خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

چلوکباب

اون روز که سرمو گذاشته بودم روی پای مامان و مامان داشت موهامو ناز می کرد ، نمی دونم چی شد که یهو گفتم : مامان ، من وقتی بزرگ بشم ، هر روز شما و بابا رو دعوت می کنم خونم و براتون چلو کباب درست می کنم .

مامان ببخش . نتونستم به قولم عمل کنم !

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸