خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

بعد از هزار سال

یادش بخیر آن سالها وقتی دلمان می گرفت , کاغذ و قلم بر می داشتیم و یواشکی یک چیزهایی می نوشتیم . بعد یکی پیدا می شد , کاغذ پاره هایمان را پیدا می کرد و می خواند . کارد می زدی خونمان در نمی آمد . خوب آن سالها جوان بودیم و جاهل . فکر می کردیم مثلا یکی حرفهای دلمان را بفهمد چه می شود ! حالا دوست داریم هر چه فکر می کنیم همه بفهمند ! بنابراین می رویم سراغ یکی از این بلاگ های رایگان فارسی . مثلا همین پرشین بلاگ . روزهای اول ذوق داریم و زود به زود وبلاگمان را آپ می کنیم . برایش شمارنده درست می کنیم و حال می کنیم وقتی می بینیم تعداد بازدید کننده هایمان زیاد است . هر روز خودمان هم به وبلاگمان سر می زنیم و نظرها را می خوانیم و جواب می دهیم و تبادل لینک می کنیم و آخر سر , چند بار هم رفرش می کنیم تا باز هم آمارمان برود بالا !

نیازی نیست که خیلی قدیمی باشی یا جوان و جاهل نباشی ! یک مدت که بگذرد می فهمی که اشتباه فهمیده ای . نمی شود که اسم وبلاگت را بگذاری " خاطرات زندگی من " و بعد هر چیزی که توی زندگیت اتفاق افتاد یا هر فکری کردی یا هر احساسی داشتی بنویسی و بگذاری در معرض دید عموم !  نمی توانی همه چیز را بنویسی و منتشر کنی . چون ممکن است به خیلی ها بربخورد . بر بخورد یا نخورد باید بفهمی بعضی چیزها فقط و فقط باید توی سر خودت باشد . اگر حرفهای دلت را بفهمند خیلی چیزها می شود .این می شود که لال می شوی .

به هر حال هرچه باشد , نوشتن بهتر از ننوشتن است حتی اگر همه واقعیت نباشد . از این بابت که دوستان قلم به دستت را از دست نمی دهی .

چند بار تصمیم گرفتم شروع کنم . انگشتهایم به صفحه کیبورد نمی چسبید . شاید منتظر یک روز خاص بودم . مثل روز تولد یا سالگرد ازدواجم . اما همه این روزها آمدند و رفتند و من دل و دماغ نوشتن نداشتم .  امروز خواستم بدون هیچ مقدمه و دلیلی بنویسم . وای که چه حس خوبی دارد . نوشتن این اولین پست بعد از هزار سال مثل یک کوه روی پشتم سنگینی می کرد .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸