خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

سرود زندگی

دانه ای بکار و مگذار هیچ جباری آن را درو کند ،

ثروتی بدست آر و مگذار هیچ شیادی از کفت برباید ،

جامه ای بباف و مگذار هیچ بیکاره ای آن را درپوشد .

و سلاحی بساز که در دفاع از خویش حمل کنی .

 

پرسی بیش شلی

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸


وعده های خداوند

خداوند وعده نکرده است

که آسمان پیوسته آبی و آفتابی باشد . 

خداوند وعده نکرده است

که راه زندگی تا پایان

گل و ریحان و سنبل و ضیمران باشد .

خداوند وعده نکرده است

آفتاب ِ بی باران

شادیِ بدون غم

و آسایش بی رنج را .

اما خداوند وعده کرده است

که هر روز نیرو بخشد

و با هر سختی آسانی و آسایش آورد

و در راه زندگی چراغ هدایت آویزد ،

بلاها را با لطافت در آمیزد

و از آسمان یاری فرستد

با شفقتی بی دریغ ،

و عشقی بی کرانه .

انی جانسون فلینت

 

پ.ن: همین شفقت بی دریغ و این عشق بی کرانه برای ما کافیست . بیایید برای داشته ها و نداشته ها غر نزنیم . بیایید یک بار هم که شده شاکر باشیم ، بی کم و کاست .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸


اگر ایمان داشته باشیم ...

زندگی مسیری مستقیم و آسان نیست

که بی مانع و آسان در آن سفر کنیم

و گاه خود را در کوچه ای بن بست گیج و گم کنیم .

و اما اگر

ایمان داشته باشیم

خدا دری همیشه به روی ما می گشاید

نه دری که به آن اندیشه کرده ایم

بلکه

دری که در نهایت آن را به سود خود می یابیم .

 

ای.جین.کرنین

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧


آسمان زیباست

آسمان بسیار زیباست

اما بسی زیباتر است

آن کس که این زیباترین سایبان آبی را آفرید

رابرت هریک

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧


مزار نوشته

اگر چه زمان  جوانی و شادابی ما را می ستاند

و غبار غم و گرد پیری بر روی می فشاند

و طومار هستی ما را در می پیچد

اما ایمان دارم که

از همان خاک

از همان گور

و از همان غبار

بی هیچ گمان

مرا زنده کند

آفریدگار جهان

سر والتر راله

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧


آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است

آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است

در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه خدا جنب خانه ماست

و اثاث البیت او عشق است

امیلی دیکنسن

هر کس در این جهان نابینا باشد ، در جهان دیگر نیز نابینا خواهد بود (سوره اسرا آیه 72 )

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧


من خسته ام

من خسته ام از اشکها و لبخندها

و از انسانهایی که می خندند و می گریند

و از اندیشه کردن که چه پیش خواهد آمد

برای مردمی که می کارند و درو می کنند

من خسته ام از روزها و ساعتها

و از جوانه های خشک و گلهای نازا

من خسته ام از آرزوها و رویاها و قدرت ها

و از همه چیز مگر از خواب

نیوتن برن

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧


ما همه مسافرانیم

ما همه مسافرانیم در بیابان عالم

و بهترین موهبتی که در این سفر می توانیم بیابیم

یک دوست پاک و صمیمی است

رابرت لویی استیونسن

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧


اگر عاشق شدی

اگر روزی عاشق شدی

در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر

زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :

بی ثبات و بی قرار در هر کار

مگر در خیال چهره معشوق

که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست

ویلیام شکسپیر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧


آرایش

اگر می بینی که مژگان خود را کمی سیاهتر می کنم

و چشمها را روشن تر

و لبها را سرخ تر

و از این آیینه و آن آیینه می پرسم

آیا خوب شده است ؟

مپندار به خودبینی پرداخته

و کاری بیهوده می کنم

زیرا من در جستجوی چهره ای هستم

که پیش از آفرینش جهان داشته ام

ویلیام باتلر یینز

دل انسانها که همان گوهر ذات و فطرت الهی آنهاست ، عجیب ترین پدیده خلقت است و عجایب هفتگانه جهان هلالی از بدر جمال اوست . اوست که نه رنگ و صورت دارد و نه عرض و ارتفاع ، نه موسیقی است نه نقاشی نه شعر و نه حکمت ، اما همه اینها از او پدیدار می شود . آن زن که در پیش آینه نشسته تا خود را بیاراید هردم نظربر دل می کند که جام جهان نماست و می بیند که ابروی خود را باید کمی باریکتر کند و بر سیاهی مژگان بیافزاید و گونه ها را کمی سرخ ترکند تا به آن مثال زیبایی که پیش از آفرینش از آن برخوردار بوده است نزدیک تر گردد .   

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧


آدمی را می توان شناخت

آدمی را می توان شناخت :

از کتابهایی که می خواند

و دوستانی که دارد

و ستایشهایی که می کند

و لباسهایش و سلیقه هایش

و از آنچه خوش نمی دارد

و از داستانهایی که نقل میکند

و از طرز راه رفتنش

و حرکات چشمانش

و ظاهر خانه و اتاقش

زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست ،

بلکه همه چیزها تا بینهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثر دارند

رالف والدو امرسن

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧


ماشینها و میمونها

بیایید به خاطر خدا آدم باشیم و میمون نباشیم

میمونهایی ایستاده در خدمت ماشینها

 یا نشسته ، با دمهای حلقه کرده در کنار

که ماشینها ما را سرگرم می کنند

 یا رادیوها ، فیلمها و گرامافونها

 دی.اچ.لورنس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧


آدمی مالک چیست ؟

هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست

مگرمرگ را

و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را

که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد .

ویلیام شکسپیر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧


بهترین ما و بدترین ما

در بدترین ما آنقدر خوبی هست

و در بهترین ما آنقدر بدی هست

که هیچ یک از ما را شایسته نیست

که از دیگران عیب جویی کنیم

ویلیام شکسپیر

 

خوشا به حال کسی که توجه به عیوب خودش مانع عیب جویی او از دیگران شود (حدیث نبوی)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧


تاج خرسندی

تاج من بر سرم نیست ،

تاج من در قلب من جای دارد ،

الماس و فیروزه ای آن را نیاراسته ،

و از دیده ها پنهان است

تاج من خرسندی من است ،

تاجی که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند .

ویلیام شکسپیر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


پند گویان ریایی

در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش

که شیب تند و ستیغ پر خار بهشت را به من بنمایی

و خود چون رندان لاابالی

در راه پرگل و ریحان عیش بخرامی

و هیچ پروای خویشت نباشد .

ویلیام شکسپیر

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


بوسه دیر هنگام

وقتی آن جوان به خواب رفت

 هرگز نخواهد دانست

که باران می بارد

 یا برف می آید

 یا ستارگان می درخشند

یا باد با شتاب می گذرد

 اتاق کوچک او سرد و تیره است

و بوسه ای را که آن دختر بر خاکش خواهد داد

 احساس نخواهد کرد

 درتی آلدیس

به امید دانستن قدر لحظه

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧


عشق من ، عشق من

از کره خالی فضا

پژواکی به گوشم آمد

 صدایی تنها که فریاد می زد

 عشق من ، عشق من

و ندانستم که من آن کلمه را شنیدم

 یا بر زبان آوردم

کلمه ای که سکوت بی پایان فضا را پر کرد .

کتلین رین

پی نوشت :این قطعه تمامی داستان آفرینش را در کلماتی چند بیان کرده است :

 این فریاد " عشق من ، عشق من " صدای آفریدگار ماست هنگامی که جمال بی انتهای خود را نظاره می کند ، و حضور حسن و جمال نامتناهی در پیش قوه ادراک نا متناهی وعشق نا متناهی چه خواهد آفرید . این صدای " عشق من " آهنگ جاودانه هستی است که همه ذرات کائنات هم می گویند و هم می شنوند .

از کتاب در قلمرو زرین

الهی قمشه ای

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧