افکار بدخواهانه
« خوب زدیش ، "زک" . درست وسط دنده هاش . عالی بود .» بابی این را گفت و براثرفشار دستبندها ناله ای کرد .
زک که زانوهایش به میله ها فشرده شده بود نالید : « چی می گی ، من زدمش ؟ من سعی کردم جلوی تو رو بگیرم ! »
افسرتوی آینه اتومبیل نگاه کرد و گفت : « هی ، رفیق ، اون پشت داری با کی حرف می زنی ؟ »
مایک فیلیپس
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
