مالزی نامه (قسمت 15) - معبد بودایی KEK LOK SI

نهایتا راننده اتوبوس توی ایستگاه نگه داشت و به طرف مسیر تاریکی اشاره کرد و گفت معبد از اون طرفه . ما هم که هیچ اطلاعی از موقعیت مکانی خودمون نداشتیم ، در مسیر حرکت کردیم .  یه کم که از جاده اصلی و جمعیت دور شدیم و در اون مسیر شیبدار و تاریک بالا رفتیم ، تازه فهمیدیم کجاییم . باورتون نمیشه !! یک مسیر مارپیچ که  دو طرفش درخت بود و تاریک . راستش نمی تونم دقیقا اون مسیر رو توصیف کنم چون واقعا تاریک بود . شاید اگه روز بود همه چی قشنگ به نظر می رسید اما حالا که شب بود .... 

خوب ما اومده بودیم  امشب و که جزء شبهای مهم ومقدس چینیها بود ببینیم .

به یمن همین شب تردد در مسیر زیاد بود و گهگاهی چراغ ماشینها مسیر و روشن می کرد اما این ترس هم وجود داشت که با توجه به مارپیچ بودن راه ما رو نبینن ودر غربت به ملکوت اعلا بپیوندیم . حالا همه اینا به کنار ، مسأله اصلی از زمانی شروع شد که صدای پارس سگها رو از دور و نزدیک میشنیدیم . نه راه پس داشتیم و نه راه پیش . اونقدرا از جاده اصلی دور شده بودیم که دیگه به فکر برگشت نباشیم . بنابراین شروع کردیم به کمک خواستن از خدا و هر چی راز و نیاز و ذکر بلد بودیم گفتیم تا رسیدیم بالا و الحق که همین یاد خدا بود که استرس رو تا حد زیاد کاهش داد و مسیر رو کوتاه کرد .

بعد از گذشتن از مسیر ترسناک بالاخره به معبد رسیدیم . هنوز حالم دگرگون بود .

به بالا که نگاه کردم ...  وای خدای من چقدر قشنگ بود . همونطور که اون آقاهه گفته بود تمام چراغهای معبد روشن شده بود و همه درختها ، پرچینها و دیوارها با چراغهای رنگی تزیین شده بود . به هر جا که نگاه می کردی چشمک می زد .

 

 

توی پارکینگ پر از ماشینهای مدل بالا و تمیز بود و جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند . از پله ها بالا رفتیم .

 

 

ساختمان معبد از چندین صحن تشکیل شده بود که با پله ها و راهروها به هم متصل بود .

در بدو ورود به  old prayer hall می رسیدیم گرچه این محل قدیمی به نظر نمی رسه ! دیوارهای این محل دارای هزاران طاقچه کوچک است که مجسمه های بودا روی آن قرار می گیرند . و سه عدد مجسمه بزرگ طلایی رنگ .

 

 

 

 جلوی تمام بتها انواع نوشیدنیها و میوه های گرمسیری  با یک روبان قرمز به دورش یا گلهای نیلوفر قرار داده شده بود (خدا رو شکر که مثل هندوها نمی ذاشتند میوه ها بپوسه و بوی گندش همه جا رو پر کنه )

 می دونید که چینیها عاشق رنگ قرمزند و در ایام عید در وپنجره خونشون رو رنگ قرمز می زنند و کلا تزئینات خونشون قرمزه ( رنگ سلطنتی چینیها قرمز و طلاییه). مثلا یک پاکتهایی دارند که مبلغ عیدی رو داخلش قرار می دن و به بچه ها هدیه می دن .

راستش منم یک کت قرمز خیلی قشنگ چینی داشتم که احسان برام از چین آورده بود و می خواستم برای این روز بپوشمش . اما هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم . یعنی خجالت کشیدم  .خجالت

 

 

 

 در صحنهای بزرگ معمولا قسمتی برای فروش چیزهای مربوط به انجام اعمال مذهبی اختصاص داده شده بود . از جمله آنها شمعهایی به رنگ نارنجی و به شکل آناناس با یک روبان قرمز که به بالای آن بسته شده بود . مردم شمعها را خریداری می کردند ، آنها رو روشن میکردند و روی میزهای بزرگ جلوی بتها میگذاشتند .

 

 

 

این  نوع نیایش هم شبیه روشن کردن شمع در سقاخانه ها در دین اسلام و همینطور در مسیحیت در کلیساهاست .

 همچنین چهارپایه های کوچکی در این صحنها بود که رویه آن چرم بود وبصورت شیبدارکه پس از روشن کردن شمع و موقع زانوزدن در مقابل بتها و دعا کردن از اونها استفاده می کردند . البته بیشتر خانمها از اون استفاده میکردند و آقایان روی زمین زانو می زدند .

 

 

 بعد از چند پله پایین می ریم (در حالی که تمام مسیر با فانوسهای قرمز و زرد تزئین شده) و در باغ کوچکی که در این صحن قرار داره بناهای گچی و مجسمه ای از بودا قرار دارد . 

 

 

یکی از صحنه های خیلی جالبی که در اینجا دیدم زن گدای هندی ای بود که با چند تا بچه قد و نیم قد رو زمین نشسته بود و در دست مقوایی داشت که روش به زبانهای مختلف تقاضای کمک نوشته بود . دیگه تا این حد مدرنشو ندیده بودیم . فکر کنم تنها غیر چینی هایی که در معبد بودند اونها و ما بودیم . نیشخند

 

 

new prayer hall  در بالا و پشت این باغ قرار داره ولی راه مستقیمی به اونجا نیست و باید مسیر رو به ترتیب از یک صحن به صحن دیگه ادامه بدیم . برای رسیدن به new prayer hall  باید از صحن دیگه ای به نام large prayer hall بگذریم . بنابراین از پله ها بالا رفتیم . روی دیوارها تصاویر برجسته ای از بودا و احتمالا پیروانش بود .  باید از دروازه های گردی عبور می کردیم . در این بین در گوشه کنار معابد کوچکی با مجسمه های گوناگون (چند دست و چاق و شکم گنده ، تار بدست ، شمشیر بدست و ...) قرار داشت که مردم براشون شمع یا عود روشن می کردند .

 

 

 

 

در ادامه به مسیری رسیدیم که دو طرفش مجسمه های نارنجی پوش قرار داشت . یکی از چیزهایی که توجه من رو در اینجا به خودش جلب کرد علامتی بود که در جاهای مختلف معبد دیده میشد.از جمله روی سینه این مجسمه ها و در بالاترین نقطه معبد یعنی بالای Pagoda . این علامت شبیه علامت اس اس نازیها بود منتها برعکسش. احتمالا این علامت یکی از سمبلهای بوداییها به نام bent cross یا صلیب خمیده ؟ است .  البته هندوها هم نمادی شبیه این دارند که بوداییها مصر هستند که این علامتشون رو با علامت هندوها اشتباه نگیریم .

 

 

 

 

بالاخره به large prayer hall رسیدیم . یک سالن بزرگ بود که روی کفِش گلهای نیلوفر بزرگی کشیده بودند . ما به احترام مذهب و دین آنها برای ورود به هر قسمت که بت ها در اون قرار داشت ، کفشهامونو در می آوردیم . گرچه چند نفری از خود چینیها  رو دیدم که به این موضوع اهمیت نمی دادند .

در این صحن هم مجسمه های بزرگ طلایی رنگ و بعضا ریش دار قرار داده شده بود و اطراف را با گلهای ارکیده و نیلوفر تزئین کرده بودند . علاوه بر این میزی قرار داده شده بود که مجسمه چاق و طلایی و تسبیح به دست بودا روی اون بود و اطرافش هم قطعاتی طلایی که سمبل پول بود گذاشته بودند و مردم با این باور که همه سال با خوشی و موفقیت و برکت براشون همراه باشه از اونها برمی داشتند(در قبال پرداخت 1 رینگت) .

 بعد به new prayer hall رسیدیم . در داخل اینجا هم مجسمه ها و تزئینات زیادی وجود داره . همچنین ستونهای بزرگ و کنده کاری شده و دیوارهای منقش و سه مجسمه بزرگ از بودای چوبی در این مکان قرار دارند.

 

 

 

 در همین صحن درختی بود که مردم با پرداخت پول به عنوان خیریه یک روبان براق رنگی می خریدند و روش آرزوهاشون رو می نوشتند و بعد به درخت آویزون می کردند .

 

 

 

 

این من و به یاد درخت سبز در کیش انداخت . ریشه های این درخت بیرون خاکه و مردم طبق باورهایی که دارند با بستن یک تیکه پارچه به ریشه های درخت ، در حقیقت آرزوهاشونو از خدا درخواست می کنند.من فلسفه این عقاید رو نمی دونم اما چیزی که جالبه اینه که باورهای مردم مشرق زمین چقدر شبیه همه .

 

همچنین در این صحن صدای موزیک چینی هم به گوش می رسید که خیلی قشنگ بود . در بیرون صحن درختچه های گل و ماندارین ( نارنگی کوچک ) هم قرار داده شده بود

 

 

از دیگر رسوم چینیها این بود که با دادن مبلغ خیریه ( کلا برای هر کاری باید مبلغی به عنوان خیریه که معمولا 1 رینگت بود پرداخت می شد .) زنگ بزرگ وفلزی  رو با کمک دسته فلزی ای به صدا در می آوردند .

حالا فهمیده بودیم که اون صدای زنگ برای چی هر چند دقیقه به گوش می رسید .

 

 

 

بعد هم که به ساختمان pagoda یا بتکده 7 طبقه می رسیم که البته فقط تا طبقه ششم رو میشه دید . هر طبقه دارای تصاویر متعددی از بودا و دکور و تزئینات متفاوتیه و همه شهر از این بالا قابل دیدنه .

 

 

 جالبه بدونید جزیره پنانگ از جاهاییه که این مراسم رو حتی از خود چین با شکوهتر برگزار میکنه و هر ساله عده زیادی از چینیها برای این مراسم به این جزیره می آیند .

برای دیدن اطلاعات بیشتر در مورد معبد اینجا را کلیک کنید

ساعت از 11 گذشته بود و موقع برگشتن .

اومدیم توی پارکینگ و دنبال تاکسی میگشتیم . راستش فکر میکردم که همچین جایی باید یه ایستگاه تاکسی داشته باشه . مثل شهرای خودمون که جاهای دیدنی یا پر تردد معمولا اینطوریه . اما خبری از تاکسی و ایستگاه نبود . حتی تصور اینکه باید اون مسیرو ، اونم این موقع شب پیاده برگردیم برام سخت و ترسناک بود .

در همین لحظه یه ماشین STATION   که روش آرم Tourism Malaysia  بود رو دیدیم . احسان پرسید که چکار باید بکنیم و از کجا تاکسی بگیریم . گفتند که اینجا تاکسی نداره و بعد هم واقعا در حق ما لطف کردند و گفتند که تا پایین تپه شما رو می رسونیم و اونجا می تونید با تاکسی یا اتوبوس برید . خیلی بچه های باحالی بودند . در حقیقت خودشون راهنمای تور بودند و اول فکر کرده بودند که ما عرب هستیم و از دوبی اومدیم .

خلاصه به پایین تپه رسیدیم و بعد از تشکر و خداحافظی به سمت تنها اتوبوسی که اونجا بود رفتیم . اما راننده اتوبوس گفت که این زمان کاریش تموم شده و دیگه حرکت نمی کنه که البته طبیعی بود . ولی هیچ تاکسی ای و بهتره بگم هیچ جنبنده ای هم اون طرفا نبود . یه خورده جلوتر رفتیم تا به چند تا فروشنده دوره گرد رسیدیم که اونا هم داشتند وسایلشونو جمع میکردند که برن . در مورد تاکسی سوال کردیم و با شنیدن جمله   "NO TAXI , NO BUS"    تمام امیدمون ناامید شد . به دور و برم نگاه کردم . وای خدایا چرا اینجا اینقدر سگ داره اونم سگای بی دم !

نمیدونستیم چکار باید بکنیم . نه میدونستیم کجاییم و نه کجا میریم . سرگردان و مستاصل در طول یکی از خیابانها شروع به حرکت کردیم . چند قدمی نرفته بودیم که اینبار مهربونی خدا توی چراغهای چرخون آبی و قرمز به  نمایش دراومد . خدا خواسته بود و  یه ماشین پلیس مثل یه معجزه اونجا سبز شده بود .

احسان براش دست تکون داد . ماشین پلیس ایستاد و ما قضیه رو براش تعریف کردیم و اون هم آدرس یکی از مراکزشون که نزدیک اونجا بود رو داد .

با سرعت هر چه تمام به سمت مرکز رفتیم . وقتی به اونجا رسیدیم نفس راحتی کشیدم . خلاصه داخل رفتیم و مسأله رو دوباره شرح دادیم . اونا شروع کردن با هم به مالایی حرف زدن و بعد از چند دقیقه ای گفتند که با چند رینگت اومدید اینجا . مسلما براشون عجیب بود اگه می فهمیدند ما با اتوبوس اومدیم و چه بسا ما رو همونجا ول می کردند تا پیاده برگردیم هتل ! از طرفی میدونستیم که با  35 - 30 رینگت این مسیر رو می برن . بنابراین با یه مقدار زرنگ بازی گفتیم 25 رینگت . و در این لحظه بود که پلیس وظیفه شناس و انسان دوست مالزیایی  پیشنهاد داد که با 30 رینگت میتونم ببرمتون و ما هم در اون شرایط با هر چه قدر که می گفت موافق بودیم . البته به قول احسان یه مأموریت برای کمک به دو توریست بیچاره که راهشونو گم کردن هم برای خودش رد کرده و مسلما مزایای اون هم عایدش شده که نوش جانش و گوارای وجودش .

آقای پلیس با اتومبیل شخصیش ما رو به هتل رسوند . خداییش که مسیر طولانی بود . ساعت 1 بود . خسته و کوفته و ترسیده وارد شدیم . تنها چیزی که می چسبید خواب بود .   

خوب این هم از این ماجرا که به خیر و خوشی تموم شد .

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید .

/ 23 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود امين پور مجومردي

درود و سپاس از مهر و پشتيباني تو دوست خوب[قلب] در انتظار ادامه سفر نامه هستم اميدوارم كه هميشه شاد و تندرست و سربلند باشي[گل][لبخند]

مهدی

جاده هاش خیلی مثل جاده های مازندرانه به ظاهرش میگم حالا نگفتی فاصله شون چند کیلومتر بود komtar ___ batu ferringi حتماً خیلی قشنگ بود جایمن خالی اگه مامان بزرگم اونجا بود میگفت : یزیدی ها >>>>>>>>>>چینی ها رو میگم <<<<<<< خوبه مدرن هم بودن حالا گداها کارت خوان پارسیان دارن <<< حساب ارزی هم قبول میکنن >>>>> میگم یک روز کامل طول میکشه من این مطلبتون و بخونم چیککار کنم؟!!!!!!!!!!!!!!!! توی یک جایی خونده بودم اگر وقت خوندن یک متن کوتاه رو ندارین >>>>> سر و ته اونرو دقیق بخونین خب خیلی خوب میشه اگه خستگی همه ی مسافرت ها باخواب حل بشه ولی حتمآً خیلی کیف کردین جای من خالی راستی مگه آقا احسان به زبان مالایی بلد ه صحبت کنه ؟!!!!!!!! من انگلیسی به زور 2 کلمه از دهنم بیرون میاد #

خورشید

سلام . کجایی .چرا آپ نمی کنی ؟[گل]

خاطرات ويژه

چيزي كه برام جالبه اينه كه شما در كل مسيرهايي كه رفتين اطلاعات كاملي رو در اختيار داشتين . يعني همه جارو با اطلاعات و آمار كامل رفتين . در صورتي كه اگر من بودم هر روز ميرفتم تا لب ساحل فوقش و بر ميگشتم ...

خاطرات ويژه

بابت توضیحات میوه ها هم ممنون ؛ اونجا نظراتش نبود اینجا گفتم !

سارا

مهدخت عزیز بابت نوشته هات خیلی ممنون من عید میرم مالزی.مطمئن هستم نوشته هات حسابی به دردم میخوره راستی به نظرت من از اینجا دلار ببرم بهتره یا رینگیت ؟[چشمک]

سلام مرصی از اطلاعات زیباتان . می خواستم بدانم توی یک هفته که کل سفرتان بود هزینه سفر شما و همسر محترم چقدر شد و چه قدر پول لازم است ببریم

ramin

خیلی جالب بود موفق و پیروز باشید