خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 9)-Lake Garden

روز پنجم

11 فوریه 2008 (21 بهمن 1386)

امروزآخرین روز حضور ما در کوالالامپور بود . به دفترچه یادداشتم یه نگاهی انداختم  تا ببینم امروز کجا رو میتونیم برای دیدن انتخاب کنیم وتصمیم بر این شد که بریم Lake Garden . بنابراین وسایلو ریختیم توی کوله ها تا برای شب آماده باشه وتاکسی گرفتیم و به طرف باغ  حرکت کردیم .

راننده تاکسی که انگار تا به حال مسافری رو به این محل نیاورده بود نمی دونست در ورودی باغ کجاست . و بعد از سوال پرسیدن از چند نفر ما رو در یک خیابون فوق العاده زیبا و خلوت  که از یک طرف مشرف به باغ بود پیاده کرد .


باغ سر سبزو زیبا و تمیزی بود . همه چیز برق می زد . صدای پرنده ها از دور و نزدیک به گوش می رسید .  

ما دری ندیدیم که بتونیم وارد بشیم . چون دور تا دور باغ پرچین هایی با گلها و گیاهان مختلف و رنگارنگ بود .

 

 

 

 

 

روبروی باغ یه جایی بود که نگهبانی داشت و ما رفتیم که ازش بپرسیم درورودی کجاست . اون آقا هم از ما پرسید اهل کجایید ؟ و وقتی گفتیم ایران کلی ذوق کرد و داد زد : " ایراااان ، ایمام کمینی " .

از رفتارش خندم گرفته بود . در واقع خیلی برام جالب بود که یک کشور رو به اسم یه آدم می شناخت .

توی خیابون چند تا عکس انداختیم و به سمت در ورودی رفتیم . دوپارک کوچیک به نامهای FANTACY PLANET  و DINOSAOR PARK در ابتدای راه بود و بچه ها برای بازی اومده بودند .

 

 

 

 

 

 ولی چیزی که عجیب بود اینکه سر و صدایی نبود همه در کمال آرامش بازی میکردند . البته این همه شادابی آرامشبخش هم بود . دو جفت عروس و داماد هم برای عکاسی و فیلمبرداری از مراسمشون اومده بودند . گریمور دائما پشت سر عروس خانم می دوید و آرایششو درست می کرد . بعد آقای داماد از پله سرسره می رفت بالا و عروس روی تاب می نشست و ...

ما هم یه چند تایی عکس روی تاب و سرسره انداختیم تا از عروس و داماد کم نیاریم !

جلوتر که رفتیم یه دروازه چوبی بود . داخلش یه آلاچیق بود نشستیم و سیب هایی که آورده بودم ، خوردیم .

راستی یکی از میوه های استوایی که توی مالزی باهاش آشنا شدیم  Rose Apple  بود . این میوه این شکلیه

 

 

 طعمش یه چیزی تو مایه های سیب و گلابی و خربزست و البته خیلی ترد و تازست . در کل من خوشم اومد .

بعد هم دوباره توی مسیرهای سر سبز و پر از سکوت  که هر روح مرده ای رو زنده می کرد ادامه دادیم و به یک منطقه دایره ای شکل رسیدیم که وسطش یک حوض ستاره ای شکل بود و دورش ستون های سفید رنگ .

 

 

 برای رفتن به کنار حوض باید چند پله پایین میرفتیم . بین ستونها چرخیدیم . اگه اون عروس و دامادها اینجا می اومدند فیلمشون خیلی قشنگ می شد . احسان می گفت : " حالا می فهمم بهشت یعنی چی ؟ "

به یک استخر بزرگ رسیدیم که روش یک پل زده بودند . اینجا یک پیرزن و پیر مرد اروپایی ناز دیدیم . خانومه یک کلاه بزرگ حصیری روی سرش گذاشته بود و همش به من لبخند می زد  . دنبال همونا راه افتادیم تا به Deer Park رسیدیم .

 

ادامه دارد ....

 

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید.

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧