خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 16)

13 فوریه 2008

روز هفتم

 

صبح با صدای پارس سگ سیاه همسایه از خواب بیدار شدیم . امروز قرار بود که تپه پنانگ رو ببینیم . تپه پنانگ از معبد هم دور تر بود بنابراین زود حاضر شدیم تا صبحانه بخوریم و راهی بشیم . قبل از خوردن صبحانه با هم رفتیم کنار دریا . انگار این ساحل فقط از بالکن اتاقمون خوش منظره بود . وقتی میومدی پایین ، احساس می کردی که توی قفسی .

 محل  سرو صبحانه کنار استخر بود و بعضیها معلوم بود که صبح شنا کردند و بعد با همون سر و شکل مشغول خوردن بودند . طبق معمول تنها چیزهایی که به ذائقه ما ایرانیها می خورد فقط نیمرو و کره و مربا بود . اصلا دوست نداشتم طعمهای غریبه و مخصوصا غذاهای چینی که متشکل از رشته های جور واجور بود رو تجربه کنم . راستش بیشتر از این می ترسیدم که بهم نسازه و مریض بشم . اون وقت خر بیار و باقالی بار کن .

بعد از صرف صبحانه از همون ایستگاه کنار هتل سوار اتوبوس داغونی به مقصد komtar   شدیم . اولش اتوبوس خلوت بود و جا برای نشستن برای همه بود و من و احسان روی دو تا صندلی روبروی هم نشستیم . این صندلیهای روبروی هم مثل ردیف آخر صندلیهای اتوبوس (5 تایی) در ایران بود . هر چه به مرکز شهر نزدیک می شدیم جمعیت بیشتر میشد .

 در تمام وسایل نقلیه عمومی نوشته شده بود که جای خود رو به افراد پیر ، خردسال ، بیمار یا باردار بدید .

بعد از مدتی در اتوبوس باز شد و یه عده داخل شدند و درست جلوی من دختر بچه 5 6 ساله ای با موهای بافته  ایستاد . خم شدم و دختربچه سبک وزن رو کشیدم بالا و روی زانوهام گذاشتم . هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.

حتی بهم نگاه نکرد . شاید می ترسید . فقط یه نگاه به مامانش انداخت و فکر کنم مامانش بهش اطمینان داد که جایی که هست امنه . احسان روبروی من داشت با یه آقایی حرف می زد و گهگاهی هم به من و دخترکوچولو لبخند می زد . احساس کردم که سر دخترک روی شونم می افته . خوابش می اومد . سرشو روی شونم گذاشتم و گفتم بخواب . توی اون لحظه تنها فکری که می کردم این بود که مردم با دید خوبی به من نگاه کنند .

 به ایستگاه که رسیدیم خواهرش اومد و دستش و گرفت و رفتند و مامانش : "Thank You" و پیاده شد . هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده بودیم که احسان به راننده یادآوری کرد که ما رو در komtar   پیاده کنه . تازه آقای راننده یادش اومد که فراموش کرده !!! و گفت باید ایستگاه قبلی پیاده می شدید . خوشبختانه زیاد دور نشده بودیم . پیاده شدیم و راه و برگشتیم . به تقاطع خیابون که رسیدیم دخترک و دیدم که با خانوادش داشت از پله های پل هوایی بالا می رفت . به من نگاه کرد و خندید . من براش دست تکون دادم و اون هم برای من .

احسان گفت : " مردی که باهاش صحبت می کرده ازش پرسیده این بچه شماست که روی پای خانومته "

یه ذره به مغزش فشار نیاورده بود . خوب این بچه چشم بادومی نباید یه کم شبیه مامان و باباش باشه .

به ایستگاه komtarرسیدیم . مثل روز قبل شلوغ و کثیف و بدبو بود . سوار اتوبوس بعدی شدیم و به طرف تپه پنانگ حرکت کردیم . تقریبا ظهر بود و بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودند . لباس هاشون آبی و سفید بود . محجبه ها دامن بلند آبی و تونیک و روسری سفید و بقیه دامن کوتاه آبی و پیراهن آستین کوتاه و جورابای کوتاه سفید . دو تا از این چینیهاشون درست جلوی ما ایستاده بودند و مدام حرف می زدند و هر بار که به ما می خوردند با صدای جیغ مانندشون می گفتند :"I am sorry" . نمی دونم چقدر توی راه بودیم اما بالاخره به مقصد رسیدیم .

ادامه دارد ...

  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸