خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 7)- گنتینگ هایلند

روز چهارم

10 فوریه 2008 (20 بهمن 1386)

 

 امروز روز شلوغی بود و مسئول صبحانه ازمون خواست که میزمون رو با 2 نفر دیگه share  کنیم . ما هم قبول کردیم . سر میز نشسته بودم که آقایی سیاه چرده با ظرف غذاش اومد و صبح بخیر گفت و سر میز نشست و بعد خانمی با موهای وز و سفید پوست که همراه همین آقا بود اومد و به ما ملحق شد . قیافه آقا داد میزد که هندیه و علاوه براون ، لهجش هم کاملا مشخص بود اما اصرار داشت که بگه اهل سوئیسه

ما هم که جوون ضایع کن بودیم بهش گفتیم که ما فکر می کنیم که تو هندی هستی و قیافت خیلی تابلوست .  

 


خلاصه از ما اصرار و از اون انکار تا اینکه فهمید که ما ایرانی هستیم و بعد گفت که اجدادش هندی بودند اما اون در سوئیس بزرگ شده .

خانم همراهش که واقعا سوئیسی بود روی دستاشو با حنا نقاشی کرده بود . ازش پرسیدم کجا این کارو کردی . گفت در Little India ، 10 رینگت داده و حنا گذاشته . بهش گفتم که در جنوب کشور ما هم مردم عیدها روی دستاشون حنا می ذارند  .

صبحانه ما که طبق معمول همیشه بود اما غذای این خانم و آقا پلو و پیاز پخته بود و از خوردنش واقعا لذت می بردند .   

برنامه امروز صبح  دیدن Genting highland   بود . با پرس و جویی که قبلا کرده بودیم  ، تصمیم گرفتیم از همین ترمینال نزدیک هتل (Puduraya) و با اتوبوس به اونجا بریم . ترمینال مملو از جمعیت بودو تمام اتوبوسهای Genting highland پر بود . توی شلوغیا بودیم که یک آقایی به احسان گفت که من می برمتون و با کلی چونه سر قیمت بالاخره راضی شد ما رو با 60  رینگت یه چیزی حدود 18000 تومان ببره . بعد هم گفت که میره ماشینشو بیاره . در همین حین که داشت میرفت می دید که راننده های دیگه دارن با ما صحبت میکنند . هر دو قدمی که میرفت به ما اشاره میکرد که با من میان یا نه . ما هم با سر تایید میکردیم که آره به خدا برو ماشینتو بردار بیار . بالاخره بعد کلی معطلی اومد . سوار که شدیم گفت فکر کردم قیمت بهتری پیشنهاد شده و با تاکسی دیگه ای میخوان برین . احسان گفت وقتی که با تو قرار گذاشتیم که با کس دیگه نمیریم و باب سخن باز شد شروع کردن راجع به کشور و سن و کار و دین وسیاست و .... به حرف زدن . 27 سالش بود اما اصلا بهش نمی اومد . بچه تر به نظر می رسید . وقتی ازش پرسیدیم مسلمونی ؟ یک کم ناراحت شد و گفت : مگه به من نمیاد مسلمون باشم که ازم سوال کردید !!!

کلا سوار تاکسی ها که می شدیم صحبت از اینجا شروع می شد که از کجا اومدید . اول فکر می کردند که ما عربیم . اما وقتی که می فهمیدند از ایران اومدیم صحبت کشیده می شد به آمریکا . آخه اون موقع فکر کنم آمریکا تهدید به حمله کرده بود . و اونها می گفتند که آمریکا می خواد به کشور شما حمله کنه و آخر و عاقبت شما هم میشه مثل عراق و افغانستان . و ما هم برای دفاع از حیثیت ایران و ایرانی کلی آسمون ریسمون بافتیم که نه ایرانی غیرت داره  و اگه آمریکا بخواد حمله کنه قلم پاشو میشکونیم و ایرانی جماعت اینجوریه و اونجوریه و خلاصه از این جور حرفا .

فاصله KL  تا Genting Highland  حدود 70 کیلومتر بود .

به عوارضی که رسیدیم آقای راننده 5 رینگت پرداخت کرد و گفت می بینید باید 5 رینگت هم اینجا بدم و به خاطر همین 60 رینگت ازتون گرفتم و اگه 40 تا می گرفتم دیگه چیزی دستمو نمی گرفت ، آخه اولش گفته بود 80 رینگت و احسان که در چونه زدن رقیب نداره گفته بود 40 تا !!! و آخرش  بیچاره رو به 60 تا راضی کرده بود . ما هم که راضی بودیم . چون بقیه همکاراش 100 تا می گرفتند . ولی این بنده خدا می خواست دلیل بیاره که چرا 60 تا گرفته .

راستی تمام مسئولین عوارضی خانمهای محجب  بودند  .

کم کم به منطقه گنتینگ نزدیک می شدیم . تلکابین از دور دیده می شد . به راه پرپیچ و خم و سرسبزکه رسیدیم ، آقای راننده برای اینکه سفر برای ما مهیج تر بشه دائم ویراژ می داد و شیشه ها رو پایین کشید تا ما از هوای کوهستانی و لطیف این منطقه لذت ببریم .

چه طبیعتی داشت . درختای سر به فلک کشیده ، براق و سبز که انگار تمام برگاشونو با دقت تمیز کرده بودند . تا تونستم نفس کشیدم و ریه هامو پر از اکسیژن کردم .

بالاخره به مقصد رسیدیم . حالا نوبت این بود که در صف پر پیچ و خم تلکابین بایستیم . عمده مردم چینی بودند که بدون وقفه حرف می زدند.

این تلکابین بزرگترین در شرق آسیاست و مبلغ بلیط تلکابین برای دو طرف نفری 10 رینگت بود .

 

 

 

 

همسفرهای ما در تلکابین منتهی به بلندیهای گنتینگ خانم و آقای چشم بادومی ای بودند که وقتی باب صحبت باز شد فهمیدیم سنگاپوری هستند . طبق گفته خودشون هر سال چند روزی رو درهتل های این ارتفاعات می گذرونند و از طبیعت و البته کازینوی این مکان که تنها کازینوی موجود در کشورهای مسلمان است استفاده می کنند . از فرصت استفاده کردیم و در مورد کشورشون پرسیدیم و گفتیم در مورد اینکه چند روز آینده رو به سنگاپور بریم یا لانکاوی و پنانگ مرددیم . و این خانم وآقا که ظاهرا به لانکاوی هم زیاد سفر کرده بودند با قاطعیت گفتند که سنگاپور هم مثل کوآلالامپوره با این تفاوت که همه چیز خیلی گرونه ، اما لانکاوی خیلی قشنگه . با توجه به این حرفها و برای اینکه مسلما طی کردن تشریفات اداری برای اخذ ویزای سنگاپور وقت  زیادی رو تلف می کرد و از حوصله ما هم خارج بود ، تصمیم برای رفتن به لانکاوی قطعی شد .

تلکابین از روی جنگل انبوه حاره ای ودر میان صدای جست و خیز میمونهای بازیگوش بالا میرفت . سر سبزی و زیبایی به قدری زیاد بود که هر بیننده ای رو به وجد می آورد . ما هم از دیگران مستثنی نبودیم . همه سکوت کرده بودیم و از صدای طبیعت لذت میبردیم .

 

 

 

 

یاد وقتی افتادم که برای اولین بارمن و احسان دو تایی با هم رفته بودم شمال . توی تلکابین نمک آبرود با یه خانم و آقای تهرانی آشنا شدیم  نمی دونم چرا آدمای هر کابینی که از بالا برمی گشت ،  به کابین روبرویی که تازه داشتند می رفتند بالا می رسیدند ، جیغ می زدند . هممون تعجب کرده بودیم و میگفتیم معلوم نیست بالا چه خبره که همه اینقدر شنگولند . اتفاقا وقتی که ما هم داشتیم برمی گشتیم پایین به تلکابین روبرویی که رسیدیم آقای تهرانی شروع کرد به داد زدن که باعث خنده همه شد . نتیجه اخلاقی اینکه سرسبزی بیش از حد مایه شادی بیش از حد میشه !!!

اما اینجا به جز صدای عبور کابین از روی قرقره ها و صدای میمونها از چیز دیگه ای خبری نبود . تازه وقتی در وسط مسیر تلکابین ایستاد و سکوت همه جا رو فرا گرفت می تونستی خودتو وسط اون جنگل انبوه تصور کنی .

ادامه دارد...

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧