غزه
تلویزیون را که روشن می کنم , مدام صدای گریه کودکان است و آژیر آمبولانس ها , صدای بمب و فریاد کمک . خسته شده ام از دیدن این مناظر . جنگ طلبی و سنگ دلی صهیونیستها را قبول دارم و صدای مظلومانه مردم غزه را . اما دیگر خسته شده ام . نمی خواهم ببینم . ما ملت رئوفی هستیم . دلمان بدجوری به درد می آید . اما مگر خودمان کم غصه داریم . پایین همین شهر کودکانی هستند که حتی آب شرب ندارند . مادری هست با دو فرزند معلول که هر سه ماه از بهزیستی ۶٠٠٠٠ تومان و از کمیته امداد ٧۵٠٠٠ تومان می گیرد تا زندگی اش را بچرخاند . مگر می چرخد !
هر بار رستورانی رفتیم , اینقدر دم درش ایستاده بودند به انتظار لقمه نانی... . مگر غذا از گلویمان پایین می رود با این نگاهها ؟ هر بار توی خیابان راه می روی یکی از سرما به خود می لرزد . یکی وزن می کند , یکی گل می فروشد , یکی خود را می فروشد , برای نان .
اینها همه درد است . شاید دیده نشوند . شاید خیلی ها نبینند . اما درد است .
صدای فریاد و ناله این مردم قلبم را می آزارد اما من که کاری نمی توانم بکنم . از رسول الله می نویسند که هر کس فریاد برادر مسلمان خود را نشنود مسلمان نیست . فقط برای اینکه وجدان درد بگیریم . شرم بر اعراب باد . ما !!! که لقمه از دهان خود گرفتیم تا ... !!!
نمی گویم به من چه . اما کاش می شد یک روز وقتی تلویزیون را روشن می کنی از ته دل بخندی . نمی دانم آن روز غزه و فلسطین آزاد است یا نه !
