خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 15) - معبد بودایی KEK LOK SI

ساعت 3 و 4 بود که برگشتیم و برای نهار کنسروهای ماهی ای که گفتم یک جایی به درد می خوره رو خوردیم . آخه دیگه شده بودیم شبیه همبرگرهای مکدونالدز . بعد هم میوهایی که خریده بودیم رو تست کردیم .

برای دیدن اطلاعات بیشتر در مورد میوه ها اینجا را کلیک کنید .

 بعد حدود ساعت 6 رفتیم پایین تا یک کمی در مورد معبد بپرسیم . قبلا خونده بودم که در یکی از شبها تمام فانوسهای معبد رو روشن می کنند و این شب ، برای چینیها شب مقدسیه اما نمی دونستم که امشبه .آقایی که باهاش صحبت می کردیم اصرار داشت که حتما امشب بریم چون این قضیه فقط یک بار در سال اتفاق می افته و حیفه که نبینیمش .

 بعد از پرس و جو در همون ایستگاه اتوبوس کنار هتل سوار اتوبوس شدیم و بعد در komtar   باز سوار یک اتوبوس دیگه شدیم و به سمت معبد رفتیم . آخه هتل ما در منطقه batu ferringi  ( نوار ساحلی ) بود و تا معبد فاصله زیادی داشت .

 

 

 

 

تقریبا یک ساعت  و نیم توی اتوبوس بودیم . دیگه هوا داشت تاریک می شد . 

     


نهایتا راننده اتوبوس توی ایستگاه نگه داشت و به طرف مسیر تاریکی اشاره کرد و گفت معبد از اون طرفه . ما هم که هیچ اطلاعی از موقعیت مکانی خودمون نداشتیم ، در مسیر حرکت کردیم .  یه کم که از جاده اصلی و جمعیت دور شدیم و در اون مسیر شیبدار و تاریک بالا رفتیم ، تازه فهمیدیم کجاییم . باورتون نمیشه !! یک مسیر مارپیچ که  دو طرفش درخت بود و تاریک . راستش نمی تونم دقیقا اون مسیر رو توصیف کنم چون واقعا تاریک بود . شاید اگه روز بود همه چی قشنگ به نظر می رسید اما حالا که شب بود .... 

خوب ما اومده بودیم  امشب و که جزء شبهای مهم ومقدس چینیها بود ببینیم .

به یمن همین شب تردد در مسیر زیاد بود و گهگاهی چراغ ماشینها مسیر و روشن می کرد اما این ترس هم وجود داشت که با توجه به مارپیچ بودن راه ما رو نبینن ودر غربت به ملکوت اعلا بپیوندیم . حالا همه اینا به کنار ، مسأله اصلی از زمانی شروع شد که صدای پارس سگها رو از دور و نزدیک میشنیدیم . نه راه پس داشتیم و نه راه پیش . اونقدرا از جاده اصلی دور شده بودیم که دیگه به فکر برگشت نباشیم . بنابراین شروع کردیم به کمک خواستن از خدا و هر چی راز و نیاز و ذکر بلد بودیم گفتیم تا رسیدیم بالا و الحق که همین یاد خدا بود که استرس رو تا حد زیاد کاهش داد و مسیر رو کوتاه کرد .

بعد از گذشتن از مسیر ترسناک بالاخره به معبد رسیدیم . هنوز حالم دگرگون بود .

به بالا که نگاه کردم ...  وای خدای من چقدر قشنگ بود . همونطور که اون آقاهه گفته بود تمام چراغهای معبد روشن شده بود و همه درختها ، پرچینها و دیوارها با چراغهای رنگی تزیین شده بود . به هر جا که نگاه می کردی چشمک می زد .

 

 

توی پارکینگ پر از ماشینهای مدل بالا و تمیز بود و جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند . از پله ها بالا رفتیم .

 

 

ساختمان معبد از چندین صحن تشکیل شده بود که با پله ها و راهروها به هم متصل بود .

در بدو ورود به  old prayer hall می رسیدیم گرچه این محل قدیمی به نظر نمی رسه ! دیوارهای این محل دارای هزاران طاقچه کوچک است که مجسمه های بودا روی آن قرار می گیرند . و سه عدد مجسمه بزرگ طلایی رنگ .

 

 

 

 جلوی تمام بتها انواع نوشیدنیها و میوه های گرمسیری  با یک روبان قرمز به دورش یا گلهای نیلوفر قرار داده شده بود (خدا رو شکر که مثل هندوها نمی ذاشتند میوه ها بپوسه و بوی گندش همه جا رو پر کنه )

 می دونید که چینیها عاشق رنگ قرمزند و در ایام عید در وپنجره خونشون رو رنگ قرمز می زنند و کلا تزئینات خونشون قرمزه ( رنگ سلطنتی چینیها قرمز و طلاییه). مثلا یک پاکتهایی دارند که مبلغ عیدی رو داخلش قرار می دن و به بچه ها هدیه می دن .

راستش منم یک کت قرمز خیلی قشنگ چینی داشتم که احسان برام از چین آورده بود و می خواستم برای این روز بپوشمش . اما هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم . یعنی خجالت کشیدم  .خجالت

 

 

 

 در صحنهای بزرگ معمولا قسمتی برای فروش چیزهای مربوط به انجام اعمال مذهبی اختصاص داده شده بود . از جمله آنها شمعهایی به رنگ نارنجی و به شکل آناناس با یک روبان قرمز که به بالای آن بسته شده بود . مردم شمعها را خریداری می کردند ، آنها رو روشن میکردند و روی میزهای بزرگ جلوی بتها میگذاشتند .

 

 

 

این  نوع نیایش هم شبیه روشن کردن شمع در سقاخانه ها در دین اسلام و همینطور در مسیحیت در کلیساهاست .

 همچنین چهارپایه های کوچکی در این صحنها بود که رویه آن چرم بود وبصورت شیبدارکه پس از روشن کردن شمع و موقع زانوزدن در مقابل بتها و دعا کردن از اونها استفاده می کردند . البته بیشتر خانمها از اون استفاده میکردند و آقایان روی زمین زانو می زدند .

 

 

 بعد از چند پله پایین می ریم (در حالی که تمام مسیر با فانوسهای قرمز و زرد تزئین شده) و در باغ کوچکی که در این صحن قرار داره بناهای گچی و مجسمه ای از بودا قرار دارد . 

 

 

یکی از صحنه های خیلی جالبی که در اینجا دیدم زن گدای هندی ای بود که با چند تا بچه قد و نیم قد رو زمین نشسته بود و در دست مقوایی داشت که روش به زبانهای مختلف تقاضای کمک نوشته بود . دیگه تا این حد مدرنشو ندیده بودیم . فکر کنم تنها غیر چینی هایی که در معبد بودند اونها و ما بودیم . نیشخند

 

 

new prayer hall  در بالا و پشت این باغ قرار داره ولی راه مستقیمی به اونجا نیست و باید مسیر رو به ترتیب از یک صحن به صحن دیگه ادامه بدیم . برای رسیدن به new prayer hall  باید از صحن دیگه ای به نام large prayer hall بگذریم . بنابراین از پله ها بالا رفتیم . روی دیوارها تصاویر برجسته ای از بودا و احتمالا پیروانش بود .  باید از دروازه های گردی عبور می کردیم . در این بین در گوشه کنار معابد کوچکی با مجسمه های گوناگون (چند دست و چاق و شکم گنده ، تار بدست ، شمشیر بدست و ...) قرار داشت که مردم براشون شمع یا عود روشن می کردند .

 

 

 

 

در ادامه به مسیری رسیدیم که دو طرفش مجسمه های نارنجی پوش قرار داشت . یکی از چیزهایی که توجه من رو در اینجا به خودش جلب کرد علامتی بود که در جاهای مختلف معبد دیده میشد.از جمله روی سینه این مجسمه ها و در بالاترین نقطه معبد یعنی بالای Pagoda . این علامت شبیه علامت اس اس نازیها بود منتها برعکسش. احتمالا این علامت یکی از سمبلهای بوداییها به نام bent cross یا صلیب خمیده ؟ است .  البته هندوها هم نمادی شبیه این دارند که بوداییها مصر هستند که این علامتشون رو با علامت هندوها اشتباه نگیریم .

 

 

 

 

بالاخره به large prayer hall رسیدیم . یک سالن بزرگ بود که روی کفِش گلهای نیلوفر بزرگی کشیده بودند . ما به احترام مذهب و دین آنها برای ورود به هر قسمت که بت ها در اون قرار داشت ، کفشهامونو در می آوردیم . گرچه چند نفری از خود چینیها  رو دیدم که به این موضوع اهمیت نمی دادند .

در این صحن هم مجسمه های بزرگ طلایی رنگ و بعضا ریش دار قرار داده شده بود و اطراف را با گلهای ارکیده و نیلوفر تزئین کرده بودند . علاوه بر این میزی قرار داده شده بود که مجسمه چاق و طلایی و تسبیح به دست بودا روی اون بود و اطرافش هم قطعاتی طلایی که سمبل پول بود گذاشته بودند و مردم با این باور که همه سال با خوشی و موفقیت و برکت براشون همراه باشه از اونها برمی داشتند(در قبال پرداخت 1 رینگت) .

 بعد به new prayer hall رسیدیم . در داخل اینجا هم مجسمه ها و تزئینات زیادی وجود داره . همچنین ستونهای بزرگ و کنده کاری شده و دیوارهای منقش و سه مجسمه بزرگ از بودای چوبی در این مکان قرار دارند.

 

 

 

 در همین صحن درختی بود که مردم با پرداخت پول به عنوان خیریه یک روبان براق رنگی می خریدند و روش آرزوهاشون رو می نوشتند و بعد به درخت آویزون می کردند .

 

 

 

 

این من و به یاد درخت سبز در کیش انداخت . ریشه های این درخت بیرون خاکه و مردم طبق باورهایی که دارند با بستن یک تیکه پارچه به ریشه های درخت ، در حقیقت آرزوهاشونو از خدا درخواست می کنند.من فلسفه این عقاید رو نمی دونم اما چیزی که جالبه اینه که باورهای مردم مشرق زمین چقدر شبیه همه .

 

همچنین در این صحن صدای موزیک چینی هم به گوش می رسید که خیلی قشنگ بود . در بیرون صحن درختچه های گل و ماندارین ( نارنگی کوچک ) هم قرار داده شده بود

 

 

از دیگر رسوم چینیها این بود که با دادن مبلغ خیریه ( کلا برای هر کاری باید مبلغی به عنوان خیریه که معمولا 1 رینگت بود پرداخت می شد .) زنگ بزرگ وفلزی  رو با کمک دسته فلزی ای به صدا در می آوردند .

حالا فهمیده بودیم که اون صدای زنگ برای چی هر چند دقیقه به گوش می رسید .

 

 

 

بعد هم که به ساختمان pagoda یا بتکده 7 طبقه می رسیم که البته فقط تا طبقه ششم رو میشه دید . هر طبقه دارای تصاویر متعددی از بودا و دکور و تزئینات متفاوتیه و همه شهر از این بالا قابل دیدنه .

 

 

 جالبه بدونید جزیره پنانگ از جاهاییه که این مراسم رو حتی از خود چین با شکوهتر برگزار میکنه و هر ساله عده زیادی از چینیها برای این مراسم به این جزیره می آیند .

برای دیدن اطلاعات بیشتر در مورد معبد اینجا را کلیک کنید

ساعت از 11 گذشته بود و موقع برگشتن .

اومدیم توی پارکینگ و دنبال تاکسی میگشتیم . راستش فکر میکردم که همچین جایی باید یه ایستگاه تاکسی داشته باشه . مثل شهرای خودمون که جاهای دیدنی یا پر تردد معمولا اینطوریه . اما خبری از تاکسی و ایستگاه نبود . حتی تصور اینکه باید اون مسیرو ، اونم این موقع شب پیاده برگردیم برام سخت و ترسناک بود .

در همین لحظه یه ماشین STATION   که روش آرم Tourism Malaysia  بود رو دیدیم . احسان پرسید که چکار باید بکنیم و از کجا تاکسی بگیریم . گفتند که اینجا تاکسی نداره و بعد هم واقعا در حق ما لطف کردند و گفتند که تا پایین تپه شما رو می رسونیم و اونجا می تونید با تاکسی یا اتوبوس برید . خیلی بچه های باحالی بودند . در حقیقت خودشون راهنمای تور بودند و اول فکر کرده بودند که ما عرب هستیم و از دوبی اومدیم .

خلاصه به پایین تپه رسیدیم و بعد از تشکر و خداحافظی به سمت تنها اتوبوسی که اونجا بود رفتیم . اما راننده اتوبوس گفت که این زمان کاریش تموم شده و دیگه حرکت نمی کنه که البته طبیعی بود . ولی هیچ تاکسی ای و بهتره بگم هیچ جنبنده ای هم اون طرفا نبود . یه خورده جلوتر رفتیم تا به چند تا فروشنده دوره گرد رسیدیم که اونا هم داشتند وسایلشونو جمع میکردند که برن . در مورد تاکسی سوال کردیم و با شنیدن جمله   "NO TAXI , NO BUS"    تمام امیدمون ناامید شد . به دور و برم نگاه کردم . وای خدایا چرا اینجا اینقدر سگ داره اونم سگای بی دم !

نمیدونستیم چکار باید بکنیم . نه میدونستیم کجاییم و نه کجا میریم . سرگردان و مستاصل در طول یکی از خیابانها شروع به حرکت کردیم . چند قدمی نرفته بودیم که اینبار مهربونی خدا توی چراغهای چرخون آبی و قرمز به  نمایش دراومد . خدا خواسته بود و  یه ماشین پلیس مثل یه معجزه اونجا سبز شده بود .

احسان براش دست تکون داد . ماشین پلیس ایستاد و ما قضیه رو براش تعریف کردیم و اون هم آدرس یکی از مراکزشون که نزدیک اونجا بود رو داد .

با سرعت هر چه تمام به سمت مرکز رفتیم . وقتی به اونجا رسیدیم نفس راحتی کشیدم . خلاصه داخل رفتیم و مسأله رو دوباره شرح دادیم . اونا شروع کردن با هم به مالایی حرف زدن و بعد از چند دقیقه ای گفتند که با چند رینگت اومدید اینجا . مسلما براشون عجیب بود اگه می فهمیدند ما با اتوبوس اومدیم و چه بسا ما رو همونجا ول می کردند تا پیاده برگردیم هتل ! از طرفی میدونستیم که با  35 - 30 رینگت این مسیر رو می برن . بنابراین با یه مقدار زرنگ بازی گفتیم 25 رینگت . و در این لحظه بود که پلیس وظیفه شناس و انسان دوست مالزیایی  پیشنهاد داد که با 30 رینگت میتونم ببرمتون و ما هم در اون شرایط با هر چه قدر که می گفت موافق بودیم . البته به قول احسان یه مأموریت برای کمک به دو توریست بیچاره که راهشونو گم کردن هم برای خودش رد کرده و مسلما مزایای اون هم عایدش شده که نوش جانش و گوارای وجودش .

آقای پلیس با اتومبیل شخصیش ما رو به هتل رسوند . خداییش که مسیر طولانی بود . ساعت 1 بود . خسته و کوفته و ترسیده وارد شدیم . تنها چیزی که می چسبید خواب بود .   

خوب این هم از این ماجرا که به خیر و خوشی تموم شد .

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧