نرم نرمک می رسد اینک بهار
به پایان سال ٨٩ نزدیک می شویم . انگار همین دیروز بود که با شور و شوق کوله های سفر به تایلند را می بستم . خوشحال بودم از اینکه لحظه سال تحویل را در کنار خانواده ام خواهم بود و بقیه تعطیلات را هم در سفر . همین دیروز بود که در کنار سفره هفت سین همگی دست در دست هم ، با چشمهای بسته ، منتظر ترکیدن بمب ! و آهنگ زیبای نوروز بودیم . آخ که چقدر من عاشق این موزیک هستم .
سال ٨٩ برای من سال خوبی بود . سال رسیدن به گوشه ای از آرزوهای کوچکم . سالی پر از خاطره . خاطره آخرین سفر دو نفره . خاطره روزهای کشدار انتظار و خاطره لحظه به آغوش کشیدن فرزندم . سال ٨٩ را دوست داشتم .
امیدوارم سال ٩٠ برای من و شما سالی سرشار از سلامتی ، شادی ، نعمت و رحمت خدا باشد .
نوروز مبارک
بهار در راه

٩ روز به نوروز مانده و من هنوز هیچ کاری نکرده ام . قصد هم ندارم کاری بکنم . همه می گویند هیچ کس از تو که بچه کوچک داری ، انتظاری ندارد . داشته باشد هم فرقی نمی کند . من که نمی توانم بجای نگاه کردن به صورت پسرک ، بوییدنش و دزدکی بوسیدنش بیفتم به جان خانه .
پ.ن:همایون در ۴٣ روزگی
روزهای دو نفره
باید اعتراف کنم ؛ وقتی به پایان روزهای دو نفره نزدیک می شدم - روزهایی که بعد از ٧ سال ، به دونفره بودنشان عادت کرده بودم - بغض گلویم را می فشرد . نمی خواستم نا شکری کنم ، اما خوب می دانستم که بعد از ورود پسرک ، هیچ چیز مثل گذشته نخواهد بود .
این روزها اما ، من در زمان حال زندگی می کنم . نه دغدغه فردا را دارم و نه حسرت گذشته . این روزها ، روزهای زندگی مال من است . انگار با تولد پسرک من نیز متولد شده ام .
روزهای سه نفره ی زندگیم زیباست . تنها چیزی که ناراحتم می کند این است که روزهای تعطیل ، مال ما سه نفر نباشد .
پ.ن: عکس فوق ، پنجره ی رو به نخلستان شاه نشین ، آتشونی ، گرمه .


