قسم به خون
‹ اِم ، می تونی یک راز رو نگه داری ؟›
‹ معلومه ›
‹ به خون قسم می خوری ؟ ›
‹ ببین تی ... ›
‹ آهان ، دکتر ، یادم رفته بود . از وقتی که از خونه رفتی ، راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده . ›
اِمت آهی کشید و دستش را دراز کرد . وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ، ناله ای کرد و چهره در هم کشید .
‹ خب ، رازت چیست ؟ ›
خون بین انگشت شست هر دو جریان یافت .
‹ اِم ... می دونی ، من ایدز گرفتم رفیق .›
جو هابل
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٥٥ ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
