتر از 20 سال میزدی[نیشخند] [تعجب] [تعجب] ببخشدی آخه اول نخونده بودم مطلب رو ولی حالا... خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم [ناراحت] خیلی سخته برای دوستت مگه نه امیدوارم که این اتفاقات در زندگی هامون کمتر رخ بده یا نده ولی این تقدیر هست و نمیشه با تقدیر مبارزه کرد

من و زندگيم

خيلي ناراحت كنندست . نميدونم چي بايد بگم ...[ناراحت]

زهرا

خوشگلم خیلی قشنگ می نویسی کجایی