خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

تایلند نامه (قسمت دهم) - آروما ماساژ

 هفتم فروردین

برای خوردن صبحانه باید از محوطه باغ عبور کنی . محل خوردن صبحانه همان جایی است که چک این کرده ایم ، میز و صندلی های چوبی و پارچه های سبزی که روی میزها انداخته شده و من را یاد اتاق عمل می اندازد . مسئول رسپشن که اسمش یادم نیست ، دختر لاغری است که فک پایینش کج است و وقتی حرف می زند تقریبا جیغ می کشد . برای خوش آمد گویی و دادن منو می آید . منوی صبحانه ٢ نوع بیشتر نیست یا نیمرو یا پنکیک . نیمرو سفارش می دهیم . و به دختر می گوییم که برایمان تور فور آیلند را رزرو کند . اما از آنجایی که باتی در بساط نداریم ، ‌باید اول به شهر برویم و پول بگیریم . او هم قبول می کند . با یکی دیگر از دخترها به شهر می رویم . ولی هیچ کدام از مراکز چنج پول باز نیستند . چون امروز دوشنبه است و از ساعت ١١ به بعد باز می کنند . مغازه ای هم که لباس غواصی می فروشد باز نیست . گویا به غواصی رفته اند .

لباس را می خواهم پس بدهم . هر چه فکر می کنم این لباس به دردم نمی خورد . مگر من در عمر باقیمانده ام چند بار می خواهم غواصی کنم . ضمن اینکه در این گرما نمی شود مدام تنم باشد و تعویض لباس هم ، خودش مسئله بزرگی است و به سختی اش نمی ارزد .

پولی نداریم پس به هتل زنگ می زنیم و برنامه را کنسل می کنیم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩


تایلندنامه (قسمت نهم) - کرابی

ششم فروردین

صبح حدود ساعت ٧ به  SURAT THANI رسیدیم جایی که مسافرهای که به سمت سامویی و پهانگان می رفتند و مایی که به سمت کرابی یا پوکت می رفتیم باید سوار اتوبوسهای مجزایی می شدیم . همه پیاده شدیم و با وانتهایی که در محل بود به طرف محل اتوبوسهامون رفتیم .

بعد از کمی انتظار سوار اتوبوسهای جدید شدیم . حول و حوش ٩ و نیم بود که به کرابی رسیدیم . اینجا دیگه تاکسی ای وجود نداشت . باید با وانت (نفری ١٠٠ بات ) به محل هتل می رفتیم . مسیر زیبایی بود با کوههای صخره ای و سبز و جاده های باریک . جای لوکسی نبود و من همین را دوست داشتم .

Image hosting by IMGBoot.com

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩