خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 12) - پوتراجایا

از دوستانی که به مالزی نامه ها علاقمندند به خاطر تاخیر در نوشتن عذر می خوام . تمام سعیم اینه که زودتر بنویسم اما می دونید که همیشه با کمبود وقت مواجهم . بعد از امتحانم بقیشو زودتر می نویسم .

---------------------------------------------------------------------------------------------

به ساعت check out  هتل نزدیک میشدیم بنابراین تاکسی گرفتیم و به محض رسیدن به هتل کوله ها رو تحویل قسمت امانات ( بار) دادیم وقرار شد شب که برگشتیم بارها به علاوه پولها و مدارکمون  رو بگیریم . در McDonald's نهار خوردیم و به مقصد KL Central  که مرکز قطارهای سریع السیر کوالالامپور بود حرکت کردیم و برای putrajaya  بلیطی به مبلغ ١۵رینگت گرفتیم و سوار شدیم .   


 این سفر در حدود نیم ساعت طول کشید و عبور از یک مسیر سبزو زیبا این سفر کوتاه رو برای ما لذت بخش تر می کرد .

توی قطار خانم و آقایی پاکستانی هم بودند که مثل ما از همه جا عکس می گرفتند . وقتی به ایستگاه رسیدیم از یک نفر پرسیدیم که چه جوری میتونیم به مسجد پوتراجایا بریم و اون هم  اتوبوسی رو نشون داد و ما هم سوارش شدیم . بعد از چند لحظه این اتوبوس فقط  برای ما دو نفر حرکت کرد . انگار ما فقط برای خودمون کرایش کرده باشیم و به قدری تمیز و راحت بود که انگار تازه شروع به کار کرده بود . در کل شهر پوتراجایا خیلی تمیز بود . از چراغ راهنما گرفته تا جدولای خیابون و گلها و سبزه ها و تزئینات یه جورایی فرق داشت  . اتوبوس در ایستگاهی ایستاد و راننده مسجد رو که در فاصله نسبتا دوری بود رو نشون داد و گفت باید از اینجا رو پیاده  برید . اینجا مسیری سنگ فرش شده بود و گلها و گیاهان مختلف تزئینش کرده بودند . درختچه های گل کاغذی به رنگ صورتی این فضا رو قشنگتر کرده بود .

نرسیده به مسجد ساختمان نخست وزیری با گنبد فیروزه ای کوچکی قرار داشت .

جلوتر که رفتیم   به محوطه دایره ای شکل بزرگی رسیدیم که در یک سمتش مسجد زیبایی با گنبدی قرمز رنگ با طرحهای زیبا  قرار داشت . و در وسط پرچمهای متعددی قرار داشت . در آستانه ورود به  مسجد به کسانی که حجاب نداشتند شنلهایی صورتی یا آبی داده می شد تا برای ورود به مسجد از آن استفاده کنند . مسجد زیبایی بود با یک سکوت زیباتر که حس معنوی قوی ای ایجاد می کرد . توی صحن راه می رفتیم که یک خانواده ایرانی دیدیم . فکر کردم چون هموطنهامون رو دیدیم باید باهاشون سلام علیکی داشته باشیم . برای شروع صحبت بهشون لبخند زدم . اما اشتباه می کردم . لبخند روی لبهام خشکید و اونها خیلی سرد از کنارمون رد شدند انگار اصلا ما رو ندیدند . باورش سخته اما خیلیها می گن توی یک کشور غریبه اگه ایرانی دیدی دوتا پا داری دو تای دیگم قرض کن و برو .

اینجا مسجد بزرگی بود که تقریبا از همه طرف باز بود و صدای باد داخل مسجد می پیچید . چلچراغهای مدرن و زیبا ، سنگهای تمیز و براق ، پنجره های مشبک چوبی و نوری که از بین روزنه ها به داخل می تابید ، صدای پرندگان و تمیزی بیش از حد از نکات قابل دید این مجموعه بود . البته از بوی پا هم خبری نبود . بعد از خوندن نماز توی صحن مسجد منتظر احسان  روی سکوها نشسته بودم که چند تا دختر مالزیایی رو دیدم . رفتم جلو و سلام دادم و ازشون پرسیدم جاهای دیگه دیدنی پوتراجایا کجاست ؟  اما اونا هم به قول خودشون مثل ما توریست بودند و چیزی نمی دونستند . خلاصه شروع کردیم به صحبت و طبق معمول با این سوال که کجایی هستیم شروع شد و با جواب من و این نکته که مسلمونهای مالزی ارادت خاصی به مردم ایران دارند گفتگو ادامه پیدا کرد .

 این دخترها دانشجوی زبان عربی بودند و از طرفی انگلیسیشون هم خیلی خوب نبود متاسفانه من هم  عربی نمیدونستم یعنی در همون سطح دبیرستان که مسلما خیلیهاشم از یادم رفته بود . یاد زمانی افتادم که با احسان رفته بودم دوبی و توی فرودگاه پلیس امارات از ما پرسید که عربی بلدید ؟ و وقتی جواب ما منفی بود گفت مگه مسلمون نیستید ، مگه قرآن نمیخونید!!! .

توی اون چند لحظه که با این دخترخانمها صحبت می کردم  اصلا احساس غریبگی نداشتم . انگار همشون رو چندین ساله که میشناسم . خیلی مهربون بودند . ازم خواستند که باهاشون عکس بگیرم و وقتی من جواب مثبت دادم خیلی خوشحال شدند .

من هم یک کم برای کشورمون تبلیغ کردم و گفتم که ایران خیلی قشنگه و مردمش خیلی مهربون و مهمون نوازند . البته می دونم که اغراق کردم .

 برای دیدن عکسهای مسجد اینجا راکلیک کنید

یکی از چیزهایی که به زیبایی این مسجد می افزود قرارگرفتن اون در کنار دریاچه بود . عکس مسجد توی آب منعکس می شد و زیباییش رو دو برابر می کرد . اصلا نصف مسجد توی آب بود . خب معلومه که آدم کیف می کنه توی همچین مکانی معبودشو عبادت کنه . بعد از خروج از مسجد باید چند پله ای پائین می رفتیم تا به کنار دریاچه برسیم .

 جای قشنگی بود . کاملا سنگفرش شده بود و نیمکتهایی برای استراحت مردم در اونجا قرار داده شده بود . قایقهایی هم برای گشت زنی در دریاچه قرار داشت . متاسفانه چون هوا تقریبا تاریک شده بود ما نتونستیم سوار بشیم و پلهای اطراف رو که شنیدم هر کدومو از یک جای دنیا شبیه سازی کردند رو ببینیم .

 مردم از ملیتهای مختلف اونجا جمع بودند . توی این دریاچه هم ماهیهایی بود که مردم براشون غذا می ریختند و اونها هم برای خوردن غذا به سطح آب خیلی نزدیک بودند .

هوا تاریک شده بود . سوار تاکسی شدیم و به سمت مرکز خرید آلاماندا رفتیم . مرکز خرید بزرگی بود که جنسهای قشنگی هم داشت اما اکثرشون خیلی گرون بودند . من که موظف بودم برای بچه خواهرم که در شرف به دنیا اومدن بود لباس  بخرم فقط اینجور مغازه ها رو نگاه می کردم . جالب اینکه در کنار هر مغازه فروش لوازم بچه ، یک مغازه هم برای لباس خانمهای باردار بود که من توی شهر خودمون اینو ندیده بودم . شهرهای شما رو نمی دونم !

دراینجا فقط چند تیکه لباس خوب با قیمتهای مناسب برای بچه ها به عنوان سوغاتی  تونستیم گیر بیاریم .

 

بعد به KL Central  رفتیم و به طرف کوالالامپور حرکت کردیم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧