خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

تایلندنامه (قسمت نهم) - کرابی

ششم فروردین

صبح حدود ساعت ٧ به  SURAT THANI رسیدیم جایی که مسافرهای که به سمت سامویی و پهانگان می رفتند و مایی که به سمت کرابی یا پوکت می رفتیم باید سوار اتوبوسهای مجزایی می شدیم . همه پیاده شدیم و با وانتهایی که در محل بود به طرف محل اتوبوسهامون رفتیم .

بعد از کمی انتظار سوار اتوبوسهای جدید شدیم . حول و حوش ٩ و نیم بود که به کرابی رسیدیم . اینجا دیگه تاکسی ای وجود نداشت . باید با وانت (نفری ١٠٠ بات ) به محل هتل می رفتیم . مسیر زیبایی بود با کوههای صخره ای و سبز و جاده های باریک . جای لوکسی نبود و من همین را دوست داشتم .

Image hosting by IMGBoot.com


هتل ما یا همان bangalow ما (که بعدا فهمیدیم) در منطقه Ao nang بود و از همه دورتر . البته از خود Ao nang یعنی جایی که رستورانها و بازار و بقیه هتل ها هستند هم دورتر . یه جایی نزدیک camping area و پلیس توریست  و در کل دورافتاده . لعنت به تو Mamm . گفته بودیم دنبال آرامشیم اما نه در این حد .

اسم این هتل Baan Po ngan بود . همه چیز اینجا چوبی است از میز و صندلی گرفته تا اتاقها . هر اتاق ، کلبه ای مجزاست  با ایوان و دو صندلی در آن . دستشوییهایش شیر آب دارد که نعمت بزرگیست . با کفش داخل اتاقها نمی روند .  شاید به خاطر این باشد که نزدیک اینجا محله مسلمانان است . اتاقها مارمولک دارد . مسئول رسپشن می گوید این چیزها طبیعی است و مارمولکها کاری به شما ندارند . بنابراین زندگی مسالمت آمیز با آنها را که از در و دیوار بالا می روند ، آغاز می کنیم . یک اسپری ضد پشه مجانی هم می گیریم .  یک استخر کوچک هم دارد که در جای دنجی قرار دارد . خوبیش این است که وقتی یک خانواده آنجاست ، دیگران به استحر نمی روند . در کل جای خوبی است و تمیز و البته آرام .   

 بعد از خواب و استراحت سوار ماشین صاحب هتل شدیم تا به محدوده شهری برویم . ( سرویس رفت مجانی است ) جایی که رستورانها و بازار قرار داشت . همه اینها در امتداد جاده ای بود که یک طرفش دریا بود . به کنار دریا رفتیم . ساحل آرام و فیروزه ای ، زیبا بود و من دوست داشتم تمام آن صحنه را در چشمهایم داشته باشم ، اما نمی شد . درست کنار ما خانوم و آقایی داشتند کتاب می خوندند . با خودم گفتم " عجب خلهایی ، خوب کتابو تو خونت بخون . وقتی میای اینجا از این همه زیبایی لذت ببر و آرامش بگیر " . انگار بلند با خودم حرف زده بودم چون احسان گفت : اینها به قدری آرامش فکری دارند که همه جا راحت و آرومند .

Image hosting by IMGBoot.com

 

Image hosting by IMGBoot.com

هوا که بهتر شد رفتیم به سمت بازار . مغازه های مختلفی هم بودند که وسایل غواصی و اسنورکلینگ می فروختند . من می خواستم برای خودم لباس مناسبی بخرم تا فردا برای تور ۴ آیلند رزرو کنیم . نهایتا یک لباس غواصی خریدم (٣٩٠٠ بات) تا اگر خواستیم غواصی هم برویم راحت باشم . اما با فروشنده قرار گذاشتیم که اگر در هتل پوشیدم و خوشم نیامد پس می دهم و او هم قبول کرد . فروشنده این وسایل یا تایلندی هستند یا وایت ها . که وایتهایشان زبل ترند . 

در کنار خیابان انواع و اقسام بیزنس ها به چشم می خورد . اکثرا لباس می فروشند یا تورهای مختلف را پیشنهاد می دهند . چرخ دستیهایی که غذا می پزند ، کارشان از همه پر رونق تر است و اروپاییها با چه حرص و ولعی کنار خیابان می نشینند و غذا می خورند .  در اینجا علاوه بر این دست فروشها ، انواع فست فود ها هم وجود دارد . اما من که دیگر شبیه همبرگر شده ام . به پیتزا کمپانی می رویم  . پاستا با ham سفارش می دهیم (اصلا دقت نکرده ایم که ham ژامبون خوک است) و پاچین مرغ .  اینجا اصلا نمی فهمند غذای حلال و حرام یعنی چه . گرچه روی چیپس هم مارک حلال دارد . یعنی هر طور خواستیم به گارسونها حالی کنیم ، نشد . به هر حال گرسنه تر از آن بودیم که مهم باشد برایمان . پاستا را که می آورند می بینیم ham ندارد . احتمالا کسی که سر دیگ بوده فهمیده و برای ما بدون ژامبونش را کشیده و البته پولش را از مبلغ کم کرده .  هر دویشان خوشمزه است شایدم من خیلی گرسنه ام .

بعد از گشت و گذار در هیاهوی بازار ، روی سکوهای کنار ساحل می نشینیم . با تاریک شدن هوا ، فانوسهای کاغذی ، یکی یکی روشن و هر کدام با یک آرزو در آسمان محو می شوند .

 باران می بارد . بارانهای مناطق استوایی شوخی ندارند . کافیست چند لحظه صبر کنی تا خیسِ خیس بشوی . توک توک می گیریم و به سمت هتل می رویم . صدای باران و موجهای دریا و بادی که می وزه ...

ادامه دارد ...

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩