خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

سقوط

وقتی که اسم یک سقوط دیگه میاد , من دوچرخه محمدعلی و عروسکای گلاره رو می بینم . هِی آقای نمکی نون خشکیه اینایی که داری می بری تکه های قلب یک پدر داغداره که یه شبه همسر و بچه هاشو از دست داده .

 این جریان مربوط به خاطره ای دور در ذهن منه . وقتی که هواپیمایی به مقصد دوبی سقوط می کنه توی آبهای خلیج فارس . بعد از اون بنا به دلایلی ! در سالروز این سقوط خلیج فارس گلباران میشه . و اما این سقوط آخری اینبار یه گوشه دیگه ای از این خاک رو گلگون کرد . محسن ف و همسرش از انسانهای نیک روزگار هم در این پرواز پرنده شدند !  

 

پ.ن ١: یادمان باشد دفعه بعد که کاسپین را حراج کردیم , به جای ابرهای بارور یکی دو تا هواپیمای درست و حسابی طلب کنیم و بدانیم که اگر استحقاقش را داشته باشیم خداوند باران رحمتش را عطا خواهد فرمود بدون نیاز به هیچ تکنولوژی ای .  

پ.ن ٢: خُب , کار و بار کامران و هومن و شادمهر و ... را هم که کساد کردیم , برویم سراغ پروژه بعدی ! 

پ.ن٣ : دو بلیط برای مهدخت و احسان لطفا (این بار که خواستی سفر کنی , یادت نرود ,‌ این را می گویی , اوکی!؟ )

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸


عروسک هایم کو

یاد آن روزهای کودکیم بخیر . من و هدی و عروسکها . چقدر بچه داشتیم و بعد ها نوه دار هم  شدیم !

دخترم پردیس چقدر زیبا بود ، با آن چشمهای درشت سبز و موهای طلایی . حتی قشنگ تر از دختر هدی . دخترش اینقدر موهایش روشن بود که به سفیدی می زد . وقتی می خواستم لجش را در بیاورم می گفتم دختر تو پیر است و چقدر هم در کارم موفق بودم . خب آنوقتها نمی دانستم یک روز این رنگ هم مد خواهد شد !

دخترم با دختر هدی مدرسه می رفت . قدش بلند بود و میز آخر می نشست . برایش دفتر درست کرده بودم . پاک کن ها را بریده و قلم ها را شکسته بودم تا برایش لوازم التحریر درست کنم . مانتواش مثل مال خودم خاکستری بود و مقنعه اش سفید . درسهایش به اندازه درسهای خودم خوب بود و دستخطش هم مثلِ دستخط خودم ! بعدها که بزرگتر شد برایش لباس عروسی درست کردم . روی لباس توری سفیدش با آن دنباله بلند دامنش مروارید دوختم . موهای طلایی اش را بالا بستم و تور روی سرش انداختم . مختصر جهیزیه ای تهیه کردم وبدون داماد ! فرستادمش خانه بخت . بعد ها 3 بچه به دنیا آورد دو پسر و یک دختر .

 دختر هدی هم عروس شد . با چه جهیزیه ای . بیا و ببین ! مادرش چیزی کم نگذاشته بود . گرچه بعدها از شوهرش طلاق گرفت ( چون مادرش با مادر داماد قهر کرده بود !) اما او هم مثل پردیس من 3 بچه داشت .

نوه هایمان با هم مدرسه می رفتند . باز هم دفتر و قلم و مدرسه .

آن روزها سوژه بازیهایمان همین چیزها بود . بازی کردن نقش مادر . مثل مادرها غذا پختن ، میهمانی گرفتن ، حمام کردن بچه ها ، دوخت و دوز . اما بعد ها همه چیز عوض شد . آن عروسکهای کمر باریک و قد بلند و زیبا که آمدند ( همان دخترهایم که از خارج برگشته بودند و اسمهایشان را درآنجا به آنا و جسیکا تغییر داده بودند ) دست به سیاه و سفید نمی زدند . همیشه جلوی آینه بودند . چقدر برای آن لباسهای زیبا و چکمه های بلندشان پز می دادند . هر جا می رفتند سگشان هم دنبالشان بود . اینقدر فیس و افاده داشتند که بازی کردن با آنها نمی چسبید . بنابراین خیلی زود دکوری شدند و برگشتند به همان خارجشان .

.

.

.

دوره عروسک بازی من تمام شد . اما عروسک ها روز به روز قشنگ تر و زیباتر شدند . خیلی هاشان چند دست لباس و آینه و شانه و ... داشتند . انها سمبل زیبایی و مد بودند . همه بچه ها دوست داشتند مثل آنها باشند

برای داشتن کیف و جا مدادی ودفتر با عکس آنها از هم سبقت می گرفتند . آن روزها می گفتند این عروسکهای کمر باریک نشانی از تهاجم فرهنگی است و من نمیفهمیدم یک عروسک چطور می تواند به فرهنگ یک کشور تهاجم کند . 

اما حالا که می بینم یگانه هفت ساله نمی خواهد لباسهای تکراری بپوشد ، نیلوفر سه ساله وقتی می بیند مامانش که رفته آرایشگاه و از او قشنگتر شده ،  قهر می کند و پریای چهار ساله می خواهد ناخن هایش را فرنچ کند ، می فهمم عروسک بازی کردن با عروسک بودن چه فرقی دارد .

 

 حالا می فهمم وقتی که دکتر شریعتی می گفت " دخترهایمان را عروسک کردند و پسرهایمان را مترسک " یعنی چه .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸


چلوکباب

اون روز که سرمو گذاشته بودم روی پای مامان و مامان داشت موهامو ناز می کرد ، نمی دونم چی شد که یهو گفتم : مامان ، من وقتی بزرگ بشم ، هر روز شما و بابا رو دعوت می کنم خونم و براتون چلو کباب درست می کنم .

مامان ببخش . نتونستم به قولم عمل کنم !

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸


قلب رئوف من

امسال دیگر جوابشان می کنم . چندین سال است که اجاره نشین خانه ما هستند . همیشه دلم برایشان سوخته است . تعدادشان زیاد است . همیشه بچه ای در راه دارند . بعد هم باید این بچه ها از آب و گل در آیند . حالا هم که سرما در راه است . پس کی بساطشان را بیرون بریزم .

خود را به پنجره اتاق خواب می کوبند . هنوز کله سحر است . بگذارید بخوابم . خسته شده ام از این همه سر و صدا . از این همه بق بق بقو .

یاد آن روزگار کودکی افتادم . رفته بودم حرم و  دعای کودکانه ام این بود که " امام رضا تو رو خدا اون دو تا کفتری رو که بهت داده بودم بهم برگردون "

دعایم مستجاب شد و حالا به جای دو تا ، دو جین کفتر دارم !!!

یادم نمیاد آخرین باری که رفتم حرم . یعنی دعای مستجاب نشده ای ندارم ؟!!!

 پی نوشت 1 : وقتی بچه بودم عاشق حیوونای مختلفی بودم و برای خودم دنیایی داشتم با اونا . از گربه و جوجه گرفته تا بره و خارپشت و ... یک زمانی هم گیر داده بودم به کبوتر . کبوتر هایی که شاه پرشونو می کندن تا نتونند پرواز کنن و اینقدر توی دستای کوچیک من می موندند که از گرمای دستام به حال اغما درمی اومدند . یک مدتی باهاشون خوش بودم و بعد دلم هوای چیز دیگه ای می کرد . بنابراین هدیه می کردمشون به حرم امام رضا (ع) . بعد دوباره فیلم یاد هندستون می کرد . هر وقت با مامان می رفتم حرم ، وقتی کبوتر ها رو می دیدم یاد کبوتر خودم می افتادم و به خادمهای حرم می گفتم که کبوتر منو بهم برگردونید. جواب این بود که از بین این همه که نمیشه پیداش کرد . منم به یاد کبوتر خودم گندمهایی که آورده بودمو می ریختم برای بقیه .

 پی نوشت 2 : همسایه جدید پرسیده بود این کبوترها مال کین ؟؟؟ حالا بیا و اثبات کن که ما کفتر باز نیستیم . اینا خودشون این خونه رو انتخاب کردند برای زندگی .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧