خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

گلهای من

تابستان که می شد دل من هوس جوجه های زرد یکروزه میکرد . این بود که می شدم مامان مرغه دو تا جوجه طلایی . به پاییز نمی کشید که جوجه های کوچکم یا خوراک گربه های شکم گنده می شدند یا از یک بیماری مرموز راهی دیار باقی . چه عزاداریها که نمی کردم و چه انتقامها که از گربه بدجنس همسایه نمی گرفتم . خیلی که هنر می کردم , یکیشان بزرگ می شد و زشت , و  چون دیگر آن عزیزی سابق را نداشت باید کشته می شد ! به هر حال از وقتی که آخری را که خیلی هم برایم عزیز بود فرستادم آن دنیا دیگر حوصله نگهداری از هیچ موجود زنده ای را نداشتم . تا اینکه همین چند وقت پیش تصمیم گرفتم تغییری در رویه زندگی ام بدهم . در جایی خوانده بودم که پرورش گل و گیاه به آدم احساس شادی می دهد . من هم به شادی نیاز داشتم و از طرفی هر موقع از جلوی گلفروشیها رد می شدم قند توی دلم آب می شد پس چه بهتر از گل . نمی دانم خورشید از کدام ور درآمده بود که اینبار خیلی سریع تصمیمم را عملی کردم . حالا صاحب ٢ داوودی بنفش ٣ داوودی نارنجی , ۴ داوودی سفید و ٣ فلفل زرد و نارنجی و قرمز هستم . دیدن و نوازش گلها و اینکه هر روز صبحِ زود , آبشان بدهی و زنبورهای کوچک را ببینی که دور و بر گلهایت می پلکند و از همه مهمتر خانوم جان همان حس شادی را که می خواستم به من می دهند . 

روبروی خانه ما پیرزنی زندگی می کند . اسمش را گذاشته ام خانوم جان .  دیدارهای ما همیشه از طریق قاب پنجره است . فکر می کنم خیلی دلش گرفته و به اندازه عمق چروکهای صورتش تنهاست . 

خانوم جان دوست دارم وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنی , چشمت به گلهای داوودی و فلفل که می افتد دلت باز شود قدر یک دنیا . 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸