خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

بوی عید

این روزها در همه شهر بوی عید پیچیده . من این را ، از پسرکی که کنار پیاده رو نشسته و قرآنهای فیروزه کوبش را برای سفره هفت سین فریاد می کند فهمیده ام . از آواز پرنده ی غریبه ای که امروز روی شاخسار هنر نمایی می کرد و آوازش عجیب بهاری بود . از گلدانهایم که برگهای سبزشان جوانه زده . از کلاغها که با این سرما و برف یکی دو روزه داشتند می رفتند به سرزمینهای گرم ، اما پشیمان شدند . از اینکه دست و دلم به درس نمی رود و دوست دارم خانه تکانی کنم . امسال خانه تکانی ام با بقیه سالها فرق دارد . تو می دانی چرا !

از همه چیز خانه تکانی ،‌ گردگیری را بیشتر دوست دارم . گردگیری خاطراتم . عکسهای قدیمی را که وقتی نگاه می کنم بی اختیار می خندم و عکسهای جدیدتر ، آنهایی که در سفرها گرفته ایم و داغ دلم تازه میشود وقتی می بینم همه شان تک نفره است . راستی احسان می دانی چند وقت است که با هم عکس دونفره نینداخته ایم . یادمان باشد این بار پایه دوربین را ببریم!

این روزها برنامه ریزی هم می کنم . برای سفر . شاید یک سفر رویایی . باید هزینه ها را بسنجم و بعد ببینم می ارزد یا نه . خب معلوم است که می ارزد . مگر آدم چند بار زندگی می کند . مگر چقدر جوان می ماند . با همه اینها باید بسنجم !

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸