خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 14)- پنانگ

روز ششم

 ١٢فوریه2008 (٢٢بهمن١٣٨۶)

هوا گرگ و میش بود . یه لحظه چشمامو باز کردم و پرسیدم رسیدیم؟ احسان گفت نه هنوز، الان روی پل پنانگ هستیم . این پل یکی ازراههای ارتباطی کشور اصلی و جزیره پنانگ است . در واقع  اینجا یک سه راه بود به نام Butterworth  که شهر اصلی ایالت seberang perai بود و ایستگاه قطار پنانگ در اینجا قرار داشت . همچنین از این مکان هم با قایق می شد به جزیره رسید هم از راه پل 5/13 کیلومتری پنانگ .

تقریبا ساعت 6 بود که رسیدیم . بیرون ترمینال تاکسی ها صف کشیده بودند . با توجه به تحقیقاتی که قبلا کرده بودم هتل Copthorne Orchid  رو برای اقامت درنظر داشتیم . یه هتل چهارستاره با ساحل اختصاصی . به راننده که مقصد رو گفتیم و پرسیدیم چند می بره ، گفت : 45 رینگت یعنی 14000 تومان . خداییش خیلی زور داشت مخصوصا اینکه با این خرجهای غیر مترقبه باید توی خرج کردن محتاط تر می بودیم .


 با راهنمایی دو نگهبانی که اونجا بودند سوار اتوبوس شدیم و تا ایستگاهی که در Komtar  بود رفتیم . Komtar  در واقع مرکز پنانگ و درGeorge Town  بود که اتوبوسهای مسیرهای مختلف در اونجا قرار داشتند . در اینجا  اتوبوس رو عوض  کردیم و درست جلوی هتل پیاده شدیم . توی اتوبوس خانم مسن و محجبی بود که انگلیسیش هم خیلی خوب بود . اصلا بهش نمی اومد . وقتی بهش گفتیم از ایران اومدیم . پرسید ایران خوبه ؟ و ما طبق معمول کلی تعریف کردیم . بعد گفت اگه خوبه پس چرا اومدید اینجا ؟ و ما هم گفتیم که دوست داریم کشورهای مختلف رو بگردیم و ما توریستیم ، ساکن اینجا نیستیم . نمی دونم چرا می خواست از ایرانی بودن ما سوژه بسازه . حالا کارمون به جایی رسیده که باید برای همه کارامون به اینا هم جواب پس بدیم . (در ضمن کل مسیر 6 رینگت شد )

تقریبا ساعت 8 بود که به هتل رسیدیم . هنوز موقع check out  اتاقها نشده بود . پذیرش هتل گفت که باید تا ساعت 10 منتظر بمونیم . چاره ای نبود . توی لابی نشستیم . خانواده هایی که اغلب چینی بودند با سر و صدا هتل رو ترک می کردند .  

خیلی خسته یودیم  . چند دقیقه ای از 9 گذشته بود که فکر کنم مسؤول پذیرش دلش برای ما سوخت و ما رو به اتاقمون در طبقه 16 راهنمایی کرد . 

 

  

تجهیزات هتل فرقی با هتل آنکاسا نداشت . تنها چیزی که اضافه داشت بالکنی بود که یه میز و دو صندلی در اون قرار داشت . بالکن سه گوش بود به طوری که علاوه بر اینکه دریا رو می تونستیم ببینیم  ، تپه کاملا سبز  پنانگ  که یکی از جاهای دیدنیشه هم قابل دید بود . علاوه بر این به خونه های اطراف که اکثرا سقفهای شیروانی قرمزرنگی داشت و در بین این همه سبزی کاملا مشخص بود هم اشراف داشتیم! هوا مه گرفته و ابری  بود و به زور می شد چند تا قایق رو دید . آسمون و دریا به هم وصل شده بود . اصلا خط بین آسمون و دریا معلوم نبود . بساط صبحانه رو در بالکن  بر پا کردیم . جاتون خالی با اون مناظر و صدای پرنده ها واقعا چسبید . 

وسایل وکه چیدیم کمی استراحت کردیم وبعد ، شال و کلاه کردیم که بریم بیرون و یه خورده خوردنی بگیریم . اما قبلش رفتیم تا ساحل و ببینیم . . بر خلاف انتظار ساحل کوچکی بود . خیلی مصنوعی بود .از همه طرف محصور بود و اصلا نمیشد اسمش را ساحل گذاشت .  هوا هنوز ابری بود و منظره  جالبی رو به وجود آورده بود . وقتی به دور دستها نگاه می کردی در رویا فرو می رفتی ، انگار که اصلا در این دنیا نیستی .

 

 

یه عده پیرمرد اروپایی قد بلند داشتند به ساختمان هتل دیگه ای نگاه می کردند و با هم صحبت می کردند . به احسان گفتم اینها رو ببین با وجود اینکه از جایی اومدن که تکنولوژی و آسمان خراشها در آنجا خیلی زیاده ، به جای اینکه از طبیعت لذت ببرند و مثلا با نگاه کردن به دریا آرامش بگیرند ، باز دارند به چیزهای مصنوعی و دست ساز بشر نگاه می کنند . خوب شاید برای اونها جاذبه دنیای مدرن بیشتر باشه . وقتی از کنارشون رد شدیم یکیشون به ما نگاه کرد ، به ساختمان اشاره کرد و گفت : "very big" . ما هم حرفشو تصدیق کردیم .

توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم و داشتیم نقشه شهرو بررسی می کردیم که ببینیم کجا باید بریم  که یهو یه ماشین جلومون ترمز زد و از داخل اون صدای شیرین فارسی خانمی که می گفت : "شما ایرانی هستید " ما رو به خودش جلب کرد . نمی دونم شما این حس و تجربه کردید یا نه ولی شنیدن صدای مهربون یه هموطن توی غربت خیلی شیرینه .

یه خانمه سی و چند ساله بود به نام فروغ که دخترش ( فاطمه) رو از مدرسه ای که تقریبا نزدیک هتل ما بود برداشته بود و به سمت خونه می رفتند که متوجه ما شده بودند بنابراین دور زده بودند تا به ما کمک کنن . این رفتاری بود که توی سفرم کمتردیده بودم . فروغ خانم شروع کرد راجع به پنانگ گفتن . مواظب باشید چون شما حجاب دارید اینها فکر می کنند که عرب هستید و عربها هم که به پولداری مشهورند و اغلب ازشون دزدی می کنند . فاطمه می گفت 2 سال که دارم به اینها اثبات می کنم که ایرانی و مسلمون هستم اما نمی فهمند . فروغ خانم خیلی از زندگی در پنانگ راضی بود . خودش و شوهرش توی اونجا درس می خوندند و خودش توی دانشگاه هم درس می داد . همش می گفت نمی دونم وقتی درس شوهرم تموم بشه چه جوری باید برگردیم ایران . می گفت ایرانیهای پنانگ خیلی با هم جورند در حالی که اونایی که در کوالالامپور هستند خیلی به هم از لحاظ حجاب گیر می دن . در نهایت هم شماره تلفنش رو به ما داد تا اگه مشکلی پیدا کردیم باهاش تماس بگیریم . 

نمی دونم فروغ خانم و خانواده نازنینشون هنوز توی پنانگ  زندگی می کنند یا نه ولی از همینجا یه بار دیگه ازشون تشکر می کنم و امیدوارم دوباره ببینمشون .

به مرکز خرید رسیدیم . در قسمتی از فروشگاه انواع میوه های استوایی قرار داده شده بود . می دونید که یکی از کارهای بد ما ایرانیها اینه که کیلویی خرید می کنیم . ولی اینجا خیلی با کلاس باید دونه ای می خریدیم . خیلی خوشم اومد . در نهایت  1 دراگون ، 2 انبه، 2 آووکادو ، 1 پاپایا (مگه تونستم احسان خان و راضی کنم که یه دونه از هر کدوم بردار) و یک بسته توت فرنگی تایلندی (چون مدلهای دیگه هم بود و تایلندی 14 رینگت بود و مثلا مصریش یه خورده ارزون تر، ولی عجب توت فرنگی ای بود همه یک شکل و یک اندازه و حتی یک مزه داشت ) ، به علاوه نان و آب. البته برای دوربین فیلمبرداری هم یک باطری یدک با قیمت مناسب خریدیم .

 

پ .ن : در پست بعدی راجع به میوه های استوایی خواهم نوشت

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧