خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه قسمت 17 - تپه پنانگ و موزه اسباب بازی

Image hosting by IMGBoot.com

 

 

بالاخره به حومه Georgetown رسیدیم (Air Itam) . حالا باید برای رفتن به بالای تپه سوار واگن هایی می شدیم که funicular railway نام داشت . یه جور واگن که با کابل کشیده می شد . مبلغ بلیط برای هر طرف ۴.۵ رینگت بود . این واگن های کوچک یه نیم کت مانند داشت که ۴ ، ۵ نفر فقط می تونستند روش بشینن و بقیه باید می ایستادند و بعد واگن ها در یک مسیرِ سبز و پر درخت ، با شیب تند به سمت بالای تپه کشیده می شدند .

 

 درست یادم نیست اما فکر می کنم یک مسیر پله ای هم در کنار ریل قرار داشت . آخه در کنار این مسیر خونه های محلی ها قرار داشت و سکو های کوچکی که در حقیقت صحن جلوی منزلشون بود و بالاخره باید یک راه ارتباطی با پایین تپه وجود می داشت .

این واگن همه مسیر تا بالا رو طی نمی کرد . برای رسیدن به بالای تپه باید در نیمه راه پیاده می شدیم و بعد انبوه جمعیت به طرف واگنی دیگه حرکت می کرد و با اون به سمت بالا حرکت می کرد . تمام این مسیر تقریبا نیم ساعت طول می کشید .

 

Image hosting by IMGBoot.com


به بالای تپه رسیدیم . از اینجا تمام جزیره دیده میشد . از برج پنانگ (بلندترین ساختمان در پنانگ) گرفته تا معبد KEK LOK SI.

 

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

معبد KEK LOK SI

 

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

 

برج پنانگ

 

و ساختمونهای همشکل با سقفهای شیروانی و قرمز رنگ ، کوچیک و بزرگ .

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

میمونها روی درختها بند بازی می کردند و گاهی برای گرفتن خوراکی به توریستها نزدیک می شدند .

 

 

 Image hosting by IMGBoot.com

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

قبلا توی سایتها خونده بودم که باید مواظب وسایلمون باشیم چون این میمونهای بازیگوش ممکنه حتی دوربین و با خودشون ببرن . جلوتر که رفتیم رستوران و چند تا مغازه که سوغاتی می فروختند هم بود . کلا اینجا مثل یک پارک کوهستانی، با هوای خنک و سرسبز ، و یک ویوی زیبا از کل شهر بود . یک ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم .

موقع برگشتن روی نیمکت واگن نشسته بودیم و کنارمون هم سه تا خانم چینی ژاپنی (چشم بادومی) نشستند و البته همراهشون آقای پیری بود که عصا به دست داشت . بنابراین احسان از جاش بلند شد و به پیرمرد گفت که اونجا بشینه اما اون قبول نمی کرد . با وجود اینکه خوشحال شده بود تعارف میکرد . بالاخره کلی تشکر کرد و نشست  . همونطور که قبلا گفتم برای پایین رفتن هم باید سوار یه واگن دیگه میشدیم . از اونجایی که جمعیت زیاد بود و همه نمی دونم چرا دوست داشتند که زود برن سوار اون یکی بشن ، صبر کردم تا همه برن بیرون و بعد پیاده شدم .

وقتی که پامو توی واگن دوم گذاشتم ، با استقبال عظیم خانمهای چشم بادومی که منو دعوت میکردند کنارشون روی صندلیها بشینم مواجه شدم . با جا گرفتن برای من می خواستند کار احسان رو جبران کنند .

 

Image hosting by IMGBoot.com

بعد هم یکیشون شروع کرد با من به صحبت کردن . نمی دونم به چه زبونی . به انگلیسی بهش گفتم که نمی فهمم چی میگی . اونم نفهمید من چی میگم  (خوب این خانم پیرو چه به انگلیسی حرف زدن ) اما ول کن نبود. یه چیزایی گفت و منم فقط بهش لبخند زدم .

ظاهرا رفتار ما نظر خیلی ها رو جلب کرده بود و همه بهمون احترام می ذاشتن . حتی موقع پیاده شدن که باز منتظر بودم دیگران پیاده بشن ، یه آقای موبور اروپایی به زبون خودش یه چیزی تو مایه های خانوما مقدمند !!! گفت و تعارف کرد که اول من برم .

بعد از این یه گشتی توی شهر و مال ها زدیم تا هم نهار بخوریم و هم پول change کنیم و بعد هم تاکسی گرفتیم به مقصد هتل . فکر می کنم قبلا گفته بودم که در پنانگ باید شماره تاکسی ها رو داشته باشی و بهشون زنگ بزنی تا بیان دنبالت . بنابراین با آقای راننده قرار گذاشتیم که فردا بیاد دنبالمون برای رفتن به ferry terminal . ایشون اطلاعات خوبی راجع به زمان حرکت کشتیها داشت و بنابراین قرار شد که ما صبح زود به سمت لنکاوی حرکت کنیم .

راستی یکی از دیدنیهای دیگه پنانگ موزه اسباب بازی (Toy Museum ) هست که در نوع خودش بزرگترین موزه در کشوره و بیش از ١٠٠٠٠٠ عروسک و اسباب بازی درش وجود داره . این موزه نزدیک هتل ما بود . اما اصلا حوصله نداشتم برم و ببینمش . به هر حال شاید برای بعضیها جالب باشه .

ادامه دارد ....

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸