خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟

کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟ دوران بارداری , به دنیا آوردن , تر و خشک کردن و ... به کنار .

اگه مجبور باشی صد بار کشوی روسریهاتو مرتب کنی و تا روتو برمی گردونی دوباره همشو کف اتاق ببینی , اینو نمی گی !

اگه مجبور باشی صد بار رد انگشتای کوچولو رو از روی تلویزیون و میز و ... پاک کنی ولی چون این آقا کوچولو دوست داره به تو کمک کنه , حاصلش اثر انگشت های بیشتری باشه , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هزار جور شکلک از خودت درآری و هر بار عکس احسان و نشون می ده بخندی و بگی ادان ادان (احسان) , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی که با این سن و سال بدوی تا دنبالت بیاد و تیر بزنه و از ته دل بخنده و دل تو هر بار که کنار میز و دیوار و پله میره بریزه پایین , اینو نمی گی .

اگه هر بار که لپ تاپت رو باز می کنی تا کارای عقب موندتو انجام بدی , بیاد و ببندتش و هر موقع که می بندیش بخواد بازش کنه و بعد که می بینه نمی تونه , برش داره و مجبور باشی که براش توضیح بدی آخه عزیز من تو هنوز یه سالته , بی خیال ... اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هر بار که گوشی رو می ده بهت و میگه  اَ  اَ (الو) با هیچکی ٢ ساعت تمام حرف بزنی , اینو نمی گی .  

اگه مجبور باشی ...

 

پ.ن: بکار بردن کلمات دو , صد و هزار نشان دهنده اغراق نویسنده  و ناشی از خستگی وی در انجام کارهای منزل می باشد . وگرنه او شیطنتهای صدرای کوچک (خواهرزاداه اش) را خیلی دوست دارد !!! (نداشته باشد چکار کند)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸