خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 11)- Butterfly Farm

آخرین جایی که در Lake Garden  دیدیم Butterfly Farm بود . حالا که به انتهای مسیر نزدیک شده بودیم تازه فهمیدیم که در باغ اتوبوسهای روبازی وجود داره که در ازای 0.5 درهم توریستها رو دور باغ می گردونه . ما هم سوار شدیم و بعد از طی یک مسیر کوتاه به Butterfly Farm رسیدیم وقتی وارد شدیم احسان یکی ازدوستانش رو که چند سالی برای ادامه تحصیل به مالزی اومده بود رو دید . کمی با این آقا در مورد رفتن به سنگاپور صحبت کردیم و به گفته ایشون میشد از همینجا برای ویزای سنگاپور اقدام کرد . ولی ما از قبل تصمیم گرفته بودیم که به جای حرکت به سمت جنوب و دیدن ملاکا و سنگاپور ، جزایر پنانگ و لنکاوی رو ببینیم .


برای ورود به این مکان بلیطی به مبلغ نفری  ١۵ رینگت خریداری کردیم . علاوه بر این برای استفاده از دوربین فیلمبرداری و عکسبرداری به طور جداگانه باید مبلغی رو پرداخت می کردیم و ما فقط برای دوربین عکسبرداری مبلغ ۵ رینگت دادیم .

در بدو ورود به باغ سراسر سبز و رویایی پیرمرد آمریکایی خوشگلی رو دیدیم که کلاهی شبیه کلاه زبل خان داشت و از پروانه ها عکس می گرفت و به محض اینکه ما رو دید به پروانه بی حرکتی که روی دسته ای گل نشسته بود اشاره کرد و گفت : این زنده نیست و بعد برای اینکه به ما بیشتر بفهمونه ! با دستش تکونش داد .

 

 

 

راستش نمی دونم تو اینجور مواقعی که یکی بدون مقدمه شروع می کنه باهات به حرف زدن چکار باید کرد . اونم وقتی زبون و فرهنگش فرق می کنه . اما چیزی که برام جالبه اینه که کسانی که عاشق سفرند واقعا ارتباط بر قرار کردن رو دوست دارند . حتی اگه چند کلمه باشه .

ما هم شروع کردیم به عکس گرفتن از پروانه های زیبا . اما خیلی هاشون شیطون بودند و نمی شد عکسشونو انداخت .

پروانه ها در حال پرواز بودند . سقف این باغ یک توری بزرگ بود تا پروانه ها رو در اسارت نگه داره .

همینطور در حال گشت و گذار در باغ بودیم که یک پروانه اومد و روی شونه احسان نشست . چقدر ذوق کرده بودیم . البته توی سایتها خونده بودم که این مسئله زیاد اتفاق می افته چون اصلا ساختن اینجور فضاها برای نزدیک کردن انسان به طبیعته .  بعد من شاخه گل ارکیده روکه خانم باغبان بهم داده بود رو به شونه احسان نزدیک کردم و پروانه روی گل خزید .

 

 

من با گلی که روش یک پروانه نشسته بود در حال حرکت بودم و مردم با تعجب نگاه می کردند و به اندازه من احساس شادی می کردند .

توی این باغ علاوه بر پروانه ها قفسی برای خرگوشها هم بود .

 

 

خانم خرگوشه به تازگی بچه هاشو به دنیا آورده بود و این بچه خرگوشهای سفید و کوچک به هم چسبیده و خوابیده  بودند . همینطور توی حوضچه ها از اون ماهی های قرمز بزرگ هم بود . و همه اینها فضای زیبا و خنکی رو ایجاد کرده بود و نفس کشیدن رو آسون می کرد .

در انتهای مسیر به موزه و محل خرید سوغاتی رسیدیم  . در این قسمت کلکسیونی از انواع پروانه ها یا سوسکهای بزرگ وجود داشت که یا قاب شده بودند یا در حبابهایی جای گرفته بودند . و نمی دونم چرا تمام این چیزا شکستنی بود و ما نمی تونستیم برای یادگاری بخریمشون .

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧