خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

هستی

بعد از ظهر دلگیری بود . نگاهم از پنجره روبرو را می کاوید شاید دلتنگیم کمتر شود . تمام منظره روبرو ساختمان نیمه تمامی بود که صاحبش بسته به جیبش می ساختش . بنابراین ، این منظره چند سالیست که مهمان پنجره خانه ماست . حالا دو نفر دارند نمایش را سنگ می کنند . یکیشان بدون هیچ ترسی از افتادن ، از مردن ، روی تخته لرزان راه می رود و دیگری خودش را از داربستها آویزان می کند .  

 دوستی در دوران دانشگاه داشتم . دختر ماهی بود . صاف و ساده . آقا رسول ، آقا رسول از دهانش نمی افتاد . آقا رسول شوهرش بود . آقا رسول را دیده بودیم . هر روز می آمد دنبالش و او پشت موتورش می نشست و گاز می دادند تا خانه .   

 هستی اش که به دنیا آمد ، داشت طعم مادر شدن را مزه مزه می کرد . اما کودکش هنوز یک ماهه نشده بود که آقا رسول از بالای یکی از همین داربستها افتاد و رفت . دیگر او را ندیدیم تا موقع امتحانهای پایان ترم . شده بود پوست و استخوان . حتی نمی توانستم به او تسلیت بگویم .

آقا رسول می دانی هستی و مادرش چقدر تنها هستند . کاش بیشتر مواظب خودت بودی . حالا هستی روی موتور کی بنشیند و قام قام کند ؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧