گیتار
او هرگز مرا مانند گیتارش در آغوش نمی گیرد . سالهاست مرا آن چنان که گیتارش را نوازش می کند لمس نکرده است .
به درون گیتار راه پیدا می کنم تا بار دیگر در میان بازوان او جا بگیرم .
زن تمام روز را صرف تغییر دادن شکل ، صدا ، و همه خصوصیاتش کرد ، همه چیزجز آرزوی در آغوش کشیده شدن . عاقبت خاموش و ناپیدا در درون ساز جا گرفت و منتظر ماند .
" عزیزم من آمدم ! یک گیتار تازه خریدم ! عزیزم ... ؟ "
جان.ام.دانیل
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
