خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

در باغ

زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود .

‹ تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! ›

 مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود .

‹ اوه ، تام ! ›

 ‹ تینا ، گل من ! ›

 ‹ اوه ، تام ! من هم تو را دوست دارم ! ›

 تام به زن رسید ، به زانو افتاد ، و به سرعت او را کنار زد .

‹ گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای !! ›

 هوپ ای تورس

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧