خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

تایلند نامه (قسمت اول ) - عزیمت به تایلند

٢ فروردین ١٣٨٩

از صبح بدو بدو بود . کارای کوچیک و وقت گیر . بستن بارها . چک کردن همه چی . حسابی کلافه بودم . قرار بود حدود ساعت ١١ مامان و بابای احسان و امیر برای عید دیدنی بیان خونه مامان اینای من . با ما هم خداحافظی کنن و بعد امیر ما رو ببره فرودگاه . نماز و خوندیم و کوله ها رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان . ناگفته نمونه که رامون خیلی دور بود ! (دو طبقه پایینتر ) بعد از سلام و احوالپرسی ، مامان غذا رو آماده کرد تا نهار بخوریم و حرکت کنیم . اصلا نفهمیدم چی خوردم . داغ داغ و جویده و نجویده می فرستادیم پایین . بعد از نهار و خداحافظی ، به طرف فرودگاه حرکت کردیم در حالی که یک بسته کوچیک دیگه ما رو همراهی می کرد . سبزه !!! از مامان احسان خواسته بودیم تا سبزشون رو برای ما بیارن . آخه می خواستیم به مناسبت ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل ، سبزه ی سفره ی هفت سین رو با خودمون ببریم و تا ١٣ فروردین نگهش داریم . از طرفی سبزه خودمون کچل شده بود و برای انجام این حرکت نمادین ! نیاز به سبزه ای آبرومندانه تر داشتیم .

پرواز ساعت ٢ بود . وقتی به فرودگاه رسیدیم ، صدای اذون و شنیدیم . خب یک بار هم ما می خواستیم اول وقت نماز بخونیم ، این شد ! بارها رو تحویل دادیم و به سالن رفتیم . از اونجایی که من معمولا بچه و پیرزنها رو جذب می کنم ، خانم کناری من که سن و سالی ازش گذشته بود با من شروع به حرف زدن از سفرهاش کرد و متذکر شد که حاج آقاهاشون قبلا رفتند تایلند ولی خانمها اولین بارشونه .

.

.

منتظر بودیم تا ملت خودشون رو به اتوبوس برسونند تا بعد ما با خیال راحت از روی صندلیهامون بلند شیم و سوار شیم ، که توی صف آقایی رو دیدم که چهرش خیلی برام آشنا بود . چند دقیقه ای که فکر کردم متوجه شدم که من این آقا رو به همراه خانم و بچه کوچیکشون ، ۶ سال پیش در پرواز دبی (سفر ماه عسل اولی ! ) دیدم . و بعد از اینکه خانومشون رو هم دیدم مطمئن شدم . البته الان ۴ نفر بودند . پسرشون که ماشالا بزرگ شده بود و یک عضو کوچولوی دیگه به خانوادشون اضافه شده بود . با آقاهه احوالپرسی کردیم و موضوع رو تعریف کردیم که ایشون ما رو یادشون نبود نیشخند البته اینم بگم که چهره ایشون به این خاطر توی ذهن من مونده بود که توی هواپیما چند بار برگشتند و به ما نگاه کردند و بعد هم یکبار در دیره دیدمشون .

.

.

هواپیمای گلف ایر اصلا با القطریه قابل مقایسه نبود . به نظر من که خیلی داغون تر بود . بعد از حدود ۵/٢ ساعت به بحرین رسیدیم . فرودگاه زیبا و بدون هیاهویی ! بود .  طبق معمول سری به مغازه ها زدیم البته فقط برای نگاه کردن ، دوباره نماز خوندیم ، با سبزه مون قدم زدیم ، خودمون را به مک دونالدز رسوندیم و دلی از عزا درآوردیم . نکته قابل ذکر اینکه در صرافیها پول ما رو قبول می کنند . همچنین درهم امارات رو هم می گفتند که شاپها و رستورانها قبول می کنند . در حقیقت ما به مکدونالدز درهم پرداخت کردیم . هر دینار بحرین حدود ٣ دلار آمریکاست و هر ساندویچی هم حدود ٣.٢ دینار بحرین !

 

Image hosting by IMGBoot.com

خلاصه این چند ساعت وقت رو گذروندیم . حدود یک ساعت به پرواز مونده بود که رفتیم نماز بخونیم . توی نماز خونه خانوم اون آقای ۶ سال پیشو دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم . ایشون عازم هند بودند . جاریشون پارسال تایلند رفته بود البته ٧ روز بانکوک و ٧ روز پاتایا بودند . یک سری اطلاعات راجع به مراکز خرید دادند و اینکه برای دخترها لباسهای قشنگی داره . میگفت که تقریبا تمام معابد رو دیدند و همشون ظاهر با شکوهی دارند ولی داخلشون چوبیه . اینقدر گرم صحبت شده بودیم که نفهمیدیم وقت چه جوری گذشت و در آخرین دقایق خودمون رو به گیت رسوندیم .

.

.

بالاخره سوار هواپیما شدیم . می خواستم چشمامو روی هم بذارم که دیدم حاج آقای اون خانومی که در فرودگاه مشهد دیده بودم به مهماندار دلار داد . گویا برای چیزهای خاص ! در هواپیما باید پول اضافه پرداخت کرد .

ادامه دارد ...

 

پ.ن ١: قرار نبود قبل از تمام شدن مالزی نامه ها ، خاطرات سفر تایلند رو شروع کنم . اما قرار ، بی قرار .

پ.ن ٢: دوست داشتم که زودتر از اینها شروع به نوشتن کنم اما روز آخر سفر به قدری بد گذشت و بدبیاری آوردیم که حالم از هر چی تایلند و تایلند نامه به هم می خورد . شاید هیچ وقت تعریف نکنم اون روز آخر رو !

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩