خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

روز مادر مبارک

روز مادر امسال با سالهای گذشته فرق می کند . امسال من هم مادرم . این روز را به خودم تبریک می گویم برای داشتن دردانه ای چون تو .

 

Image hosting by IMGBoot.com

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠


اولین تجربه کیک پزی من

Image hosting by IMGBoot.com

 

برای سه ماهگی همایون کیک پختم برای اولین بار ! قبلا وقتم را برای این کارها صرف نمی کردم .  یعنی فکر نمی کردم خوب در بیاید . وقتی خراب بشود علاوه بر ضربه ای که به حس کدبانوگری خانم خانه می خورد ، ضرر مواد لازم ! هم متوجه جیب آدم میشود .

اما بعد با خودم فکر کردم یک مادر باید بتواند کیک بپزد . اصلا چرا کیک پختن یک تفریح مادر و پسری! نباشد وقتی بچه ها به سنی می رسند که بدنبال تقلید از مادر و پدرند .

برای تزئینش فکرهای دیگری داشتم اما بچه به بغل از این بهتر نمی شد .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠


آب زنید راه را هین که نگار می رسد

چقدر بد گذشت . چقدر سخت گذشت این دو هفته ی بی تو .

 

شاید دوست داشته باشید عکسهای همایون رو ببینید . اینجا

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠


عیدانه من

 

Image hosting by IMGBoot.com

نوروز خجسته . بهاران همایون

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠


بهار در راه

 

 

٩ روز به نوروز مانده و من هنوز هیچ کاری نکرده ام . قصد هم ندارم کاری بکنم . همه می گویند هیچ کس از تو که بچه کوچک داری ، انتظاری ندارد . داشته باشد هم فرقی نمی کند . من که نمی توانم بجای نگاه کردن به صورت پسرک ، بوییدنش و دزدکی بوسیدنش بیفتم به جان خانه .

پ.ن:همایون در ۴٣ روزگی  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩


روزهای دو نفره


Image hosting by IMGBoot.com

 

باید اعتراف کنم ؛ وقتی به پایان روزهای دو نفره نزدیک می شدم - روزهایی که بعد از ٧ سال ، به دونفره بودنشان عادت کرده بودم  - بغض گلویم را می فشرد . نمی خواستم نا شکری کنم ، اما خوب می دانستم که بعد از ورود پسرک ، هیچ چیز مثل گذشته نخواهد بود .

این روزها اما ،  من در زمان حال زندگی می کنم . نه دغدغه فردا را دارم و نه حسرت گذشته . این روزها ، روزهای زندگی مال من است . انگار با تولد پسرک من نیز متولد شده ام .

روزهای سه نفره ی زندگیم زیباست . تنها چیزی که ناراحتم می کند این است که روزهای تعطیل ، مال ما سه نفر نباشد .

پ.ن: عکس فوق ، پنجره ی رو به نخلستان شاه نشین ، آتشونی ، گرمه .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩


...

انگار به آخر راه رسیده ام ...

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

عکس فوق جاده ای فرعی در راه شمال .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩


برنامه چیست ؟

٣٠:٢٠ ؛

نمی دانم چه اصراری داری که همه بیاد بیاورند ، یک درد کهنه دارند ؟!

 

 

 

عکس فوق : امامزاده ای در جاده شمال ،‌ آزاد شهر .

 

پ.ن : جواب سوال را یافتم !

  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩


به همین سادگی

سالروز تولد تو ،‌سالروز عقدتان بود و یکی دو روز مانده به سالروز تولد او ، طلاق . کمتر از ۶ ماه . به همین سادگی .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩


5 سال دوست داشتنی و پر خاطره

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩


من و خوابهایم

دقت کرده اید که من دیگر چیزی از خوابهای سریالیم اینجا نمی نویسم . خوب حق دارم . سرم که به تنم زیادی نکرده . فقط همین را عرض کنم که کابوس مناظره با طرفدارانش از مناظره با خودش هم وحشتناک تر است .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩


اعتراف

باید اعتراف کنم از وقتی موهامو رنگ کردم ، وسایل شیرینی پزی و تزئین سالاد و میوه خریدم و چند جور غذای خوشگل درست کردم ، حس بهتری نسبت به خودم دارم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩


سال نو در پیش

Image hosting by IMGBoot.com

 

از پیرانه سری زمستان است شاید

یا نوباوگی بهار

که انگار هر بار رستن را ، شدن را ، از نو آغاز می کنیم .

هر آنچه هست ،

نوروز ، این یگانه نشان سبز ایزدی ایرانیان را پاس بداریم ؛ نا بماند تا ابد .

بیاد داشته باشیم همدیگر را ،

دوست بداریم یکدیگر را ،

و سپاس گزاریم آن دیگر را .

آنگاه فریاد برآوریم نوای خوش « نوروز خجسته باد »

 

دوستان عزیزم سال نو مبارک . سبز باشید و پایدار .

پ.ن:عکس بالا گلهای پامچال ، جاده ماسوله - خلخال ، ١/١/٨٨

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸


امسال بی قرار بهارم

Image hosting by IMGBoot.com

عیدهای زندگی من به دو قسمت تبدیل می شود . ٢١ سال ، لحظه تحویل سال ، در خانه بوده ام و ۶ سال ، نه . در این ۶ سال ، هر سال یک گوشه از ایران عزیز را دیده ام و به قسمت کوچکی از آرزوی بزرگم رسیده ام . اما تمام این شش سال قسمتی از دلم در خانه بود .  کنار خانواده بزرگم . و دلم آن سکوت قبل از تحویل و هیاهوی بعدش را می خواست . دلم عیدیهای بابا را می خواست که خودش با ذوق کادو پیچ کرده بود . دلم سفره هفت سینی می خواست که خودم چیده باشم ...

امسال فرصتی دست داده تا دوباره بعد از این همه سال من در کنار خانواده ام باشم تا شروع سال نو را با هم جشن بگیریم . این فرصت را مغتنم خواهم شمرد . کسی چه می داند از فردا و فردا ها !    

 امسال بی قرار بهارم .

عکس بالا : فروردین ٨٧ جاده سامان در کهکیلویه و بویراحمد. تقدیم به شکوفه عزیزم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸


بوی عید

این روزها در همه شهر بوی عید پیچیده . من این را ، از پسرکی که کنار پیاده رو نشسته و قرآنهای فیروزه کوبش را برای سفره هفت سین فریاد می کند فهمیده ام . از آواز پرنده ی غریبه ای که امروز روی شاخسار هنر نمایی می کرد و آوازش عجیب بهاری بود . از گلدانهایم که برگهای سبزشان جوانه زده . از کلاغها که با این سرما و برف یکی دو روزه داشتند می رفتند به سرزمینهای گرم ، اما پشیمان شدند . از اینکه دست و دلم به درس نمی رود و دوست دارم خانه تکانی کنم . امسال خانه تکانی ام با بقیه سالها فرق دارد . تو می دانی چرا !

از همه چیز خانه تکانی ،‌ گردگیری را بیشتر دوست دارم . گردگیری خاطراتم . عکسهای قدیمی را که وقتی نگاه می کنم بی اختیار می خندم و عکسهای جدیدتر ، آنهایی که در سفرها گرفته ایم و داغ دلم تازه میشود وقتی می بینم همه شان تک نفره است . راستی احسان می دانی چند وقت است که با هم عکس دونفره نینداخته ایم . یادمان باشد این بار پایه دوربین را ببریم!

این روزها برنامه ریزی هم می کنم . برای سفر . شاید یک سفر رویایی . باید هزینه ها را بسنجم و بعد ببینم می ارزد یا نه . خب معلوم است که می ارزد . مگر آدم چند بار زندگی می کند . مگر چقدر جوان می ماند . با همه اینها باید بسنجم !

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸


Kill Your TV

[Kill+Your+TV.jpg] 

Kill Your TV

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸


دوست دارم یعنی چی ؟

محمد : خاله .. دوسٌت دارم یعنی چی ؟ (به سکون سین)

من : دوسٌت دارم نه دوسِت دارم .

محمد : خب دوسِت دارم یعنی چی ؟

من :  متفکر یعنی I LOVE YOU

محمد : آهاااا ....لبخند

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸


عروسی

یه کارت دعوت عروسی برامون آوردند که به نظرم اینجوری نیشخندو بیشتر از اون اینجوری تعجب ه . اینجوری نیشخند از این بابت که تا حالا اینجوریشو ندیده بودم و تعجب هم از این بابت که آدمها تغییر می کنن و به همدیگه خبر نمی دن .[?]

 و اما متنش :

بسمه تعالی شانه

با عمل به سنت پیامبر اعظم (ص) مجلس جشن و سرور به مناسبت وصلت میمنت اثر عروس خانوم (اسم عروس)بانو «حاذق الاطبا» صبیه آقا (اسم پدرشون)خان و ماه داماد میرزا (اسم داماد) «مدیر قامفیوترات» ولد خلف (اسم پدرشون) دز دارالضیافه (مکان برگزاری مراسم) منعقد است .

مدعوین محترم از خواتین مکرمه و رجال معظم در یوم الاربعه به دارالضیافه نزول اجلال بفرمایند که در آن انواع اطعمه و اشربه حلال و حلویات به نحو احسن مهیا می باشد و مراسم به قواعد اسلامی برقرار و مجلس از آلات لهو و لعب از جمله جاز و قیتار و مزقون و قارمان دیگر آلات غنا مبرا و منزه بوده و متبرک به صلوات . لکن انواع کف و کل و بشکن و اصوات بلبلی بلا اشکال است .

  راستی مدیر قامفیوترات یعنی چی ؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸


کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟

کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟ دوران بارداری , به دنیا آوردن , تر و خشک کردن و ... به کنار .

اگه مجبور باشی صد بار کشوی روسریهاتو مرتب کنی و تا روتو برمی گردونی دوباره همشو کف اتاق ببینی , اینو نمی گی !

اگه مجبور باشی صد بار رد انگشتای کوچولو رو از روی تلویزیون و میز و ... پاک کنی ولی چون این آقا کوچولو دوست داره به تو کمک کنه , حاصلش اثر انگشت های بیشتری باشه , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هزار جور شکلک از خودت درآری و هر بار عکس احسان و نشون می ده بخندی و بگی ادان ادان (احسان) , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی که با این سن و سال بدوی تا دنبالت بیاد و تیر بزنه و از ته دل بخنده و دل تو هر بار که کنار میز و دیوار و پله میره بریزه پایین , اینو نمی گی .

اگه هر بار که لپ تاپت رو باز می کنی تا کارای عقب موندتو انجام بدی , بیاد و ببندتش و هر موقع که می بندیش بخواد بازش کنه و بعد که می بینه نمی تونه , برش داره و مجبور باشی که براش توضیح بدی آخه عزیز من تو هنوز یه سالته , بی خیال ... اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هر بار که گوشی رو می ده بهت و میگه  اَ  اَ (الو) با هیچکی ٢ ساعت تمام حرف بزنی , اینو نمی گی .  

اگه مجبور باشی ...

 

پ.ن: بکار بردن کلمات دو , صد و هزار نشان دهنده اغراق نویسنده  و ناشی از خستگی وی در انجام کارهای منزل می باشد . وگرنه او شیطنتهای صدرای کوچک (خواهرزاداه اش) را خیلی دوست دارد !!! (نداشته باشد چکار کند)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸


گلهای من

تابستان که می شد دل من هوس جوجه های زرد یکروزه میکرد . این بود که می شدم مامان مرغه دو تا جوجه طلایی . به پاییز نمی کشید که جوجه های کوچکم یا خوراک گربه های شکم گنده می شدند یا از یک بیماری مرموز راهی دیار باقی . چه عزاداریها که نمی کردم و چه انتقامها که از گربه بدجنس همسایه نمی گرفتم . خیلی که هنر می کردم , یکیشان بزرگ می شد و زشت , و  چون دیگر آن عزیزی سابق را نداشت باید کشته می شد ! به هر حال از وقتی که آخری را که خیلی هم برایم عزیز بود فرستادم آن دنیا دیگر حوصله نگهداری از هیچ موجود زنده ای را نداشتم . تا اینکه همین چند وقت پیش تصمیم گرفتم تغییری در رویه زندگی ام بدهم . در جایی خوانده بودم که پرورش گل و گیاه به آدم احساس شادی می دهد . من هم به شادی نیاز داشتم و از طرفی هر موقع از جلوی گلفروشیها رد می شدم قند توی دلم آب می شد پس چه بهتر از گل . نمی دانم خورشید از کدام ور درآمده بود که اینبار خیلی سریع تصمیمم را عملی کردم . حالا صاحب ٢ داوودی بنفش ٣ داوودی نارنجی , ۴ داوودی سفید و ٣ فلفل زرد و نارنجی و قرمز هستم . دیدن و نوازش گلها و اینکه هر روز صبحِ زود , آبشان بدهی و زنبورهای کوچک را ببینی که دور و بر گلهایت می پلکند و از همه مهمتر خانوم جان همان حس شادی را که می خواستم به من می دهند . 

روبروی خانه ما پیرزنی زندگی می کند . اسمش را گذاشته ام خانوم جان .  دیدارهای ما همیشه از طریق قاب پنجره است . فکر می کنم خیلی دلش گرفته و به اندازه عمق چروکهای صورتش تنهاست . 

خانوم جان دوست دارم وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنی , چشمت به گلهای داوودی و فلفل که می افتد دلت باز شود قدر یک دنیا . 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸


بعد از هزار سال

یادش بخیر آن سالها وقتی دلمان می گرفت , کاغذ و قلم بر می داشتیم و یواشکی یک چیزهایی می نوشتیم . بعد یکی پیدا می شد , کاغذ پاره هایمان را پیدا می کرد و می خواند . کارد می زدی خونمان در نمی آمد . خوب آن سالها جوان بودیم و جاهل . فکر می کردیم مثلا یکی حرفهای دلمان را بفهمد چه می شود ! حالا دوست داریم هر چه فکر می کنیم همه بفهمند ! بنابراین می رویم سراغ یکی از این بلاگ های رایگان فارسی . مثلا همین پرشین بلاگ . روزهای اول ذوق داریم و زود به زود وبلاگمان را آپ می کنیم . برایش شمارنده درست می کنیم و حال می کنیم وقتی می بینیم تعداد بازدید کننده هایمان زیاد است . هر روز خودمان هم به وبلاگمان سر می زنیم و نظرها را می خوانیم و جواب می دهیم و تبادل لینک می کنیم و آخر سر , چند بار هم رفرش می کنیم تا باز هم آمارمان برود بالا !

نیازی نیست که خیلی قدیمی باشی یا جوان و جاهل نباشی ! یک مدت که بگذرد می فهمی که اشتباه فهمیده ای . نمی شود که اسم وبلاگت را بگذاری " خاطرات زندگی من " و بعد هر چیزی که توی زندگیت اتفاق افتاد یا هر فکری کردی یا هر احساسی داشتی بنویسی و بگذاری در معرض دید عموم !  نمی توانی همه چیز را بنویسی و منتشر کنی . چون ممکن است به خیلی ها بربخورد . بر بخورد یا نخورد باید بفهمی بعضی چیزها فقط و فقط باید توی سر خودت باشد . اگر حرفهای دلت را بفهمند خیلی چیزها می شود .این می شود که لال می شوی .

به هر حال هرچه باشد , نوشتن بهتر از ننوشتن است حتی اگر همه واقعیت نباشد . از این بابت که دوستان قلم به دستت را از دست نمی دهی .

چند بار تصمیم گرفتم شروع کنم . انگشتهایم به صفحه کیبورد نمی چسبید . شاید منتظر یک روز خاص بودم . مثل روز تولد یا سالگرد ازدواجم . اما همه این روزها آمدند و رفتند و من دل و دماغ نوشتن نداشتم .  امروز خواستم بدون هیچ مقدمه و دلیلی بنویسم . وای که چه حس خوبی دارد . نوشتن این اولین پست بعد از هزار سال مثل یک کوه روی پشتم سنگینی می کرد .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸


من و خوابهایم

این روزها که اصلا تلویزیون نگاه نمی کنم ( چه بیگانه و چه خودی ! ) ذهنم از هیچ واقعه ای تاثیر نمی گیرد . در ادامه خوابهایم دیشب م.ه.د.ی ک.ر.و.ب.ی را می دیدم که پارچه بلند و سیاهی را به دستمان داده , دستهایش را پشتش گره کرده و به ما می گوید چطور این پارچه را بالای سرمان بگیریم .

این بار باید به عزای چه بنشینیم , نمی دانم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸


این درد ممتد فیل را از پای می اندازد

فاتحه بخوانید , نه برای رفتگان سوانح هوایی و زمینی , برای وضعیت حمل و نقل کشور ! فرقی نمی کند با چه سفر می کنید . یادتان باشد وصیت نامه تان را بنویسید .

پ.ن : راستی شنیده ام فیل باغ وحش مشهد نیز از پای افتاد ! 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸


سقوط

وقتی که اسم یک سقوط دیگه میاد , من دوچرخه محمدعلی و عروسکای گلاره رو می بینم . هِی آقای نمکی نون خشکیه اینایی که داری می بری تکه های قلب یک پدر داغداره که یه شبه همسر و بچه هاشو از دست داده .

 این جریان مربوط به خاطره ای دور در ذهن منه . وقتی که هواپیمایی به مقصد دوبی سقوط می کنه توی آبهای خلیج فارس . بعد از اون بنا به دلایلی ! در سالروز این سقوط خلیج فارس گلباران میشه . و اما این سقوط آخری اینبار یه گوشه دیگه ای از این خاک رو گلگون کرد . محسن ف و همسرش از انسانهای نیک روزگار هم در این پرواز پرنده شدند !  

 

پ.ن ١: یادمان باشد دفعه بعد که کاسپین را حراج کردیم , به جای ابرهای بارور یکی دو تا هواپیمای درست و حسابی طلب کنیم و بدانیم که اگر استحقاقش را داشته باشیم خداوند باران رحمتش را عطا خواهد فرمود بدون نیاز به هیچ تکنولوژی ای .  

پ.ن ٢: خُب , کار و بار کامران و هومن و شادمهر و ... را هم که کساد کردیم , برویم سراغ پروژه بعدی ! 

پ.ن٣ : دو بلیط برای مهدخت و احسان لطفا (این بار که خواستی سفر کنی , یادت نرود ,‌ این را می گویی , اوکی!؟ )

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸


مبارک!

راستی مادر ، امروز روز توست ، مبارک باشد . اصلا یادم رفته بود .

بس که بر سر گور دموکراسی زار زده ام ، هوش و حواس برایم باقی نمانده .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸


سبز

بس که فریاد کشیده ام صدایم گرفته . عکسش را در دست دارم و طول خیابان را طی می کنم .

جوجه خروسی دور و برم چیز چیز می کند .

می گویم : چیز ، شعور است که همه ندارند !!

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸


من و خوابهایم

من معمولا خواب نمی بینم اما دیشب خواب دیدم دارم با رئیس جمهور مناظره می کنم ! تحت تاثیر برنامه دیشب تلویزیون .

با توجه به این پست و پریدن من با رئیس جمهورها البته در خواب !

( من و رئیس جمهور - من و باری ) تعبیر کنید خوابهایم را !!! 

پ.ن : خوب خوابه دیگه دست خودم که نیست .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸


جایی برای روزهای بی کسی

امروز احساس بی کسی کرده بودم . با احسان رفتیم به همان "جایی برای روزهای بی کسی" خودمان .

 همان نزدیکیها مردی منتظر ایستاده بود . بعد مردهای دیگری آمدند . پیر , جوان , ورزشکار , کم پول , پولدار و حتی امروزی و فشن ! مردها دست می دادند , همدیگر را بغل می کردند  و بعد به داخل باغ می رفتند .

خیلی عجیب بود . هزار جور فکر کردم . خیلی کنجکاو شدم که بدانم قضیه چیست . چه چیزی این مردها را - از طبقات مختلف - کنار هم قرار داده ! آخر هم طاقت نیاوردم و پرسیدم !!  

 چیزی که سرنوشت این مردها را شبیه هم کرده بود اعتیاد و چیزی که آنها را اینجا کنار هم جمع کرده بود عزمی ستودنی و اراده ای قوی برای ترک آن بود .

اینجا محل برگزاری یک بنیاد مخفی است برای ترک اعتیاد . چه خوب که همه جایی برای روزهای بی کسی داشته باشند .

 

پ .ن : امیدوارم این اراده قوی پایدار باشه .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸


باری

 

دیشب خواب باری*را دیدم . باراک اوباما را می گویم . داشتیم ورزش می کردیم . خوب وقتی خواب ببینی که با رئیس جمهور امریکا داری ورزش می کنی باید او را باری بنامی !!!

 

*او در کودکی "باری" نیز نامیده می شد .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸


شما راحتید !!!

 

این عکس یه جورایی عکس تو عکسه . امیدوارم آقای ض برای گرفتن عکس از کیک پنجمین سال تاسیس شرکت خیلی توی زحمت نیفتاده باشند .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸


داستان کوتاه به پیشنهاد زینب عزیز

زینب دوست خوبم ازم خواسته یک داستان کوتاه بنویسم . این کار تبحر زیادی می خواد که من ندارم . دوست داشتم شبیه داستانهای کوتاه ۵۵ کلمه ای باشه . اما نشد . به بزرگواری خودتون ببخشید ...

--------------------------------------------------------------------------------------

- عزیزم , تب کردی ... , نبینم تب کردنتو , نبینم مریضیتو دخترم . آخه تو ناز منی , خوشگل منی . الان میرم لیمو شیرین می خرم . بزار این کفشای تق تقیمو پیدا کنم . الان میام مامانی . از رختخوابت بیرون نیایی اااااااااااا . خوب ...

تق ... تق ... تق... تق ... تق... تق ... تق ..............

زن که کلافه شده بود . کفشهای پاشنه بلند را از پای دخترک بیرون بیرون کشید , بالای کمد گذاشت و خوابید .

بعر از چند ساعت , وقتی بیدار شد به صورت دخترک که با رژ لب نقاشی شده بود خیره ماند !

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ترم جدید شروع شد . می دونید دیگه ....

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧


j'ai été la meilleure de ma classe

من TOP شدم با نمره 97 .

به قدری خوشحال شدم که کلی دور خونه دویدم و جست و خیز کردم و بعد هم گوشی تلفن رو برداشتم و به هر کی می شناختم زنگ زدم و گفتم من TOP شدم با نمره 97

خودمم باورم نمی شد اینقدر ذوق کنم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧


اکسیژن

 

ما نفس میکشیم برای اینکه زنده بمونیم . ما بدون اکسیژن می میریم اما همین اکسیژن در بدن ما تبدیل به مولکولی میشه که سلولهای بدن رو تخریب میکنه . پس با هر نفس به مرگ نزدیکتر می شیم .

حالا چکار می کنید ؟ نفس می کشید یا نمی کشید ؟

پ.ن : امروز تصمیم گرفت نفس نکشد . از نفس کشیدن خسته شده بود . من گریه کردم ، نه برای او ، برای خودم ، برای این همه ضعف و ناتوانی .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧


Bye Bye

١ - بالاخره غیبت کبرای مامان و بابا تموم شد و از سرزمین مادری شون دل کندند . می گفتند که "نه" . اما من میدونم به مادام و موسیو خیلی خوش گذشته .

٢ - کلاس فرانسه بصورت عمومی ! شروع شد .  از اینکه با دیگران سر کلاس می شینم و می تونم پیشرفتمو حس کنم خوشحالم اما همش دلهره دارم . البته این باعث میشه بیشتر تلاش کنم . ولی برای رسیدن به هدفم یک کم بیشتر از بیشتر نیاز به تلاش دارم . امیدوارم که بتونم . من 5 روزه هفته باید سر کلاس باشم . بنابراین فکر نمی کنم با وجود کار و زندگی و درس بتونم زیاد آپ کنم ( آقا مهدی دلت خنک شد ؟ نیشخند

ولی آخر هفته ها به لطف خدا می بینمتون . فعلا بای .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧


هستی

بعد از ظهر دلگیری بود . نگاهم از پنجره روبرو را می کاوید شاید دلتنگیم کمتر شود . تمام منظره روبرو ساختمان نیمه تمامی بود که صاحبش بسته به جیبش می ساختش . بنابراین ، این منظره چند سالیست که مهمان پنجره خانه ماست . حالا دو نفر دارند نمایش را سنگ می کنند . یکیشان بدون هیچ ترسی از افتادن ، از مردن ، روی تخته لرزان راه می رود و دیگری خودش را از داربستها آویزان می کند .  

 دوستی در دوران دانشگاه داشتم . دختر ماهی بود . صاف و ساده . آقا رسول ، آقا رسول از دهانش نمی افتاد . آقا رسول شوهرش بود . آقا رسول را دیده بودیم . هر روز می آمد دنبالش و او پشت موتورش می نشست و گاز می دادند تا خانه .   

 هستی اش که به دنیا آمد ، داشت طعم مادر شدن را مزه مزه می کرد . اما کودکش هنوز یک ماهه نشده بود که آقا رسول از بالای یکی از همین داربستها افتاد و رفت . دیگر او را ندیدیم تا موقع امتحانهای پایان ترم . شده بود پوست و استخوان . حتی نمی توانستم به او تسلیت بگویم .

آقا رسول می دانی هستی و مادرش چقدر تنها هستند . کاش بیشتر مواظب خودت بودی . حالا هستی روی موتور کی بنشیند و قام قام کند ؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧


تولدت مبارک

  

زیباتر از زیبایی ، احسان من ، تولدت مبارک .

هدیه ، دلم

            روی بسته نوشتم : شکستنی ست .  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧


سرما

پشت وانت نشسته بود . دور خودش یک پتوی نمناک پیچیده بود  و صورتش و زیر دستاش پنهان کرده بود . بلکه بتونه با این دستهای یخ کرده صورتش رو از گزش دونه های سوزان برف و سیلی سرما در امان نگه داره . نگاهش که با نگاهم گره خورد دلم گرفت . خدایا من چه کار می تونم بکنم ؟  ناراحت

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧


عید غدیر مبارک

 

 

شکر خداى که ما را به این روز گرامى داشته و از مؤمنان و وفاداران به پیمانى قرار داده است که با ما بسته و ما را از منکران و تکذیب‏کنندگان روز قیامت قرار نداده است

امام صادق (ع)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧


اولین برف سال 1387

ننه سرما بالاخره به شهر ما اومد  

 

 


 
 Snow
  gently falling, floating down.
over me and you
standing here standing there
the snow is falling.
white flakes come down
from heaven above
coming down like angels
the snow is falling.
all the fun times
we've had outside, buliding forts
having snow-ball fights,
while the snow is falling.
softly it comes down like
a white moist blanket,
gently whispering
' go inside or get a cold'
While the snow is falling.

max lehrman

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧


کافی شاپ

من و احسان هیچ وقت از کافی شاپ خوشمون نیومد . اینکه توی یه فضای نیمه تاریک بشینی و مثلا یه قهوه تلخ بخوری و دائما حواست باشه که دست از پا خطا نکنی . بیشتر ترجیح می دم توی خونه خودم بشینم , پاهامو دراز کنم و یک لیوان بزرگ چای داغ بخورم . البته لیوانی که بشه رنگ چای و دید .  

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧


عید قربان مبارک

 

عید قربان؛ جشن آیینه داری از ابراهیم خلیل و اسماعیل نبیل است؛ جشن "لبیک" و "سعدیک" به خدای لاشریک رحمان و رحیم، و "رمی" و راندن ابلیس لعین و رجیم؛ جشن احترام به حق زنده گی و آزادگی انسان و احتراز از ریختن خون آدمیان؛ جشن زنده نگهداشتن فرد برای زنده کردن اجتماع؛ جشن قربانی دادن در راه احیای انسان و تمرین توانایی برداشتن کارد از گلوی دیگران؛ جشن ابراهیم بودن در همهء زمان برای معماری کعبهء ایمان و آوردن امنیت و ایجاد اصلاح و اقتدار اسلام در هر نقطه یی از مکان؛ و بالاخره جشن احرام بستن برای مبارزه با حرامیان زمان و محرم بودن برای حرم ساختن زمین، در هر قاره یی از جهان!

محمد عزیزی

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧


پاسخ به یک سوال - رسیدن به فضای درخواست کردن به جای امر کردن

در جواب دوستی که پرسیده بودند :‌ "اگر زبان عشق شما و همسرتان خدمت به یکدیگر نیست، چگونه به این فضا میرسید؟ "

به نظر من وقتی مخزن عشق شما و همسرتون پر باشه به این معنی که شما زبان عشق اصلی همدیگر رو  بشناسید و  به  اون زبان با هم صحبت کنید رسیدن به این فضا یعنی درخواست به جای امر کردن کار ساده ای ست .

 وقتیکه از این لحاظ تامین باشیم لحنها تغییر خواهند کرد (درخواست به جای امر) و نیز انجام کارهایی که زمانی برایمان سخت بوده آسان می شود و دیگر امر به حساب نمی آید . در این موقع  است که احساس مورد سوء استفاده قرار گرفتن از بین می رود و با امنیت عاطفی ای که داریم , هر روز به آموخته های ما برای عشق ورزیدن افزوده خواهد شد .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧


با پر کردن مخزن عشق همسر آیا او همیشه جبران می کند؟!

دوستان خوبم

باعث افتخاره که با شما این کتاب رو یک بار دیگه می خونم و خوشحالم که همه ما به دنبال رسیدن به خوشبختی در کنار همسر و اطرافیانمون هستیم . روزی که شروع به خوندن این کتاب کردم احساس می کردم علی رغم اینکه من و احسان عاشقانه همو دوست داریم به خاطر موقعیت شغلی و سفرهای متعددش زمان زیادی رو با هم نمی گذرونیم و از هم دور شدیم . مرتب این سوال " این چه جور زندگیه که ما داریم ؟ "  توی سرم می چرخید . من از برنامه نود , دیدن فوتبال , کتاب خوندن , فیلم دیدن و ... بدم می اومد . چون احسان بعد از اومدن به خونه این کارها رو انجام می داد . این در حالی بود که خودم وقتی تنها بودم تمام این کارها رو انجام می دادم و لذت می بردم و راستش احساس گناه می کردم که احسان رو از چیزهایی که ازش لذت می بره محروم می کنم و به جاش مجبورش می کنم که با هم حرف بزنیم . فکر کنم فهمیده باشید زبان اصلی عشق من چی باشه .

احسان کتابهای متعددی پیرامون مسائل مدیریتی و علم موفقیت داره . و با خوندن اونها و البته عمل به دستورها و تمرینها به موفقیت های زیادی رسیده . عادت خوبی که احسان و آقای خ داشتند این بود که ماهی یک بار به هم یک کتاب هدیه می دادند و باز یکی از عادات خوب احسان این بود که کتابها رو می خوند .

یک شب که احسان مشغول مطالعه یکی از کتابها بود . من هم کتاب " ۵ زبان عشق " رو انتخاب کردم و شروع کردم به خوندن . این قدر این کتاب منو جذب کرد که دو روزه تمومش کردم .  حداقل کاری که خوندن این کتاب برای من انجام داد این بود که من خودم و احساساتم و نیازهام رو بهتر شناختم . و بعد این قدرت رو پیدا کردم که این نیازها و احساسات رو بیان کنم و از همسرم بخوام که به اونها توجه کنه .  و برعکس من هم  به خواسته های او احترام بذارم . حالا ما با هم فوتبال نگاه کنیم (با اینکه این فوتبال تیمهای وطنی دیدن نداره) - برنامه نود رو می بینیم و کلی می خندیم مخصوصا اگه فیروز کریمی هم هنر نمایی کنه . گاهی با هم سریالهای آبکی رو هم می بینیم . و البته کتاب خوانی هم یکی از فعالیتهای سازنده مشترک ما شده . اینها تلاشهایی از طرف من بود . یعنی این موارد رو به فهرست دوست داشتنی هام اضافه کردم . احسان هم با وجود مشغله و خستگی زیادش وقت بیشتری می ذاره تا با هم در مورد آمال و آرزوها , برنامه ها و اهدافمون و حتی خاطرات شیرینمون که بعضیاشو بیشتر از صد دفعه براش تعریف کردم حرف بزنیم . همه اینها شاید کوچک به نظر بیاد اما تاثیرگذاره . و اعتراف می کنم که هر بار این کتاب رو خوندم بزرگتر شدم .   

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧


خاطرات زندگی من ؟

وقتی که تصمیم گرفتم من هم برای خودم وبلاگی داشته باشم با خودم گفتم اسمش را" خاطرات زندگی من" می گذارم . می خواستم برای خودم از سفرهام با احسان عزیزم که بهترین خاطراتم هستند بنویسم و از روزمرگیهام که فقط برای خودم با ارزشند . از کارهایی که می کنم و چیزهایی که یاد می گیرم بنویسم .

 بعد از مدتی دیدم که فقط دارم مطالبی رو نقل قول می کنم . بس که می گفتم این به درد نوشتن نمی خوره . این خوب نیست برای گذاشتن روی اینترنت و ... در حقیقت من خواستم احترام بذارم به خواسته کسانی که وقت می گذارند و وبلاگ من و می خونند . اما پس این چه جور " خاطرات زندگی من" است . احساس کردم که دچار خودسانسوری شدم . خوب کتابهایی که می خونم هم جزء خاطرات من در زندگی هستند اما می خوام کمی بیشتر از روزمرگیهام بنویسم .

 البته نوشتن اینجور مسائل کار سختیه . تو خیلی از مسائل زندگی شخصیت رو میگی و سعی می کنی حداقل با خودت روراست باشی و البته می ترسی که دیگران در موردت چه قضاوتی داشته باشند . تو به این قضاوت نیاز نداری شاید هم اصلا برایش تره خورد نکنی اما بعضی از همین قضاوتها ناراحتت می کنند و بعضی خوشحال . اما به قول دانته " روحشان غمناک خواهد بود آنان که زندگیشان را بدون ستایش و سرزنش گذرانده اند " .

به هر حال من می نویسم از کتابهایی که می خونم و از سفرهام و از چیزهایی که برام با ارزشند . از فکرها و عقاید خودم . نه برای اینکه خودم رو ابراز کنم و نه برای اینکه به دیگران یاد بدم و نه برای محکوم کردن دیگران . برای اینکه از خودم و احساساتم درک درستی داشته باشم و خودم رو بهتر بشناسم .

1 -  احسان که دیروز برای جلسه معرفی محصول جدید مادیران (مانیتورهای خیلی ارزان AOC) به تهران رفته بود امروز برگشت و طبق معمول چیزایی که توی هواپیما بهش داده بودند رو برای من آورد . استدلال احسان اینه که : من وقتی بچه بودم اگه کسی از توی هواپیما برام چیزی می آورد خیلی خوشحال می شدم . البته من هم وقتی بچه بودم خیلی خوشحال می شدم .حالا هم بچه ام فقط قدم بلند تر شده .

2 - شرکت Apacer که یک کمپانی تایوانی است و جزء بزرگترین تولیدکننده های حافظه در دنیاست برای احسان به مناسبت عید قربان تبریک فرستاده . این یعنی احترام به انسانهایی که در دین با تو مشترک نیستند و به عنوان یک انسان حق دارند مثل تو فکر نکنند . باید ببینم برای عید غدیر هم می فرستند یا نه .

3 - راجع به کتاب 5 زبان عشق که برای چندمین بار دارم می خونمش با احسان صحبت کردم و ازش خواستم متن هدیه حضور خویش رو بخونه . البته زبان اصلی عشق من دریافت هدایا نیست اما این یکی از اساسی ترین نیازهام در زندگیه .

4 - امروز باز هم فرانسه نخوندم .

5 - این سایت رو هم ببینید من که خوشم اومد .http://www.macysbelieve.com/

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧


هیچ وقت برای یادگیری دیر نیست

آقای سمیعی ( تخته سیاه ) نوشته بودند :

"خیلی عجیبه!فکر می‌کنم شما این جملات را مستقیماً به من می‌گویید. یعنی خطاهای مرا گوشزد می‌کنید."

 

اینکه شما خودتون رو مخاطب این جملات می بینید نشون میده که فطرت همه انسانها چقدر شبیه همه . ما همه خواهان بهتر شدنیم . دوست داریم خوب باشیم و به دیگران خوبی کنیم . شاید راهش رو بلد نباشیم اما این سرشت ماست که به خوبیها عشق بورزیم و کمال گرا باشیم .

در دنیای امروز فکر می کنم وقت اون باشه که حتی برای عاشق بودن و ابراز علاقه کردن آموزش ببینیم و این رو به نسل بعد انتقال بدیم .

شنیدم دوستی که پدرش رو به تازگی از دست داده بود ، به مادرش شکوه می کرد که چرا به ما یاد ندادی که به هم بگیم : " دوستت دارم " چرا یاد ندادی که دست پدرمون رو ببوسیم و ... . همه اینها شاید کوچک به نظر بیاد اما حسرتیه که تا آخر عمر با ما خواهد بود .

 هیچ وقت برای یادگیری دیر نیست .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧


تقدیر یک مرد

آنان که آفتاب را به زندگی دیگران هدیه می کنند ، خود نمی توانند از آن سهمی نبرند . ( سر جیمز بری)

 

 

یکی از دوستای همسرم که به تازگی یک دوره مالی بد رو پشت سر گذاشته بود و تونسته بود خوشو بالا بکشه ، صاحب فرزند شده بود و وجود اون بچه به زندگیش گرما بخشیده بود دچار مشکل تازه ای شد .

با سرعت 40 کیلومتر توی ترافیک خیابون وکیل آباد می رونده که یهو پیرمردی که واقعا اجلش سر رسیده بوده می پره وسط خیابون و در این صانحه کشته میشه . آخه با این سرعت که همچین چیزی محاله .

خانم این آقا میدونه که همسرش امشبو باید پاسگاه باشه چون تصادف کرده ، اما نمی دونه که پیرمرد کشته شده . شنیدم که مبلغ دیه 60 میلیونه .

الان همسرم و یکی دو تا از دوستای دیگه رفتند تا براش غذا و پتو ببرند و فردا هم قرار شده با چند تا از خیرین و بچه های باحال بازار تماس بگیرند تا بلکه بتونند پول دیه رو جور کنند وزندگی این بنده خدا رو از پاشیدن نجات بدن و گرما رو دوباره به کانون این خانواده برگردونند .

لطفا براش دعا کنید .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧


تبریک

میلاد هشتمین سفیر عشق امام رضا (ع) بر شما مبارک باد

 

 

نایب الزیاره شما هستیم لبخند

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧


شکوفه متشکرم

راستی می دونید برای چی این داستانهای کوتاه رو از کتاب داستانهای 55 کلمه ای براتون می نویسم ؟!

سو گرفتون معتقده که این داستانها مثل ساندویچهای کوچک هستند ... غیر قابل مقاومت .

و بارنابی کونراد می گه : " فقط یکی از داستانها را بخوانید . بعد سعی کنید کتاب را ببندید و از خواندن بقیه داستانها صرف نظر کنید . نمی توانید  !!!"

نظر شما چیه ؟؟؟

با تشکر از خواهرزاده عزیزم « شکوفه » که برای نوشتن این داستانهای کوتاه و جالب به من کمک کرد

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧


شما میوه چه درختی هستید؟

برای اینکه ببینید میوه چه درختی هستید به وبلاگ دوست خوبم زینب مراجعه کنید .

یعنی اینجا رو کلیک کنید .

راستی زینب جان من میوه درخت فندق هستم و احسان میوه درخت راش

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧


امروز (من در انتظار)

از صبح درگیر کارهای خونه بودم . گردگیری و رُُفت و روب . بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن و البته کمی مطالعه و همچنین درست کردن وبلاگ یول در خونه مامان دارم خونه رو برای استقبال از همسرم – احسان - آماده می کنم . احسان از یک هفته پیش برای نمایشگاه GITEX رفته دوبی و فردا به لطف خدا بر می گرده .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧


قلب رئوف من

امسال دیگر جوابشان می کنم . چندین سال است که اجاره نشین خانه ما هستند . همیشه دلم برایشان سوخته است . تعدادشان زیاد است . همیشه بچه ای در راه دارند . بعد هم باید این بچه ها از آب و گل در آیند . حالا هم که سرما در راه است . پس کی بساطشان را بیرون بریزم .

خود را به پنجره اتاق خواب می کوبند . هنوز کله سحر است . بگذارید بخوابم . خسته شده ام از این همه سر و صدا . از این همه بق بق بقو .

یاد آن روزگار کودکی افتادم . رفته بودم حرم و  دعای کودکانه ام این بود که " امام رضا تو رو خدا اون دو تا کفتری رو که بهت داده بودم بهم برگردون "

دعایم مستجاب شد و حالا به جای دو تا ، دو جین کفتر دارم !!!

یادم نمیاد آخرین باری که رفتم حرم . یعنی دعای مستجاب نشده ای ندارم ؟!!!

 پی نوشت 1 : وقتی بچه بودم عاشق حیوونای مختلفی بودم و برای خودم دنیایی داشتم با اونا . از گربه و جوجه گرفته تا بره و خارپشت و ... یک زمانی هم گیر داده بودم به کبوتر . کبوتر هایی که شاه پرشونو می کندن تا نتونند پرواز کنن و اینقدر توی دستای کوچیک من می موندند که از گرمای دستام به حال اغما درمی اومدند . یک مدتی باهاشون خوش بودم و بعد دلم هوای چیز دیگه ای می کرد . بنابراین هدیه می کردمشون به حرم امام رضا (ع) . بعد دوباره فیلم یاد هندستون می کرد . هر وقت با مامان می رفتم حرم ، وقتی کبوتر ها رو می دیدم یاد کبوتر خودم می افتادم و به خادمهای حرم می گفتم که کبوتر منو بهم برگردونید. جواب این بود که از بین این همه که نمیشه پیداش کرد . منم به یاد کبوتر خودم گندمهایی که آورده بودمو می ریختم برای بقیه .

 پی نوشت 2 : همسایه جدید پرسیده بود این کبوترها مال کین ؟؟؟ حالا بیا و اثبات کن که ما کفتر باز نیستیم . اینا خودشون این خونه رو انتخاب کردند برای زندگی .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧


چقدر عاقل و با اخلاقید ؟

اشخاص عاقل و با اخلاق هرگز کلامی بر زبان نمی آورند که احساسات دیگران را جریحه دار سازند

 (اسمایلز)

 با هزاران امید و آرزو در یکی از مسکنهای 99 ساله در اطراف شهر نام نویسی کرده بود . خسته شده بود از اینکه وبال گردن دیگران باشد . از بد روزگار شوهرش هر چه در زندگی بدست آورده بود ، باخته بود .

گرچه پیشانیش چینهای عمیقی داشت ، او هنوز بچه بود . دلش خیلی چیز ها می خواست . دلش لباسهای نو می خواست . فلان ماشین و فلان جواهرآلات را می خواست . بچه می خواست . اصلا هر چه می دید را می خواست .

اما وقتی با هزاران امید و آرزو در یکی از مسکنهای 99 ساله در اطراف شهر نام نویسی کرده بود و با شوقی وصف نا شدنی از زیبایی محله وخانه هنوز نداشته اش می گفت عقل کلی توی ذوقش زد " مثل دهات است . به درد نمی خورد "

می دانم که دلش سوخته بود . می دانم که دلش شکسته بود . به نظر تو آه کشید ؟؟؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧