خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 8)- شهربازی گنتینگ

... به مقصد رسیدیم .

اول وارد سالنی شدیم که سقفش با  چراغهای هالوژنی کوچیک تزئین شده بود . مرکزی بود که نقشه قسمتهای مختلف رو در اختیار بازدید کننده ها قرار می دا د . آخه این شهربازی خیلی بزرگه و شامل دو بخش روباز و سرپوشیده است که هریک بازیهای متنوعی را در خود جای داده اند . شعار تبلیغاتی این شهرک شهر سرگرمی هاست و همه سنین می تونند از سرگرمیهای این محل لذت ببرند .  گفته بودم که تنها کازینوی کشورهای مسلمان در این منطقه ست . قبلا در اینترنت خونده بودم که افراد مسلمون نمی تونند وارد کازینو بشن . اما از اونجایی که ما تا حالا کازینو ندیده بودیم و مشتاق بودیم ببینیم چه جوریه ، سرمونو انداختیم پایین تا وارد بشیم  که دو خانمی که نگهبان بودند و در قسمت ورودی ایستاده بودند ، اجازه ندادند و  گفتند : NO MUSLEM . البته در یکی از سایتها خوندم که به آقایونی هم  که پیراهن آستین کوتاه دارند گیر می دن و باید برن و پیراهن آستین بلند از همونجا کرایه کنند و این مسئله هم شده دکانی برای اونا چون به دلیل هوای گرم و مرطوب این کشورو بی اطلاعی مردم خیلیها این مبالغ رو می پردازند . همینطور بعضی وقتها کارت شناسایی افراد رو هم چک می کنند و برای ورود فرد باید حداقل 21 سالش باشه .


جمعیت زیادی جلوی در ورودی شهر بازی جمع شده بود . باید دوباره توی صف می ایستادیم تا بلیط ورود به شهربازی رو بگیریم . روی برگه هایی که روی شیشه باجه بلیط فروشی چسبیده بود نوشته بودند که با پرداخت نفری 51 رینگت می تونیم از SNOW WORLD  و یکی دو تا بازی استفاده کنیم و حتی یک غذای سبک هم دریافت کنیم . ما هم گول تبلیغات و خوردیم و همین کارو کردیم . برای ورود به شهر بازی به دستمون یک مچ بند بستند .

شهر بازی مملو از جمعیت بود و به زبانهای مختلف البته به غیر از فارسی خوش آمد نوشته بودند . چرخ و فلک ها ، اسب ها ، قطارو ... رنگارنگ  و پر شور در حال گردش بودند و مردم هم جیغ می زدند .

من  به اندازه کافی از دیدن اون همه شادی و رنگ و گلهای تزئین شده قشنگ هیجان زده شده بودم . چند تا درختچه هم به مناسبت عید چینیها با پاپیونهای قرمز و نارنگیهای کوچک تزئین شده بود .

 چینی ها عاشق رنگ قرمزند و عید که میشه  خونشون رو با وسایل قرمز رنگ  مثل فانوس تزئین می کنند . حتی در و پنجره هاشون رو هم رنگ قرمز می زنند . به عنوان عیدی به بچه ها پول می دن که اونم داخل پاکت قرمز می ذارن . از نارنگی هم برای تزئین استفاده می کنند . در یک سایت خوندم که روز 13 بدرشون ! ( که امسال میشد 15 و 16 فوریه ) دخترهای جوون این نارنگیها رو توی رودخونه می اندازند به امید اینکه شوهر خوب و مناسبی پیدا کنند . می بینید چقدر رسومات ما شرقیها به هم نزدیکه . فقط رنگها عوض شده و هر چیزی طعم مکانه خودشو گرفته . 

یکی از چیزایی که ما می تونستیم سوارشیم بازی ای بود که مثل اسپایدر من رنگ آمیزی شده بود . باید به حالت دمر می خوابیدیم و بعد مثل ترن هوایی اونم از نوع خیلی پیچ پیچی حرکت می کردیم . شاید به این ترتیب می خواستند به آدم حس اسپایدر منی بدن . هر دومون حوصله هیجان در این حد رو نداشتیم . خوب این بازیها جالب بود اما برای نوجوونها نه برای ما که سنی ازمون گذشته بود ! و اومده بودیم که جاهای تاریخی و طبیعت رو ببینیم . جای خواهرزادم محمدرضا رو که عاشق اسپایدر من و بت من و هرچی منه رو خالی کردیم واز این تفریح منصرف شدیم

 

 

 

 

 

 

در قسمت دیگه ای دلقکها مشغول ادا بازی بودند و مردم هم باهاشون عکس می گرفتند . احسان هم با یکی از دلقکها عکس گرفت .

 

 

برکه بزرگ و قشنگی هم بود که دراون قایقهای پدالی و ... بود . آهنگ چینی در تمام فضا پخش بود و آرامش خاصی می داد .

وارد قسمت سرپوشیده پارک شدیم . جمعیت زیادی در قسمتی که رقص دراگون برپا بود جمع شده بودند . منم خیلی دوست داشتم که ببینم چه جوریه البته از اونجایی که این نمایش روی سن اجرا می شد ، مثل رقص دراگونهایی که در خیابانها و کارناوالهای شادی انجام میشه نبود . ولی از هیچی بهتر بود . به خاطر اینکه ما این زمان یعنی Chinese new year رو انتخاب کرده بودیم تا همچین مراسمی رو ببینیم ، اما نه تنها چیزی ندیدیم بلکه همه راجع به این مراسم اظهار بی اطلاعی می کردند . یعنی ممکنه که توی سایت گردشگری دروغ بنویسند و راجع به جاذبه های یک کشور غلو کنند !!! به هر حال ، دو نفر یکی در قسمت دم و دیگری در قسمت سر اژدها با آهنگی خاص و جاز مانند  حرکاتی انجام می دادند و این تمام رقص اژدهایی بود که ما دیدیم .

 

 

 

بالای سرمون وسایل بازی مختلف مثل کشتی پرنده و ... در حرکت بودند . در این قسمت کپی ای از بعضی از مکانهای دیدنی جهان مثل مجسمه آزادی ، برج ایفل  و... در اندازه های کوچک قرار داده بودند

 

 

 

 

 

 

 

در قسمت سرپوشیده  شهر بازی دوستان همسفر رو دوباره دیدیم . همون توری که یک دانشجو لیدرش بود و به ما گفت که اگه خواستیم برای اومدن به گنتینگ نفری 30 دلار بدیم و با این گروه باشیم . در ضمن این مبلغ شامل هزینه ورود به شهربازی نمیشد .

گرسنمون شده بود بنابراین رفتیم تا دنبال مغازه ای که بهمون غذای مجانی می داد بگردیم . اما مگه پیدا می شد . از هر کی می پرسیدیم نمی دونست کجاست . انگار اصلا همچین جایی وجود نداشت . می بینید چه جوری احساسات یک آدم گرسنه رو جریحه دار می کنند !!!! بنابراین برای نهار رفتیم پیتزا هات و پپرونی سفارش دادیم . قیمتش 38 رینگت ( حدود 11500 تومان !!!) بود .  اینجاست که واقعا می فهمیم که پیتزای اینجا کجا و پیتزاهای مملکت خودمون کجا . همش پنیر و سوسیس بود . حالم به هم خورد . البته این حال من دلیل دیگه ای هم داشت . آقا و خانم هندی ای که دقیقا روبروی ما نشسته بودند و مرغ سوخاری سفارش داده بودند داشتند  خیلی با کلاس  و با دست غذاشونو می خوردند . اما دقیقا مثل فیلمای هندی. حتما دیدید توی فیلمای هندی چه جوری غذا رو لقمه می کنند و می خورند . اینجا هم دقیقا با انگشتاشون گوشت مرغ رو می کندند و لقمه می کردند و داخل دهانشون می ذاشتند در حالی که نصف انگشتاشون هم توی دهانشون بود !!!!

بعد از نهاربه طرف Snow World  رفتیم تا حداقل از این قسمت بلیطی که گرفته بودیم استفاده کنیم . اما ای دل غافل . آقای مسئول این قسمت فرمودند که این بلیط مربوط به ساعت خاصیه یعنی تا 12 ظهر . این در حالی بود ما بعد از ساعت 12رسیده بودیم . درسته که این مطلب روی بلیطها نوشته بود اما مگه میشه ما توی صف دوساعت وقت پشت سریامون رو بگیریم که این نوشته ها رو دونه دونه بخونیم . به نظر من که این یعنی دزدی در روز روشن . و به این ترتیب ما از بلیط هایی که  بابتش 102 رینگت ( حدود 30000 تومان)  پرداخته بودیم هیچ استفاده ای نکردیم   

 بلیط Snow World  رو به مبلغ نفری17 رینگت خریدیم و داخل شدیم . در این محل عکسبرداری و فیلمبرداری ممنوع بود .علتش رو نمی دونم . اما از اونجایی که ممنوع بودن برای ما معنی ای نداره ! یکی دو تا عکس انداختیم ولی چون نور کم بود  خوب نشد .

اول باید چکمه و دستکش و کاپشن می پوشیدیم . بنابراین سایزمون رو به مسئول این بخش گفتیم . اما مگه به اندازه پای من چکمه پیدا می شد !!!

من شده بودم سیندرلا و همه چکمه ها برام بزرگ بود . بالاخره یک جفت که چند شماره ای برام بزرگ بود پوشیدم . داخلش پر از آب بود . لباسها و چکمه های  خیس  رو هم پوشیدیم و وارد دنیای برفی شدیم .

فضای کوچیک و جالبی بود . روی زمین برف مصنوعی ریخته بودند که اصلا شبیه برف نبود . هم کثیف بود و هم زیر پای مردم زیادی له شده بود . برای ما که چهار فصل و به صورت کاملا طبیعی می بینیم تازگی نداشت اما دیگران با شور و شوق زیادی به طرف هم گلوله های برفی  پرتاب می کردند . برف می بارید!!! وسط محوطه کلبه ای بود که می تونستی دوغ یا بستنی بگیری و نوش جان کنی . البته مبلغش قبلا حساب شده بود. در اطراف هم مجسمه های یخی وجود داشت . یک راه پلکانی هم بود که منتهی می شد به بالای سرسره . باید  پایین توی صف می ایستادیم و از کسانی که سر می خوردند پایین ، تیوپ های برزنتی رو می گرفتیم ، بعد از این پلکان بالا می بردیم و از بالا سر می خوردیم و می اومدیم پایین و اون پایین یکی مسئ.ل نگه داشتن ما بود تا با مخ نریم توی دیوار روبرو .

راستش تفریح دردناکی بود !!! چون دائم به زمین کوبیده میشدیم!!! .پاهام خیس خیس بود ، لبام کبود شده بود و توی این هوای سرد مصنوعی داشتم یخ می زدم . بنابراین تصمیم گرفتیم هر چه زودتر به سمت شهر حرکت کنیم .

در راه بازگشت در تلکابین باز هم همسفر چشم بادومیها از نوع چینی بودیم . مشخص بود که دارند راجع به ما حرف می زنند . چند بار کلمه سعودیا رو شنیدم . داشتند در مورد ملیت ما بحث می کردند . نمی دونم چرا همه فکر می کردند ما عربیم . اصلا فکرشون سمت ایران نمی رفت

پایین که رفتیم اتوبوسها به مقصد KL صف کشیده بودند . باورتون نمیشه با نفری 7 رینگت می بردنت شهر . یک دفعه راننده صبحی رو دیدیم . میگفت بیان ببرمتون شهر حتما اونم با 60 رینگت . اما 60رینگت کجا و 14 رینگت کجا . مگه خل بودیم اتوبوسای به اون خلوتی رو بذاریم و با تاکسی بریم . خلاصه مشهدی بازی در آوردیم و با اتوبوس برگشتیم به شهر.

طبق برنامه فردا عازم جزیره پنانگ بودیم . بنابراین از روبروی ترمینال PUDURAYA بلیط خریدیم ( به مبلغ نفری 25.10 رینگت) . برای اینکه هم تایم روز رو در اتوبوس نگذرونیم و بهتر بتونیم از وقتمون برای دیدن جاهای دیدنی استفاده کنیم ، تصمیم گرفتیم شب حرکت کنیم و به همین دلیل برای ساعت 1 شب فردا بلیط خریدیم . با این انتخاب با یک تیر دو نشون زدیم . چون یک شب هم پول هتل نمی دادیم .

 

ادامه دارد....

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا را کلیک کنید

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧