عطر گلهای سرخ
تاب و تب ازدواج . کارت دعوتها همه فرستاده شدند اما ناگهان رفتار مرد عوض می شود . بعد یک دعوا . مرد می گوید همه چیز تمام شد . از زن می خواهد برود . زن اشک ریزان به همه می نویسد مراسم برگزار نخواهد شد .
زن می پرسد : « آخر چرا ؟ چرا؟ »
یک هفته می گذرد . و یک هفته دیگر . زن به شدت برای مرد دلتنگ شده . به آپارتمان مرد می رود و در می زند .
صدای مرد را می شنود که می گوید : " هی ، عزیزم ، می شود در را باز کنی ؟ "
مری زندر
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
