خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 1)

روز اول

 7 فوریه 2008 (18 بهمن 1386)

 ساعتهای 5 و 6 صبح بود که با دلهره عجیبی از خواب پریدم . نمی دونم چرا ؟ اما همیشه قبل از سفر این حالت به سراغم میاد .

بالاخره روز موعود فرا رسید . روزی که برای رسیدنش لحظه شماری میکردم ، چون بعد از گذروندن یک دوره 8 ماهه ، اونم روزی 4 ساعت و با وجود گرمای طاقت فرسا ، توی کلاسای فنی و حرفه ای، به یک مسافرت برای تجدید قوا احتیاج داشتم .

احسان هم که یار همیشگی من توی تمام لحظه هاست ، سنگ تموم گذاشت و تصمیم بر این شد که مقصد مالزی باشه . بنابراین از مدتها قبل من شروع کردم به وب گردی وهر چی مطلب راجع به جاهای دیدنی مالزی بود جمع کردم . وبلاگهای دوستان عزیز ایرانی مقیم مالزی هم واقعا جالب بود واصلا همین باعث شد که خاطرات این سفر رو درج کنم که هم برای خودمون همیشه زنده باشه و هم برای کسانی که قصد سفر دارند یک راهنمای کوچک از یک تجربه بزرگ .

ناگفته نمونه که سایتهای اطلاع رسانی و گردشگری مالزی به قدری قوی بود که تونستم تمام نکات هر چند ریز رو در بیارم تا در طول سفر دچار مشکل نشیم ، آخه ما تصمیم گرفته بودیم خودمون دوتایی و بدون تور سفر کنیم تا هم در قید و بند برنامه دیگران نباشیم و هم جاهای متفاوتی رو ببینیم .


القصه ، تا ظهر کارهای باقیمونده رو انجام دادم و با همه خواهرا تماس گرفتم و خداحافظی کردم . احسان هم که رفته بود کارهای شرکت رو به بچه ها بسپره تا ساعتای 2 اومد . ناهار رو با مامان و بابا خوردیم و بعد هم مامان و بابای احسان و امیر اومدن دنبالمون تا ما رو ببرن فرودگاه .

بعد از رد شدن از زیر قرآن و خداحافظی با مامان و بابا و رویا و محسن آقا و علیرضا با یه کوله بار از دعاهای مامان راهی شدیم و مامان با چشمای همیشه نگرانش پشت سرمون آب ریخت .

 قسمت پروازهای خارجی فرودگاه خیلی شلوغ بود . برای اینکه مزاحم مامان و بابای احسان نشیم خداحافظی کردیم و بعد از پرداخت خروجی که نفری 25000 تومان بود ، کوله ها رو تحویل دادیم .

 داخل سالن ترانزیت که رفتیم ، آقای پاکدوست (لیدر تورموج آبی) رو با لباس ورزشی آدیداس مشکی قشنگی دیدیم . آقای پاکدوست اطلاعات ارزنده ای در مورد مالزی به ما داده بود . بعد از سلام و احوالپرسی با ایشون منتظر موعد پرواز شدیم .

 بالاخره زمان پرواز فرا رسید و همه مسافران به سمت در ورودی هجوم بردند .

جلوی در ورودی هواپیما ایرباس A400-330 مهماندارهای زیبا با کت و دامن و کلاه زرشکی و چهره ای خندان به استقبالمون اومدند و ما داخل شدیم و روی صندلیهامون نشستیم .

جالب اینجا بود که صندلی من و احسان کنار هم نبود (صندلیهامون در یک ردیف اما هر دو کنار پنجره بود ) . چون توی Q miles Club (کلوبی که مسافران Qatar Air Ways عضو اون میشند و از امکانات ویژه ای استفاده می کنند) هر دومون گزینه ای که دوست داریم کنار پنجره بشینیم رو علامت زده بودیم و اونا دیگه کف دستشونو بو نکرده بودند که ما دوست داریم اول کنار هم باشیم بعد کنار پنجره . بالاخره با دوستان بغل دستی جابجا شدیم و کنار هم نشستیم و البته من کنار پنجره نشستم !!. از قضا آقای بغلی هم لیدر یکی از تورها بود . در واقع در مالزی دانشجو بود ، اما با یکی از تورها همکاری میکرد و راهنمای آنها بود . ازش در مورد جشنهای و رژه های مخصوص عید چینی ها پرسیدم که اصلا راجع بهش چیزی نمی دونست و فقط اطلاعاتی در مورد جاهای تفریحی که خودمون ته و توی همشونو قبلا در آورده بودیم بهمون داد و شمارشو داد تا اگه ما خواستیم در تورهای شهری اونها شرکت کنیم.

در طول پرواز اتفاق خاصی نیفتاد . فقط یک بار هواپیما شروع به لرزیدن کرد و مهماندارها با حالت دستپاچگی گفتند کمربندامون و ببندیم . اما به لطف خدا هیچ اتفاقی نیفتاد . وقتی که بالای خلیج همیشه فارس رسیدیم ، هوا کاملا تاریک شده بود و چیزی که از همه بیشتر خودنمایی میکرد چراغهای کشتیها و مشعلهای گاز و نفت بود که زیبای خاصی به دریا می بخشید .

 بعد از گذر از خلیج ، به فرودگاه قطر رسیدیم . فرودگاه شیک و قشنگی بود و از تمیزی برق می زد و مثل سایت و لباسهای مهماندارها همه چیز زرشکی بود .

ادامه دارد...نیشخند

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧