خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

عمو نوروز

Image hosting by IMGBoot.com

یکی بود ، یکی نبود . پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمر چین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر .

بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که صبح زود پا می شد ، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جارو ، حیاط را حسابی تر و تمیز می کرد . یل می انداخت روی ایوان ، جلو حوضچه فواره دار جلوی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه ؛ سیر ، سرکه ، سماق ، سنجد ، سیب ، سبزی و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت . چندان طول نمی کشید که پلکهای پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می رفت به هوا . در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند . یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید روی سینه او می گذاشت و می نشست کنارش . آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد . اول چیزی دستگیرش نمی شد . اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بیداد همه چیز دست خورده . آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند . پیرزن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده ، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند . هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند ، تا یک روز کسی به او گفت چاره ای ندارد جز اینکه دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند ...

اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن (ننه سرما) توانست عمو نوروز را ببیند یا نه .

پ.ن١: عمو نوروز از مشهور ترین افسانه های ایرانی است .

پ.ن٢:عکس بالا ، شیراز ، تخت جمشید ، فروردین ٨٧ ، با لباس سربازان هخامنشی (؟)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸