سرنوشت
از وقتی ساعتهای با هم بودنمان به انفجارهای خشم و پرتاب اشیاء تبدیل شد ، این تنها راه بود .پناه بردن به سرنوشت : شیر ، ازدواج می کنیم . خط ، برای همیشه جدا می شویم .
سکه به هوا رفت . چرخید ، به زمین افتاد و آنقدر تکان خورد تا در حالی که شیری را نشان می داد بی حرکت ایستاد .
آنقدر به سکه خیره شدیم تا کاملا از حرکت بازماند .
بعد هر دو یک صدا گفتیم : بهتر است سه بار امتحان کنیم و هر چه را دو بار آمد انتخاب کنیم .
جی. ریپ
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٠٤ ب.ظ روز سهشنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
