خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 13)

به کوالالامپور رسیدیم . هنوزتا ساعت1 خیلی وقت داشتیم . به همین خاطر به مرکز خرید petaling street   یا همون china town    که نزدیک هتل بود رفتیم تا ببینیم چه چیزهایی داره . خیلی شلوغ بود . از چینی گرفته تا اروپایی همه در حال خرید بودند . چیزهای ارزونی داشت ولی اکثرا بی کیفیت . اغلب فروشنده ها فکر می کردن که ما عرب هستیم برای همین تعال تعال می کردند .  

توی شلوغیا راه می رفتیم که آقای عربی  به ما سلام داد . این برام خیلی عجیب بود که این آقای عرب صرفا به خاطر اینکه ما رو همکیش خودش می دونست با ما دوستانه برخورد کرد . اما خانم و آقای هموطن ما در پوتراجایا حتی به لبخند ما پاسخ ندادند .

کمی در بازار گشتیم و قیمت تندیسهای برجهای پتروناس رو که به گفته دوست احسان بهترین چیز برای سوغات بود رو از مغازه های مختلف پرسیدیم .


 بعد به هتل رفتیم و بارها رو تحویل گرفتیم . حالا نوبت گرفتن مدارک و پولهایی بود که توی صندوق امانات گذاشته بودیم . قبلا گفتم که این صندوقها فقط یک کلید داشت و اونم دست مسافر بود و در صورت گم شدن کلید باید صندوق رو یک جوری برش میدادند و از جا در می آوردند .

احسان جیباشو گشت اما کلید آب شده بود . وای خدایا عجب بدشانسی ای . حالا باید چکار می کردیم . تمام جیبا و کیفایی که همراهمون بود روبرای چندمین بار گشتیم . اما نبود . ظاهرا جیب احسان سوراخ شده بود و کلید افتاده بود . این  مسئله رو با مسئول پذیرش در میون گذاشتیم و او گفت باید کسی رو بیارند که صندوق رو برش بده و هزینه این کار هم 300 رینگت( 90 تومان) میشه و اصلا هم چونه بردار نیست .

 با پیش اومدن همچین موضوعی خیلی اعصابمون خورد شده بود . پولش یک طرف و وقتی که اینکار می گرفت یک طرف دیگه . ساعت در حدود 11 بود و مسئول پذیرش داشت دنبال کسی می گشت که بتونه این کارو انجام بده و اگه نمی تونست پیداش کنه ، از برنامه عقب می افتادیم . قبل از سفر من و احسان به هم قول داده بودیم درهر شرایطی فقط خوش بگذرونیم و به هیچ وجه سفرو خراب نکنیم بنابراین با اینکه ضد حال بزرگی بود تصمیم گرفتیم همه چیزرو فراموش کنیم .

بعد نیم ساعت بالاخره آقاهه اومد و مشغول کار شد و بعد از حدود 1 ساعت صندوق شکافته شد . سریع کارهای مربوط به هتل رو انجام دادیم و رفتیم ترمینال نزدیک هتل .

 خیلی ترسناک بود . بوی بدی می اومد و آدما با چهره های درب و داغون گوشه و کنار خوابیده بوند .  برای رفتن داخل اتوبوس باید از ورودی مربوطه پایین میرفتیم . اونجا هم بدتر بود . بالاخره دو تا آدم درست حسابی دیدیم . یه پسر چینی که خیلی تر و تمیز و جالب لباس پوشیده بود و موزیک گوش می کرد  و یه آقایی که اول فکر کردم ایرانیه اما بعد از طرز انگلیسی حرف زدنش فهمیدیم که باید آمریکایی باشه .

بارا رو گذاشتیم توی اتوبوس و منتظر بودیم تا کمک راننده در صندوقو ببنده . خوب تمام زندگیمون توش بود اگه یکی می اومد و می بردشون چی . تازه با مطالبی که توی اینترنت خونده بودم که هم ایرانیهای مقیم مالزی و هم سایتهای وابسته به خود کشور خیلی سفارش کرده بودند که مواظب وسایلتون باشید و راجع به دزدی و جرمهای کوچیک و بزرگ دیگه نوشته بودند حق داشتیم که نگران باشیم . اما اون لج کرده بود و گیر داده بود که اول بشینید تو بعد من درو می بندم احسان بهش گفت تا در و نبندی ما خیالمون راحت نمی شه . اونم کلی غر زد و بالاخره در صندوقو بست .

رفتیم توی اتوبوس نشستیم . یک کم که گذشت دیدیم هوا خیلی سرده و اگه قرار باشه اینجوری ادامه داشته باشه تا صبح یخ می زنیم برای همین احسان رفت که لباس گرما رو از توی کوله بیاره . اینجا بود که کمک راننده تلافی کرد و گفت که خودت گفتی درو ببندم و دیگه باز نمیکنم . واقعا که . خدا نکنه گیر آدم زبون نفهم بیفتید . این یکی از رفتارهای عجیبی بود که توی اونجا دیدم .

حالا من که مانتو داشتم و نمی تونم بگم که گرم بودم اما بهتر از هیچی بود اما احسان طفلکی با یه تیشرت بود کاری نمی تونستیم بکنیم . تنها فکری که به سرم زد این بود که شالمو باز کنم . یه تیکشو روی سرم بندازم و یه تیکشو هم روی دستای احسان . خوشبختانه شالم بزرگ بود وحد اقل جلوی باد و میتونست می گرفت . بالاخره اتوبوس حرکت کرد . اولش خوابم نمی برد . یعنی پشت سریامون که دو تا خانم هندی بودند به قدری فک می زدند که نمی شد خوابید اما خوب اگه به قضایای پیش اومده بیشتر فکر می کردم همه چیز برام زهر مار میشد در نتیجه سعی کردم مثبت فکر کنم و بخوابم اما چشمتون روز بد نبینه تا به سقف اتوبوس نگاه کردم دیدم یه سوسک داره اون بالا واسه خودش قدم می زنه . به احسان نشونش دادم . احسان با خنده  گفت سعی کن بخوابی وگرنه ممکنه چیزای بدتر هم ببینی . منم که دیگه نای هیچی نداشتم همین کارو کردم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧