خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 4 - کوالالامپور)

...خلاصه بعد از گذر از اتوبان و پلها چهره برجهای عظیم دوقلو و KL Tower  که برح مخابراتی مالزیست از دور نمایان شد که خبر از نزدیک شدن به شهر رو می داد .  

با دیدن اون همه مناظر زیبا توی یه حالت خلسه و رویا بودیم که با نزدیک شدن به شهر تبدیل  به یک کابوس شد . باورم نمیشد یعنی ما به خاطر اینجا  این همه راه و کوبیدیم و اومدیم . این محله های شلوغ و درهم برهم با اون چیزی که من دیده و شنیده و خونده بودم ، زمین تا آسمون فرق میکرد . حسابی توی ذوقم خورده بود .

ماشینها ، موتورها ، پیاده ها ،  دوره گردها ، صدای قطار هوایی ، اوضاع شلوغ و در همی بود . علت شلوغی این بود که نزدیک china town  بودیم اما به قول آقای پاکدوست ما اومده بودیم مالزی که بین مردم باشیم .

بالاخره به هتل رسیدیم . هتل آنکاسا با فانوسهای قرمز چینی تزیین شده بود . از در که  وارد میشدی ، سمت چپ رستوران و سمت راست پله های منتهی به دیسکوبود به علاوه کامپیوتری که برای وصل شدن به اینترنت گذاشته بودند .  یک عکس بزرگ از کارکنان هتل از آشپز و پذیرش گرفته تا مدیریت و دربان بالای پله های منتهی به دیسکو بود .


روبرو بخش پذیرش هتل بود که کسانی که می خواستند   check in   کنند در یک صف و کسا نی که می خواستند   check out   کنند در صف دیگر ایستاده بودند .

برگه رسید پولی که در فرودگاه پرداخته بودیم و نشون دادیم وپس از پرداخت 500 رینگت بابت دیپوزیت ، Bell captain ما رو به اتاقمون راهنمایی کرد .

اتاق ما در طبقه 9 هتل بود و چشم انداز اون هتلهای دوقلو البته از یک طرف (یعنی ما فقط یک قلش رو میدیدیم) بود .

درست روبرو اتاق یک کلیسا بود که صدای زنگ و گاهی اوقات موزیک  میشنیدیم .

اتاق راحتی بود و تجهیزاتش کافی ولی قدیمی بود . وسایلو توی کمدها چیدیم و کمی استراحت کردیم . چقدر می چسبید بعد ازاون خواب با اعمال شاقه در هواپیما .

ساعتای 5 بود که زدیم بیرون . هم می خواستیم زودتر بفهمیم که اطرافمون چه جوریه و هم اینکه سیم کارت بگیریم و به خانواده هامون خبر بدیم که سالم رسیدیم .

من 100 رینگت به علاوه آدرس هتل رو برداشتم تا اگه گم شدم دستم به یه جایی بند باشه . و بقیه دلارها رو توی صندوق امانات هتل گداشتیم . این صندوقها فقط یک کلید داشت که در اختیار خود شخص قرار می دادند و اگر گمش می کرد باید صندوق رو داغون می کردند تا امانات رو بهش برگردونند که البته بابت جریمش و هزینش هم مبلغ 300 رینگت معادل 90 هزار تومان می گرفتند .

یکی از خیابانهای اطراف هتل رو انتخاب کردیم . همه جا شلوغ و پلوغ بود . در این قسمت شهر همه جور آدمی و با هر ملیتی می تونستی ببینی . هندی ، چینی ، اروپایی ، عرب و ... . خانمهای مالایی  پوششهای متفاوتی داشتند. لباس اصلیشون که دامن بلندی بود که معمولا پارچه ساده ای داشت و بر روی اون پیراهنی تا زانو می پوشیدند که طرحدار بود و روسری ای که از نظر رنگ متناسب با لباسشون بود . حجابشون خیلی کامل بود و حتی یک تار موشون هم دیده نمی شد گرچه من کسانی رو هم دیدم که از جلو کاملا محجب بودند و موهاشون دیده نمی شد اما شالی توری بر سر داشتند . کسانی هم بودند که محجب ولی با تیشرت و شلوار بودند . به هر حال تمام این آدمها با هر دین و مسلکی و با آزادی کامل در کنار هم زندگی می کردند.

 از لابلای ماشینها عبور کردیم و از عرض خیابان گذشتیم .

تقریبا همه مغازه ها سیم کارت داشتند اما در انواع و قیمتهای متفاوت که همین باعث میشد یک کم گیج بشیم که کدومشو انتخاب کنیم . البته چیزی که برای ما اهمیت داشت این بود که در شهرهای دیگه هم آنتن بده .

از اونجایی که برنامه ریزی کرده بودیم تا به مناطق جنگلی تامان نگارا بریم کفش اسپورت پوشیده بودیم اما دیدیم که در این اوضاع آب وهوایی نمیشه . هوا گرم و سنگین بود . بنابراین از یکی از مغازه ها صندل خریدیم . البته جنس مرغوبی نداشت اما باید می خریدیم تا بتونیم راه بریم . همونجا کفشها رو در آوردیم و صندلها رو به پا کردیم و به راهمون ادامه دادیم . هر چه از محل هتل دورتر می رفتیم اوضاع بهتر می شد . خلوت تر ، تمیز تر و مدرن تر . خیابانها با فانوسهای چینی قرمز تزئین شده بود .

قدم زنان در حرکت بودیم که یهو چشمای احسان برق زد . بله اونجا چیزی نبود جز یک پاساژ چند طبقه که محصولات کامپیوتری داشت و احسان هم که عاشق اینجور چیزهاست و البته شغلش هم ایجاب می کنه که به این محصولات توجه کنه ازم خواست که یه سری به اونجا بزنیم . البته از اول هم قرار بود یه چیزایی از اینجا بخریم تا کمی از هزینه هامونو در بیاریم اما هنوز خیلی زود بود .

با وجود اینکه به جای دیدن کامپیوتر ترجیح می دادم شهرو ببینم ، قبول کردم . پاساژ هم شلوغ بود .

احسان رفت سراغ نوت بوکها و از فروشنده راجع به خصوصیات و قیمتها سوال می کرد اما ظاهرا قیمتها مثل ایران یا حتی گرانتر بود . شاید هم فکر کرده بودند خوب میشه سر این توریستها رو کلاه گذاشت .

زیاد اونجا نموندیم و تصمیم به بازگشت گرفتیم . در راه رفت معبد هندو ها  رو دیده بودم . این معبد  که به سبک همه معابد هندی گنبدش (اگه بشه اسمشو گنبد گذاشت) بصورت طبقه طبقه و پر از انواع و اقسام مجسمه ها بود . بوی بدی می اومد . نمی دونم چرا هر جا هندو بود بوی بد هم بود .

 

می خواستم ببینم چه جوریه و مردم اونجا چی کار می کنند . بنابراین کنجکاوانه از پله ها بالارفتم و داشتم توی معبد رو دید می زدم که آقای هندی ای پرسید مال ایران هستید ؟ و ما هم جواب مثبت دادیم و یک کم با هم خوش وبش کردیم و او گفت که ایرانیهای زیادی میان اینجا و بعد هم متذکر شد که در این مکانها باید بدون کفش وارد شید . تازه فهمیدیم که منظورش این بوده که چرا کفشاتونو در نیاوردید . کلی معذرت خواهی کردیم و گفتیم که اینو نمی دونستیم . و من رفتم که کفشامو در بیارم که یهو پام خیس شد .

من اصلا آدم سخت گیری نیستم اما نمی دونم چرا نسبت به هندوها احساس خوبی ندارم . خلاصه حالم حسابی گرفته شد . نمی دونستم پامو روی چی گذاشتم . شاید به خاطر اون بوی گند بود . بنابراین از رفتن داخل معبد منصرف شدیم و گفتیم که بعدا مزاحمتون میشیم !!!  

ساعت 10 بود که تاکسی گرفتیم و به سمت برجهای دوقلو پتروناس رفتیم . دسته های رقص که کارشون به پایان رسیده بود با لباسهای چینی و یکدست توی خیابون منتهی به برجهای دوقلو بودند . درست جلوی برجها پیاده شدیم .

چه عظمت و شکوهی داشت . نورهای زیادی که بهش میتابید این بنای منحصر بفرد رو تبدیل به یک نگین درخشان کرده بود و به جلالش می افزود .  دور تا دور این برجها با پرچم مالزی تزیین شده بود . پشت سر هم برج مخابراتی KL Tower  بود که در واقع برج میلاد تهران به همین سبکک ساخته شده است .

چند دقیقه ای مات و مبهوت بزرگی و زیبایی برجها بودیم . بعد تصمیم گرفتیم که بریم و از پلی که دو برج رو به هم وصل میکنه رد بشیم و شهر رو از اون بالا ببینیم که چون دیروقت بود و در حال بسته شدن اجازه ندادند . ما هم به مرکز خرید بغلی رفتیم . اجناس اونجا هم گران بود و هم قشنگ ولی فقط به درد نگاه کردن می خورد . ما هم کمی نگاه کردیم و بعد هم تاکسی گرفتیم و به سمت هتل حرکت کردیم .

ادامه دارد ...

توصیه های من

۱ - همیشه آدرس محل اقامت و مقداری پول با خودتون داشته باشید .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧