مالزی نامه (قسمت 19) - آبشار seven wells
15 فوریه 2008
صبحانه رو در حالی خوردیم که در مجاورت میز ما خانم و آقای عربی همراه با دختر بزرگ و کوچکشون نشسته بودند . خانمها عبا و پوشیه بسته بودند و مسلما بجز چشمهاشون جای دیگه ای قابل رویت نبود . و احتمالا به همین علت بود که این خانمهای عرب برای ارتباط برقرار کردن ، چشمک می زدند . این دومین باری بود که در این سفر به چشمک یک خانم عرب لبخند تحویل میدادم .
برنامه امروز دیدن آبشار seven wells یا Telaga Tujuh بود . راه دوری بود و با توجه به اینکه در مسیر هتل ما تاکسی ای پیدا نمی شد ، خیلی خوب شد که ماشین کرایه کردیم . تازه اگر هم تاکسی پیدا می کردی باید می گفتی منتظرت بمونه چون در محل آبشار که اصلا در دسترس نبود . و معمولا تاکسیها به ازای هر ساعت مبلغی (معمولا ١٠ رینگت) می گیرن و این گشت و گذار هم کمتر از 3 ساعت نخواهد بود .
بعد از عبور از جنگل به محل مورد نظر رسیدیم هزینه پارکینگ ٢ رینگت بود و ورودی مجانی . مسیر شیب خیلی تندی داشت و بزحمت باید بالا می رفتیم . راه ابتدا عریضتر بود و بعد باریکتر و البته با شیب کمتر . تا جایی بالا رفتیم که در روبرو راهی نبود و روی یک تابلوی بزرگ هشدار هایی رو نوشته بود که خلاصش این می شد :"در این محل هر اتفاقی براتون افتاد به ما مربوط نیست و خونتون به گردن خودتونه !"
از پلکان طرف چپ بالا رفتیم . مسیر پر رفت و آمدی بود . بالاخره به آبشار رسیدیم .
ارتفاع این آبشار ٩٠ متره . از اونجاییکه در یکی از ماههای کم باران مالزی بودیم آب زیادی وجود نداشت . اما از سنگهای کاملا صاف می شد فهمید که مقدار و شدت این آب چقدر می تونه باشه . به همین علت صاف بودن سنگها باید خیلی مواظب بود و سعی کنید کفش مناسبی بپوشید .
در قسمت پایین آبشار ، در گودالی آب جمع شده بود و پیرزنی همراه چند بچه مشغول آبتنی بودند . محلیها معتقدند این آب خاصیت شفابخشی داره . تلکابین معروف لنکاوی هم از اینجا قابل دیدنه .
خب اینجا پایین آبشار بود ،اما ما اومده بودیم که بالاشو ببینیم .بنابراین مسیری رو که اومده بودیم برگشتیم و وارد تنها مسیر رو به بالا ، یک راه پلکانی مشرف به جنگل انبوه ، شدیم .
در بین راه صندلیهایی برای استراحت قرار داده شده بود . این مسیر خیلی خلوت بود . هر کسی به خودش زحمت نمی داد اون همه پله رو بیاد بالا و چند نفری هم که با ما همراه بودند بعد از مدتی پشیمون شدند و برگشتند . در بین راه از آقایی که از بالا برمی گشت پرسیدیم چقدر راه مونده و اونم گفت "اگه بخوام صادق باشم باید همینقدر که اومدید ، برید بالا" . ما هم دیدیم واقعا حیفه حالا که این همه راه اومدیم بی خیال بشیم بنابراین به راهمون ادامه دادیم . گاهی اوقات برای استراحت روی صندلیها می نشستیم . صدای پرنده ها و نفسهات و گاهی اوقات سکوت همراه با وزش نسیم باعث می شد که فکر کنی تو بهشتی . البته تا زمانی که صدای فیس فیس نمیومد و نمی ترسیدی الان یه ماری یا هر چی بیاد بخوردت ! با توجه به هشدار روی تابلو ، ترجیح می دادیم زودتر برسیم بالا . بالاخره در این مسیر پله ای اینقدر بالا و پایین رفتیم تا اینکه به محل مورد نظر رسیدیم .
با توجه به اینکه هر کسی این ۶٣٨ پله رو بالا نمیومد ، فضای فوق العاده آرومی داشت . بعد از گرفتن عکسهای یادگاری ، پاهامونو توی آب گذاشتیم و به تماشای منظره روبرو نشستیم . جنگل سبز انبوه و آبی دریا در دوردست . صدای پرنده ها و شر شر آب و آفتابی دلچسب که خنکی آب رو مطبوع تر می کرد . اینجا نمونه ای از بهشت روی زمین بود .
هر بالا رفتنی یه پایین اومدنی هم داره . البته می دونید که پایین اومدن به اندازه بالا رفتن سخت نیست . بعد از اکسیژن بلعیدن و استراحت ، برگشتیم . و اگر احتمالا کسی رو در راه می دیدیم لبخند پیروزمندانه ای میزدیم که یعنی بعله ! ما اون بالا بودیم .
ادامه دارد ...






