خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

داستان کوتاه به پیشنهاد زینب عزیز

زینب دوست خوبم ازم خواسته یک داستان کوتاه بنویسم . این کار تبحر زیادی می خواد که من ندارم . دوست داشتم شبیه داستانهای کوتاه ۵۵ کلمه ای باشه . اما نشد . به بزرگواری خودتون ببخشید ...

--------------------------------------------------------------------------------------

- عزیزم , تب کردی ... , نبینم تب کردنتو , نبینم مریضیتو دخترم . آخه تو ناز منی , خوشگل منی . الان میرم لیمو شیرین می خرم . بزار این کفشای تق تقیمو پیدا کنم . الان میام مامانی . از رختخوابت بیرون نیایی اااااااااااا . خوب ...

تق ... تق ... تق... تق ... تق... تق ... تق ..............

زن که کلافه شده بود . کفشهای پاشنه بلند را از پای دخترک بیرون بیرون کشید , بالای کمد گذاشت و خوابید .

بعر از چند ساعت , وقتی بیدار شد به صورت دخترک که با رژ لب نقاشی شده بود خیره ماند !

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ترم جدید شروع شد . می دونید دیگه ....

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧