در باغ
زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود .
‹ تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! ›
مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود .
‹ اوه ، تام ! ›
‹ تینا ، گل من ! ›
‹ اوه ، تام ! من هم تو را دوست دارم ! ›
تام به زن رسید ، به زانو افتاد ، و به سرعت او را کنار زد .
‹ گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای !! ›
هوپ ای تورس
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۳٢ ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :
داستانهای کوتاه
