هستی
بعد از ظهر دلگیری بود . نگاهم از پنجره روبرو را می کاوید شاید دلتنگیم کمتر شود . تمام منظره روبرو ساختمان نیمه تمامی بود که صاحبش بسته به جیبش می ساختش . بنابراین ، این منظره چند سالیست که مهمان پنجره خانه ماست . حالا دو نفر دارند نمایش را سنگ می کنند . یکیشان بدون هیچ ترسی از افتادن ، از مردن ، روی تخته لرزان راه می رود و دیگری خودش را از داربستها آویزان می کند .
دوستی در دوران دانشگاه داشتم . دختر ماهی بود . صاف و ساده . آقا رسول ، آقا رسول از دهانش نمی افتاد . آقا رسول شوهرش بود . آقا رسول را دیده بودیم . هر روز می آمد دنبالش و او پشت موتورش می نشست و گاز می دادند تا خانه .
هستی اش که به دنیا آمد ، داشت طعم مادر شدن را مزه مزه می کرد . اما کودکش هنوز یک ماهه نشده بود که آقا رسول از بالای یکی از همین داربستها افتاد و رفت . دیگر او را ندیدیم تا موقع امتحانهای پایان ترم . شده بود پوست و استخوان . حتی نمی توانستم به او تسلیت بگویم .
آقا رسول می دانی هستی و مادرش چقدر تنها هستند . کاش بیشتر مواظب خودت بودی . حالا هستی روی موتور کی بنشیند و قام قام کند ؟
