خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

افکار بدخواهانه

« خوب زدیش ، "زک" . درست وسط دنده هاش . عالی بود .» بابی این را گفت و براثرفشار دستبندها ناله ای کرد .

زک که زانوهایش به میله ها فشرده شده بود نالید : « چی می گی ، من زدمش ؟ من سعی کردم جلوی تو رو بگیرم ! »

افسرتوی آینه اتومبیل نگاه کرد و گفت : « هی ، رفیق ، اون پشت داری با کی حرف می زنی ؟ »

مایک فیلیپس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧