بدشانسی
وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت .
چشمهایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده .
او گفت : " آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید . حالا در بیمارستان در امان هستید "
با ضعف پرسیدم : " من کجا هستم ؟ "
زن گفت : " در ناگازاکی "
الن ایی.مه یر
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
