خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

تایلند نامه (قسمت ششم) - معبد سپیده دم

در اطراف می چرخیم و به سمت ایستگاه قایق ها می رویم . تا وات آرون یا معبد سپیده دم را در آنسوی رودخانه ببینیم . با بلیط قبلی که می گفتند می شود تمام این ٣ معبد را دید نمی شود برویم . باید دوباره بلیط تهیه کنیم . نفری ۶ بات .

اینجا به نسبت دو معبد دیگر خیلی خلوت تر و دنج تر است . کنار در ورودی کسانی هستند که لباس تایلندی کرایه می دهند به مبلغ ١٠٠ بات . این هزینه فقط شامل کرایه لباس است . عکسی در کار نیست . و وقتی لباس را بپوشی و ببینی باتری دوربین تمام شده و باتری یدکش را هم نیاورده ای حرصت می گیرد حسابی . با هندی کم عکس می گیرم . خانومی که لباس را تنم می کند رنگها را جوری انتخاب کرده که به بلوزم ست باشد . اول یک پارچه ساده بنفش دورم می پیچد بعد با پارچه راه راه بنفش و صورتی زربفت شانه هایم را می پوشاند . بعد کمربند و گردنبند و دستبند می اندازد و سپس آن تاج یا کلاه (؟) را روی سرم می گذارد و در نهایت انگشتهایم را می آراید !!

Image hosting by IMGBoot.com

برای ژست گرفتن باید روی یک پا خم شوم و با دستهایم حالتهای خاصی بگیرم . جوری می ایستم که وات آرون هم در عکس باشد ولی خورشید خانم نمی گذارد عکسها قشنگ شوند . بنابراین رو به خورشید عکس می گیرم . نور خورشید بدجوری می تابد و اصلا نمی توانم چشمهایم را باز نگه دارم .

Image hosting by IMGBoot.com


ورودی معبد نفری ۵٠ بات است . این معبد شامل یک prang (ساختمانهای برج مانند )عظیم دراز است که  ۴ prang در اطرافش قرار داره .وسطی ١٠۴ متر است و بقیه ٨٠ تا ٨۵ متر .

این معبد از رودخانه نمای بهتری داره (عکسش در ٢ قسمت قبل هست ) تا از داخل .

Image hosting by IMGBoot.com

میشه از پله های برج اصلی بالا رفت . اینها در واقع بدنه برج هستند . پله هایی بلند . مثل پله های امیر چخماق . زانوهام توان ندارند ولی حیف است که این همه راه بیایی و از بالا این روخانه و معبد را نبینی .

Image hosting by IMGBoot.com

هر ١٠ - ١۵ پله که می روی بالا یک طبقه هست . که دور تا دورش محصور شده .

Image hosting by IMGBoot.com

 هر کسی بنا به نظرش و البته توانش در یک طبقه متوقف می شود . اما ما بالای بالا می رویم . این بالا هیچ کس نیست . چند تا عکس می گیریم . البته در هیچ کدام نمی شود این برجهای بلند را جا داد .

Image hosting by IMGBoot.com

 

Image hosting by IMGBoot.com

پایین آمدن از بالا رفتن سخت تر است و ترسناک تر . یک مسیر نزدیک به عمود را باید بروی . بعضیها که جیغ می کشند و می روند . من اما ترسم را پنهان می کنم و کج کج پایین می روم . زانویم به شدت درد می کند .

می گویند دیدن این معبد در موقع غروب و از روی رودخانه بهتر است و اگر از نزدیک هم نبینی چیزی را از دست ندادی . این معبد از ساعت ٨ و نیم تا ۵ و نیم باز است .

دوباره سوار قایق می شویم و به آن طرف رودخانه می رویم . در آن طرف مغازه هایی هست که سوغاتی و صنایع دستی و غیر دستی می فروشند . در یکی از مغازه ها تقریبا قیمت تمام چیزها را می پرسیم و نهایتا این

Image hosting by IMGBoot.com 

 را انتخاب می کنیم به مبلغ ۴۵٠بات .  البته بعدا دیدیم که در خود شهر بانکوک این جور چیزها ارزانتر است . اما تنوع کمتر . بقول احسان هیچ کدام از آنهایی که بعدا دیدیم دماغش مثل این نبود .

هنوز وقت داریم تا ساعت ٣ .  تصمیم می گیریم فلاور مارکت را هم ببینیم . از هر کی می پرسیم کجاست ؟ می گه یک کم برید جلوتر می رسید . اما هر چی می رویم نمی رسیم . یاد خاطره دیگری از یزد می افتم . ٣ نفر توریست تایوانی را در میدان امیرچخماق دیدیم . می خواستند برن هتل کاشانه . ولی راهو گم کرده بودند . از هموطنان یزدی که پرسیدیم کجاست ، با اون لهجه شیرین و دوست داشتنی می گفتند ٢ قدم اونورتر . خلاصه ما اینقد ٢ قدم ، ٢ قدم رفتیم و این بیچاره ها رو دنبال خودمون کشوندیم تا به هتل رسیدیم . و بعد با تاکسی برگشتیم جای ماشین . البته راننده مهربون وقتی داستان رو شنید ، هر کاری کردیم کرایه نگرفت . القصه به فلاور مارکت رسیدیم . اینجا با چیزی که توی ذهنم بود زمین تا آسمون فرق می کرد . یک محوطه سرپوشیده تاریک و خیس که پر از میز بود و روی میزها پر از گل . البته نه مثل گلهای گلفروشیهای ما . اینجا یک مارکت بزرگ برای تهیه و درست کردن گلهای تقدیمی به بودا بود . و عده زیادی از همین راه نون می خوردند . من در سطح شهر هم کسانی رو دیده بودم که کنار خیابون گلهای کوچک سفید رنگ رو به نخ می کشیدند . همونهایی که در گردن بوداهای کوچک و بزرگ دیده میشد . می خواستم عکس بگیرم اما بقدری از قیافه مردم اونجا که به ما یه جوری نگاه می کردند ترسیده بودم که بی خیال شدیم و سریع محل را ترک کردیم .

ساعت از ٣ گذشته بود و ما هنوز ناهار نخورده بودیم و در بدر دنبال یه جایی بودیم تا چیزی بخوریم . اما مگه پیدا می شد . داشتیم از خیابون رد می شدیم که مردی شروع به سلام احوالپرسی کرد و با ما گرم گرفت . بهش گفتیم که دنبال جایی می گردیم که غذا بخوریم . اونم  گفت منم دارم میرم برای غذا و یک مرکز خرید هست که توش مک دونالدز داره . ما هم باهاش راهی شدیم و در طی این مدت از زندگیش گفت . از اینکه معلمه و دو دختر داره و حقوقش کمه و ... .  به محل مورد نظر که رسیدیم خواستیم برای اونم سفارش بدیم که اجازه نداد . البته بعد براش توضیح دادیم که در ایران این جور کارا رسمه و این بخاطر کمکی بوده که شما به ما کردید تا یه موقعی از ما ناراحت نشه .

Image hosting by IMGBoot.com 

احسان و مستر چانگ

آشنایی با این آقا به نوعی مسیر سفر ما رو عوض کردند . به ما گفت که به مرکز TAT که مراکزی دولتی برای توریستها هستند ، بریم و تورها رو از اونجا بگیریم . بعد برامون توک توک گرفت و به رانندش گفت که ما رو به یکی از مراکز TAT ببره و اونجا بایسته تا کارمون تموم بشه و بعد جای دیگه ای ببردمون و همه اینها در ازای ٨٠ بات . اینجا بود که فهمیدیم این توک توک ها خیلی بدجنسند و حسابی مسافرا رو تیغ می زنن . گرچه دونستن و ندونستن این موضوع چیزی رو عوض نمی کرد . اونا کار خودشونو می کردند .  

موقع خداحافظی احسان کارتشو بهش داد و گفتیم اگه ایران اومدی حتما تماس بگیر تا در خدمت باشیم . ولی گفت من نمی تونم مسافرت کنم . چون حقوقم به سفر نمی رسه  فقط صرف مخارج زندگی میشه .

ادامه دارد ...

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩