خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

عمو نوروز

Image hosting by IMGBoot.com

یکی بود ، یکی نبود . پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمر چین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر .

بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که صبح زود پا می شد ، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جارو ، حیاط را حسابی تر و تمیز می کرد . یل می انداخت روی ایوان ، جلو حوضچه فواره دار جلوی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه ؛ سیر ، سرکه ، سماق ، سنجد ، سیب ، سبزی و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت . چندان طول نمی کشید که پلکهای پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می رفت به هوا . در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند . یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید روی سینه او می گذاشت و می نشست کنارش . آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد . اول چیزی دستگیرش نمی شد . اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بیداد همه چیز دست خورده . آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند . پیرزن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده ، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند . هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند ، تا یک روز کسی به او گفت چاره ای ندارد جز اینکه دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند ...

اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن (ننه سرما) توانست عمو نوروز را ببیند یا نه .

پ.ن١: عمو نوروز از مشهور ترین افسانه های ایرانی است .

پ.ن٢:عکس بالا ، شیراز ، تخت جمشید ، فروردین ٨٧ ، با لباس سربازان هخامنشی (؟)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸


داستان کوتاه به پیشنهاد زینب عزیز

زینب دوست خوبم ازم خواسته یک داستان کوتاه بنویسم . این کار تبحر زیادی می خواد که من ندارم . دوست داشتم شبیه داستانهای کوتاه ۵۵ کلمه ای باشه . اما نشد . به بزرگواری خودتون ببخشید ...

--------------------------------------------------------------------------------------

- عزیزم , تب کردی ... , نبینم تب کردنتو , نبینم مریضیتو دخترم . آخه تو ناز منی , خوشگل منی . الان میرم لیمو شیرین می خرم . بزار این کفشای تق تقیمو پیدا کنم . الان میام مامانی . از رختخوابت بیرون نیایی اااااااااااا . خوب ...

تق ... تق ... تق... تق ... تق... تق ... تق ..............

زن که کلافه شده بود . کفشهای پاشنه بلند را از پای دخترک بیرون بیرون کشید , بالای کمد گذاشت و خوابید .

بعر از چند ساعت , وقتی بیدار شد به صورت دخترک که با رژ لب نقاشی شده بود خیره ماند !

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ترم جدید شروع شد . می دونید دیگه ....

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧


همین یک سال پیش بود

وقتی داگ ایستاد و از بالا به جویی خیره شد نسیم ملایمی وزید .

 داگ گفت : " سلام جویی"

 سکوت هر دو را احاطه کرده .

 " جویی متاسفم . نمی خواستم اینطور بشود نمیخواستم . راستی جویی کریسمس مبارک "

داگ یک شاخه گل روی قبر جویی گذاشت و کمی دور شد .

داگ پرسید : " می توانی روزی مرا به خاطر اینکه مست پشت فرمان نشستم ببخشی ؟ "

گریس کاگویمباگا

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧


گشت

مرد طبق برنامه هر شب در خیابان فرعی توقف کرده بود .

در زیر نور ضعیف چراغ روزنامه را به فرمان اتومبیل تکیه داده بود و تیترها را می خواند . بی سیم که روشن بود شماره او را اعلام کرد . نور ضعیف چراغ خاموش شد . جای خود را به رنگهای سرخ و آبی داد .

مرد با امید به اینکه خودش فردا موضوع تیترهای روزنامه ها نشود در دل تاریکی شب راند .

تیموتی گراف

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧


در فقدان کلمات

پدرش داشت از آلزایمر می مرد . یک روز , وقتی برای صرف صبحانه روز یکشنبه , با قدمهایی لرزان وارد رستوران می شد , او در را برایش باز نگه داشت . آقای سالخورده تری که داخل رستوران بود به مرد کمک کرد و زیر لب به او گفت : " تو پسر خوبی هستی "

بعد از مرگ پدرش همیشه آن کلمات را به یاد می آورد , می دانست اگر پدرش به اندازه کافی توان داشت همین را می گفت .

یی.کارل فولک پسر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧


شعبده باز و دستیارش

کارمین شگفت انگیز باور نمی کرد نینا دارد به او خیانت می کند .سرشار از خشم نقشه انتقام را کشید .

نینا برای اجرای آخرین بخش نمایش ، روی صحنه ، به درون جعبه خزید . کارمین شگفت انگیز در وقت شعبده بازی جادوگری واقعی بود . وقتی آخرین شمشیر را سوراخ کرد صدای جیغی بلند شد .

کارمین گفت : "هجی مجی "

مارتا جارا

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧


مادربزرگ و قاتل تبر به دست

قاتل دیوانه تبر به دست به خانه نزدیک شد . همه محله را غارت کرده بود ، کیسه غنایمش تقریبا پر شده بود .

زن سالخورده ، توی خانه ، تنها نشسته بود و بافتنی می بافت . قاتل تبر خون آلودش را بلند کرد و زنگ ایوان را به صدا در آورد . پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت .

پسر کوچولو فریاد زد : " چیزی بده و جونت رو خلاص کن ! "

دایان الیوت

بچه هایی که در جشن هالووین برای گرفتن خوراکی به خانه های همسایه ها سر می زنند این جمله را به صاحبخانه می گویند . در این جشن بچه ها خود را به شکلهای ترسناکی در می آورند .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧


دومین شانس

عشق مرد ترکش کرده بود . مرد از سر ناامیدی جود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرت کرد .

اتفاقا ، چند متر آن طرف تر ، دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد .

این دو درمیان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند .

چشم هایشان به هم دوخته شد .

مجذوب یکدیگر شدند .

این یک عشق واقعی بود .

هر دو این را دریافتند .

آن هم یک متر بالاتر از سطح آب .

جی بونسلت

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧


مراسم

مرد او را از زمانی که دختر کوچکی بود می شناخت . او زیباترین دختر دنیا بود و عمیقا دوستش داشت . روزگاری او بت دختر بود . اما حالا مرد دیگری داشت دختر را از دست او می گرفت .

چشم ها برق زدند ، مرد با ملایمت گونه های دختر را بوسید ، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد .

مارک ترنر

پی نوشت : داستانهای کوتاه به ما این فرصت رو میده تا از دید خودمون داستان رو تعبیر کنیم . من این داستان رو از این دید نگاه می کنم : پدری که همیشه قهرمان بزرگ دختر کوچولوشه و دختر با هر شکلی برای پدر زیباترینه . اما بالاخره یک روز دختر باید بره تا خوشبختیشو در جای دیگه ای پیدا کنه . 

پدر دست دخترش رو در مراسم ازدواج به دست داماد میده و دخترش رو به او میسپره . 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧


سالخورده و بی قرار

مادر ، هفتاد و شش ساله بود ، ناگهان تصمیم گرفت به اروپا سفر کند . به ما گفت با جین می رود .

من و برادرم فکر کردیم ، خب ما می توانیم همانطور که قصد داشتیم ، او را به هپی هیون بفرستیم .

در این مدت ما در املاک وسیع او پرسه زدیم و شادمانه برنامه ریزی کردیم .

بعد کارت پستال رسید .

" با جین در پاریس ازدواج کردم ! او شصت و چهار سال دارد و واقعا نازنین است ! با عشق ، مادر. "

آن ج.فیلیپس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧


ایستگاه اتوبوس

" یک بلیط برای جهنم لطفا "

" متاسفم ، همه قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند . "

" امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند ؟ "

" یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم . "

" جای خالی دارد ؟ "

" زیاد "

" مقصد آن خیلی دور است ؟ "

" نه ، زیاد نه ، اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید . شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند . "

اندرو ایی.هانت

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧


اطلاعیه

تروریست های مهارنشدنی منابع نفتی جهان را به آتش کشیده اند و به همین دلیل در نیمکره شمالی « زمستان اتمی » به وجود آمده است .

بخشهای صنعتی ، کشاورزی ، حمل و نقل ، از کار افتاده اند . پیش بینی : در پنجاه سال آینده ذخیره اسب های جهان می تواند پاسخگوی نیازهای انسانی باشد . طلا هر اونس 2 دلار . یونجه بسته ای 100 دلار.

آمریکا تکذیب کرد برای حمله به کشورهای تولید کننده  یونجه نقشه هایی دارد .

سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد : " اینها مانورهای عادی نظامی است "

دیوید ریچاردز

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧


هنر و تجارت

هنرمند عقب رفت تا تناسب هندسی آخرین اثرش را بسنجد .

زمزمه کرد : " زیباست : اما فروش می رود ؟‌"

برای بررسی مفاهیم فلسفی فرصتی در کار نبود . مشتریان زمزمه کنان و هیجان زده گرد اثر هنرمند حلقه زدند .

هنرمند اثرش را به سرعت به فروش رساند .

عنکبوت با لبخندی بدخواهانه گفت :‌" این تجارت است , هنر نیست "

ران بست

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧


پنجره

کارتر از زمان قتل فجیع ریتا کنار پنجره می نشیند .

نه تلویزیون ، نه مطالعه ، نه ارتباطی . زندگی او فقط در آنچه بیرون پنجره  می گذرد خلاصه شده است .

نمی خواهد از اتاق بیرون برود ، یا بداند چه کسی غذا را آماده می کند و صورت حساب ها را می پردازد . دنیای او از دوندگانی که می گذرند ، تغییر فصلها ، عبور اتومبیلها و روح ریتا ، ساخته شده .

کارتر متوچه نیست سلول هایی که دیوارهایشان از پارچه پوشبده شده اند ، پنجره ندارند .

جین اورویس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧


قایم باشک

پسرک بالاخره حسابی نشانشان می داد . بهترین جارا برای پنهان شدن انتخاب کرده بود . عاقبت همه آنها اعتراف می کردند که او بازی را بهتر از هر کس دیگر بلد است . وقتی او را پیدا می کردند برایش دست می زدند .

گیج ها . اینقدر خنگ بودند ؟ باید اول از همه اینجا را می گشتند . خیلی ساده است !

این جا توی این یخچال پرت افتاده و فراموش شده .

داگلاس ال هاسکینز

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧


مهمانی یک میلیون دلاری

چارلی با آخرین دلاری که داشت جایزه بخت آزمایی ده میلیون دلاری را برد . بعد از برنده شدن ، همراه دوستان خیابانیش یک مهمانی برپا کرد که دو هفته طول کشید و در طی چارلی از شدت افراط در خوشگذرانی مرد .

میلیونها دلار ثروت او به نفع دولت ضبط شد ، اما نام او تا ابد به عنوان بزرگترین مهمانی دهنده در مین استریت ، زنده خواهد ماند .

.... راستی نام او چه بود ؟؟؟

دیک اسکین

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧


تحصیلات عالی

جنینگز ، وقتی دستهای آلوده اش را می شست  ، گفت : " دانشگاه فایده ای نداشت . با آن همه کاهش بودجه نمی توانستند جیز زیادی به ما یاد بدهند . آن ها فقط به ما مدرک  دادند و فرستادند دنبال کارمان "

" چطور آموزش دیدید ؟ "

" ما آموزش ندیدیم ، اما چه فرقی می کند ؟ ببین حالا من به کجا رسیده ام . "

پرستاری در را باز کرد .

" دکتر جنینگز ، شما را در اتاق عمل می خواهند . "

ران بست

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧


متاسفم که پرسیدم

« شب تاریکیه عزیزم »

زن برگشت تا مردی را که او را کنار ماشینش گیر انداخته بود ببیند .

« خوب کوچولو کار تو چیه ؟»

دست زن روی گلوی مرد کمانی نقره ای رسم کرد . جیغ مرد به خرخر تبدیل شد .

زن تیغ جراحی را به زمین انداخت ، اتومبیل را راند و به هیکل متشنج و در هم پیچیده گفت : « من جراح هستم .»

و.د.میلر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧


با وزش بادها

زن با باد جنوب به قلب مرد راه یافت . مرد با باد غربی به ذهنیت زن پی برد . باد شرقی مرد را با روح زن آشنا کرد .

آنگاه وضعیت جوی دگرگون شد و تمامی بادها به یکباره وزیدند . طوفانی عظیم و دوار پدید آوردند و زن همراه باد شمالی مرد را ترک کرد و قلب او از یخ پوشیده شد .

ریچارد ام.شارپ

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧


دستور پخت مربای نویسندگی

یک مغز کوچک بر می دارم . آن را با طرحها و شخصیتها پر می کنم ، ادویه اضافه می کنم ، کمی نمک ، ایده ها را اضافه می کنم ، و آن را روی اجاق می گذارم تا خوب جوش بزند . وقتی آماده شد ، آن را از قالب بیرون می آورم ، می برم ، آماده می کنم و به اندازه دلخواه در می آورم . دوستان ، من پیشنهاد می کنم این اثر لذت بخش را با چاشنی صرف کنید .

کانی سودات

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧


الکس نحس

استعداد خاص الکس به خوبی امتحانش را پس داده بود . یک سال پس از اینکه ظرفشویی در رستوران را کنار گذاشت ، رستوران از بین رفت . مدرسه ای که در آن درس می داد شش ماه پس از بیرون آمدن او ، بسته شد. کمی بعد از استعفای او روزنامه ای که در آن کار می کرد تعطیل شد .

الکس با لبخند دستش را بلند کرد و سوگندی خورد که او را به یکی از سربازان ارتش ایالات متحده آمریکا تبدیل می کرد .

جین میلندر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧


یک شب بارانی

در زیر باران ، جاده روستایی جورجیا درست دیده نمیشد . جودی که وانت دزدی را می راند ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت نفس زنان سوار وانت شد : « اتومبیلم خراب شده !»

« دکتری؟»

« آره »

جودی ، دیوانه جنایتکاری که تازه از آسایشگاه روانی فرار کرده بود پرسید : « توی آسایشگاه کار می کنی؟»

ویلیام ، قاتلی که تازه از زندان فرار کرده بود به دروغ گفت : « بله »

دولورس روپ

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧


گیتار

او هرگز مرا مانند گیتارش در آغوش نمی گیرد . سالهاست مرا آن چنان که گیتارش را نوازش می کند لمس نکرده است .

به درون گیتار راه پیدا می کنم تا بار دیگر در میان بازوان او جا بگیرم .

زن تمام روز را صرف تغییر دادن شکل ، صدا ، و همه خصوصیاتش کرد ، همه چیزجز آرزوی در آغوش کشیده شدن . عاقبت خاموش و ناپیدا در درون ساز جا گرفت و منتظر ماند .

" عزیزم من آمدم ! یک گیتار تازه خریدم ! عزیزم ... ؟ "

جان.ام.دانیل

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


تنها مانده

زن ، محبوس در میان دیوارهای رختشوی خانه ، توده های لباس را پشت سر هم به درون ماشین لباسشویی سیری ناپذیر که به خاطر هر لحظه تاخیر غرولند می کرد ، می ریخت . کهنه های خیس ، پاپوش های بچگانه لنگه به لنگه ، پیژامه های با نقش بت من ، لباسهای رقص سرهمی و صورتی ، پیراهن های فوتبال لکه شده از سبزه ها ، زانوبندها ، پیشبندها ، جین ها ، گرمکن های ورزشی ، دامن ها ، شلوارها ،.

اما حالا ، هر هفته فقط یک توده کوچک لباس می شوید و فکر می کند چرا روزها اینقدر طولانی هستند .

ماریل سویر کزک

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧


دیدار مجدد

در مدرسه دختر تقریبا محبوب پسر محسوب می شد . وقتی فارغ التحصیل شدند ، پسر گفت : " خواهش می کنم با من در تماس باش "

دختر گفت : " حتما تو هم همینطور. " حالا دراین دیدار آنها بعد از پنج سال برای نخستین بار ، با هم حرف می زدند .

"از دیدنت خوشحالم ."

" آره من هم همینطور."

" خواهش می کنم با من در تماس باش "

" تو هم همینطور. "

دیوید هافمن

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧


مرگ یک همسایه

دیروز همسایه من مرد . روبرتا زنی تنومند بود با موهای قهوه ای که به نظر من بسیار زیبا بود .

اگرچه روبرتا آدمی گوشه گیر بود اما خیلی به من علاقه داشت . این علاقه برایم گیج کننده بود . زیاد نمی شناختمش .

بعد از مراسم تدفین ، پسر برادر روبرتا ، جعبه کلاهی به من داد که روی آن نوشته بود : " کلاه گیس قهوه ای من برای کاترین دوست داشتنی . همسایه تو ، رابرت وایتینگ . "

مری یانگ

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧


سقوط یک افسانه

در طی هزار سال درخت ماموت غول پیکر از زمین لرزه ها ، آتش سوزیها و خشکسالیها جان به در برده بود و زیبایی باشکوهی پیدا کرده بود .

عمر طولانی او تنها با عمر کوهستان هایی که در آن ها زیسته بود قابل مقایسه بود . هزار سال دور از دسترس همه . هزار سال فتح نشدن .

 سرکارگر فریاد زد : " چقدر طول می کشید بیفتد ؟ "

 هیزم شکن تنومند تف کرد و گفت : " فوقش چند ساعت "

 " پس کارش را تمام کن "

اندرو ایی هانت

پی نوشت : به یاد مقبره کورش

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧


حوادث

رجینالد کوک پیش از ازدواج با سسیل نورتوود ، سه همسرش را به خاک سپرده بود .

 به سسیل گفت : " حوادث تاسف بار "

سسیل جواب داد : " چقدر غم انگیز ، آنها ثروتمند بودند ؟ "

رجینالد گفت : " و زیبا "

 آنها ماه عسلشان را در کوههای آلپ گذراندند .

بعدها ، سسیل به همسر تازه اش گفت : " می دانی ، عزیزم ، شوهر اول من در یک حادثه تاسف بار در کوهستان کشته شد . "

جاستین مارلو جواب داد : " چه غم انگیز. "

 مارک کوهن

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧


سرنوشت

از وقتی ساعتهای با هم بودنمان به انفجارهای خشم و پرتاب اشیاء تبدیل شد ، این تنها راه بود .پناه بردن به سرنوشت : شیر ، ازدواج می کنیم . خط ، برای همیشه جدا می شویم .

 سکه به هوا رفت . چرخید ، به زمین افتاد و آنقدر تکان خورد تا در حالی که شیری را نشان می داد بی حرکت ایستاد .

آنقدر به سکه خیره شدیم تا کاملا از حرکت بازماند .

بعد هر دو یک صدا گفتیم : بهتر است سه بار امتحان کنیم و هر چه را دو بار آمد انتخاب کنیم .

جی. ریپ

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧


قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : " مواظب باش عزیزم ، اسلحه پر است . "

 زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت : " این را برای زنت گرفته ای ؟ "

 " نه ، خیلی خطرناک است ، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم . "

" من چطورم ؟ "

مرد پوزخندی زد : " با مزه است ، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند ؟ "

 زن لبهایش را مرطوب کرد ، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت .

 " زن تو "

 جفری وایت مور

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧


نقشه های شکست خورده

آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود . نامه شرکت بیمه ، از لغو شدن قراردادهایشان خبر می داد .

 زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد . آشپزخانه بوی گاز می داد .

 روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد .

‹ ... پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود ... ›

مونیکا ویر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧


مرگ در بعد از ظهر

« لویی ، از پشت آن درخت بیرون بیا تا بتوانم مغزت را داغان کنم .»

 « جرات نداری ماشه را بکشی »

« دل و جرات من خیلی بیشتر از مغز توست »

« تونی ، تو عوضض مغز ، بادام زمینی داری ، بنگ ! »

 « ... این هم یکی دیگر! »

بنگ !

« ... ویکی دیگر! »

بنگ !

« لوئیس ، تونی ، شام ! »

 « آمدیم ، مامان ! »

پرسیلا منتلینگ

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧


شکوفه متشکرم

راستی می دونید برای چی این داستانهای کوتاه رو از کتاب داستانهای 55 کلمه ای براتون می نویسم ؟!

سو گرفتون معتقده که این داستانها مثل ساندویچهای کوچک هستند ... غیر قابل مقاومت .

و بارنابی کونراد می گه : " فقط یکی از داستانها را بخوانید . بعد سعی کنید کتاب را ببندید و از خواندن بقیه داستانها صرف نظر کنید . نمی توانید  !!!"

نظر شما چیه ؟؟؟

با تشکر از خواهرزاده عزیزم « شکوفه » که برای نوشتن این داستانهای کوتاه و جالب به من کمک کرد

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


محبوب هری

مرد ، مجذوب انحنای وسوسه انگیز اندام و برق طلایی اش ، به او که آنجا دراز کشیده بود نگاه کرد .

اما این صدای او بود که مرد را به راستی از خود بیخود می کرد . صدایی گاه ملایم و شهوت انگیز و گاه آزاد و وحشی .

او همیشه با حال و هوای مرد هماهنگ بود .

مرد او را عاشقانه به لبهایش نزدیک کرد .

 امشب هری و ترومپتش ، با هم موسیقی زیبایی می آفریدند .

بیل هورتون

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


راز

‹ لازم نیست این قدر خودت را بگیری ، واتسون ›

 ‹ متاسفم ، هولمز ، فقط فکر می کنم عاقبت مغلوب شده ای . هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی .›

هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد .

 ‹ متاسفانه اشتباه می کنی . من می دانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رسانده . ›

 ‹ فوق العاده است ! بدون هیچ شاهدی! بدون سرنخی ! چه کسی این کار را کرده است ؟ ›

 ‹ من کرده ام ، واتسون ›

 تام فورد

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


عطر گلهای سرخ

تاب و تب ازدواج . کارت دعوتها همه فرستاده شدند اما ناگهان رفتار مرد عوض می شود . بعد یک دعوا . مرد می گوید همه چیز تمام شد . از زن می خواهد برود . زن اشک ریزان به همه می نویسد مراسم برگزار نخواهد شد .

زن می پرسد : « آخر چرا ؟ چرا؟ »

 یک هفته می گذرد . و یک هفته دیگر . زن به شدت برای مرد دلتنگ شده . به آپارتمان مرد می رود و در می زند .

 صدای مرد را می شنود که می گوید : " هی ، عزیزم ، می شود در را باز کنی ؟ "

 مری زندر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


افکار بدخواهانه

« خوب زدیش ، "زک" . درست وسط دنده هاش . عالی بود .» بابی این را گفت و براثرفشار دستبندها ناله ای کرد .

زک که زانوهایش به میله ها فشرده شده بود نالید : « چی می گی ، من زدمش ؟ من سعی کردم جلوی تو رو بگیرم ! »

افسرتوی آینه اتومبیل نگاه کرد و گفت : « هی ، رفیق ، اون پشت داری با کی حرف می زنی ؟ »

مایک فیلیپس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


قسم به خون

‹ اِم ، می تونی یک راز رو نگه داری ؟›

‹ معلومه ›

‹ به خون قسم می خوری ؟ ›

 ‹ ببین تی ... ›

‹ آهان ، دکتر ، یادم رفته بود . از وقتی که از خونه رفتی ، راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده . ›

اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد . وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ، ناله ای کرد و چهره در هم کشید .

‹ خب ، رازت چیست ؟ ›

خون بین انگشت شست هر دو جریان یافت .

‹ اِم ... می دونی ، من ایدز گرفتم رفیق .›

 جو هابل

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧


آفتاب پرست بازنده

مخ. خرخوان .

دیگر بس بود. رفتن به مدرسه ای تازه در وسط ترم . شانسی برای یافتن هویتی جدید . روز اول . جبر.

زنگ اول . نشستن در ته کلاس با بچه های بی خیال ، به امید جوش خوردن با بقیه ، امتحان را خیلی زودتر از همه تمام کردم .

معلم که به محاسباتم مشکوک بود نمره ام را با صدای بلند اعلام کرد : "صد"

من شکست خورده بودم

(پاتریک اس.تری)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧


در باغ

زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود .

‹ تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! ›

 مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود .

‹ اوه ، تام ! ›

 ‹ تینا ، گل من ! ›

 ‹ اوه ، تام ! من هم تو را دوست دارم ! ›

 تام به زن رسید ، به زانو افتاد ، و به سرعت او را کنار زد .

‹ گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای !! ›

 هوپ ای تورس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧


همه سوار می شویم !

زندگی در قطار

 مدتی پیش کتاب بسیار جالبی خواندم . که زندگی را به یک یا چندین سفر با قطار تشبیه کرده بود . نوشته بود زندگی مثل سفر با قطار است .

سوار می شویم . سفر می کنیم . پیاده می شویم . دوباره سوار می شویم و بیشتر سفر می کنیم . در این سفرها هم حادثه وجود دارد و هم تاخیر . در ایستگاههای معینی غافلگیر می شویم .

بعضی از آنها را به عنوان خاطرات شادی بخش و بعضی دیگر را با اندوه بسیار به خاطر می سپاریم .

وقتی متولد می شویم و برای اولین سوار قطار می شویم ، با کسانی آشنا می شویم که تصور می کنیم تا پایان سفر همراهمان خواهند بود . آنها والدین ما هستند ! متاسفانه چنین چیزی واقعیت ندارد .

 والدین تنها تا زمانی با ما هستند که جدا به آنها نیاز داریم . آنها هم سفرهایی دارند که باید به انجام برسانند .

ما همواره با خاطرات عشق، مهربانی ، دوستی ، راهنمایی و حضور همیشگیشان زندگی می کنیم .

کسان دیگری هم هستند که سوار قطار می شوند و به نوبه خود برایمان اهمیت می یابند . آ

نها برادران ، خواهران ، دوستان و آشنایان ما هستند که یاد می گیریم دوستشان بداریم و برایمان عزیز باشند.

 سفر بعضیها مثل گردشی سر خوش است . آن را با شادی و بی خیالی طی می کنند . بعضی دیگر در سفرشان با ناراحتی ها ، اشکها و از دست دادنهای بسیار مواجه می شوند . بعضی دیگر هم تاخیر می کنند . بلکه بتوانند به نیازمندی دست همراهی دهند .

 گاهی غصه می خوریم از این که بعضی مسافران مورد علاقه مان ترجیح می دهند در کوپه دیگری سفر کنند و ما را در سفرمان تنها بگذارند . از طرف دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوانیم دنبالشان بگردیم .

با این حال ، بعد از آنکه به دنبالشان گشتیم و پیدایشان گشتیم ، گاه نمی توانیم پهلویشان بنشینیم ، زیرا ممکن است آن صندلی توسط کس دیگری اشغال شده باشد .

مهم نیست – سفر هر کسی پر است از امید ، رویا ، چالش ، عقب نشینی و وداع .

فقط باید سعی کنیم حداکثر استفاده را از سفرمان ببریم هر چه که باشد باید همواره سعی در ایجاد تفاهم با همسفرانمان داشته باشیم و خوبی های آنها را ببینیم .

یادمان باشد که در هر لحظه از سفر ، ممکن است یکی از همسفرانمان لحظه بدی را بگذرانند و به کمک ما نیاز داشته باشد . ما هم ممکن است تامل کنیم ، مردد باشیم ، یا حتی زمین بخوریم . امیدواریم ما هم کسی را پیدا کنیم که حمایت و درکمان کند .

بزرگترین معمای سفر ما این است که نمی دانیم آخرین توقف چه وقت خواهد بود .

بغل دستیهامان هم نمی دانند . شخصا می دانم که در ایستگاه آخر غمگین خواهم شد . مطمئنم .

جدا شدن از آن همه دوستان و آشنایانی که در طول سفر با قطار یافته بودم ، دردناک خواهد بود . ترک نزدیکانم غم انگیز خواهد بود . اما از طرف دیگر مطمئنم که یک روز به ایستگاه اصلی خواهم رسید و با آنها ملاقات خواهم کرد . همه شان بار و بنه ای همراه خواهند داشت که چه بسا در شروع سفر نداشتند .

از دیدن دوباره آنها خوشحال خواهم شد . همچنین خوشحال خواهم شد که در بلند کردن بارشان به آنها کمک کنم و زندگیشان را غنی تر کنم ، همانطور که آنها هم بار مرا بلند کردند و به زندگیم غنا بخشیدند .

ما همه در سفر قطار با هم هستیم .

مهم تر از همه اینکه باید سعی کنیم تا زمانی که هر یک به ایستگاه آخر برسیم و قطار را برای آخرین بار ترک کنیم ، سفر را هر چه بیشتر برای یکدیگر لذت بخش و خاطره انگیز کنیم .

 همه سوار شوید !

سفر بخیر !

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧


بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت .

 چشمهایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده .

او گفت : " آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید . حالا در بیمارستان در امان هستید "

با ضعف پرسیدم : " من کجا هستم ؟ "

زن گفت : " در ناگازاکی "

 الن ایی.مه یر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧


عشق جوانی

عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند .

جن چراغ گفت : " اگر آزادم کنید یک آرزوی هر یک از شما را برآورده خواهم کرد . "

 دختر به چشمهای پسر جوان نگاه کرد و گفت : " آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم ."

 پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت : " من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد ."

دیوید و.مه یر 

مهدی پرسید : چرا آرزو کرد دنیا به پایان برسه؟

به نظر من چون می خواست تا آخر دنیا عاشق اون دختر نباشه که اینم دلایل زیادی داره

 هر کسی برای خودش دلایل و توجیهاتی داره وفتی از یه چیزی خسته میشه .

شما چطور؟؟؟؟ 

یک ضرب المثل چینی میگه : بیشتر حوادث تلخ و عجیب توضیح منطقی دارند .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧