خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

ایران - ماسوله

Image hosting by IMGBoot.com

 

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم .

 

١/١/٨٨ ماسوله

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸


مالزی نامه قسمت 17 - تپه پنانگ و موزه اسباب بازی

Image hosting by IMGBoot.com

 

 

بالاخره به حومه Georgetown رسیدیم (Air Itam) . حالا باید برای رفتن به بالای تپه سوار واگن هایی می شدیم که funicular railway نام داشت . یه جور واگن که با کابل کشیده می شد . مبلغ بلیط برای هر طرف ۴.۵ رینگت بود . این واگن های کوچک یه نیم کت مانند داشت که ۴ ، ۵ نفر فقط می تونستند روش بشینن و بقیه باید می ایستادند و بعد واگن ها در یک مسیرِ سبز و پر درخت ، با شیب تند به سمت بالای تپه کشیده می شدند .

 

 درست یادم نیست اما فکر می کنم یک مسیر پله ای هم در کنار ریل قرار داشت . آخه در کنار این مسیر خونه های محلی ها قرار داشت و سکو های کوچکی که در حقیقت صحن جلوی منزلشون بود و بالاخره باید یک راه ارتباطی با پایین تپه وجود می داشت .

این واگن همه مسیر تا بالا رو طی نمی کرد . برای رسیدن به بالای تپه باید در نیمه راه پیاده می شدیم و بعد انبوه جمعیت به طرف واگنی دیگه حرکت می کرد و با اون به سمت بالا حرکت می کرد . تمام این مسیر تقریبا نیم ساعت طول می کشید .

 

Image hosting by IMGBoot.com

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸


دوست دارم یعنی چی ؟

محمد : خاله .. دوسٌت دارم یعنی چی ؟ (به سکون سین)

من : دوسٌت دارم نه دوسِت دارم .

محمد : خب دوسِت دارم یعنی چی ؟

من :  متفکر یعنی I LOVE YOU

محمد : آهاااا ....لبخند

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸


مالزی نامه (قسمت 16)

13 فوریه 2008

روز هفتم

 

صبح با صدای پارس سگ سیاه همسایه از خواب بیدار شدیم . امروز قرار بود که تپه پنانگ رو ببینیم . تپه پنانگ از معبد هم دور تر بود بنابراین زود حاضر شدیم تا صبحانه بخوریم و راهی بشیم . قبل از خوردن صبحانه با هم رفتیم کنار دریا . انگار این ساحل فقط از بالکن اتاقمون خوش منظره بود . وقتی میومدی پایین ، احساس می کردی که توی قفسی .

 محل  سرو صبحانه کنار استخر بود و بعضیها معلوم بود که صبح شنا کردند و بعد با همون سر و شکل مشغول خوردن بودند . طبق معمول تنها چیزهایی که به ذائقه ما ایرانیها می خورد فقط نیمرو و کره و مربا بود . اصلا دوست نداشتم طعمهای غریبه و مخصوصا غذاهای چینی که متشکل از رشته های جور واجور بود رو تجربه کنم . راستش بیشتر از این می ترسیدم که بهم نسازه و مریض بشم . اون وقت خر بیار و باقالی بار کن .

بعد از صرف صبحانه از همون ایستگاه کنار هتل سوار اتوبوس داغونی به مقصد komtar   شدیم . اولش اتوبوس خلوت بود و جا برای نشستن برای همه بود و من و احسان روی دو تا صندلی روبروی هم نشستیم . این صندلیهای روبروی هم مثل ردیف آخر صندلیهای اتوبوس (5 تایی) در ایران بود . هر چه به مرکز شهر نزدیک می شدیم جمعیت بیشتر میشد .

 در تمام وسایل نقلیه عمومی نوشته شده بود که جای خود رو به افراد پیر ، خردسال ، بیمار یا باردار بدید .

بعد از مدتی در اتوبوس باز شد و یه عده داخل شدند و درست جلوی من دختر بچه 5 6 ساله ای با موهای بافته  ایستاد . خم شدم و دختربچه سبک وزن رو کشیدم بالا و روی زانوهام گذاشتم . هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.

حتی بهم نگاه نکرد . شاید می ترسید . فقط یه نگاه به مامانش انداخت و فکر کنم مامانش بهش اطمینان داد که جایی که هست امنه . احسان روبروی من داشت با یه آقایی حرف می زد و گهگاهی هم به من و دخترکوچولو لبخند می زد . احساس کردم که سر دخترک روی شونم می افته . خوابش می اومد . سرشو روی شونم گذاشتم و گفتم بخواب . توی اون لحظه تنها فکری که می کردم این بود که مردم با دید خوبی به من نگاه کنند .

 به ایستگاه که رسیدیم خواهرش اومد و دستش و گرفت و رفتند و مامانش : "Thank You" و پیاده شد . هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده بودیم که احسان به راننده یادآوری کرد که ما رو در komtar   پیاده کنه . تازه آقای راننده یادش اومد که فراموش کرده !!! و گفت باید ایستگاه قبلی پیاده می شدید . خوشبختانه زیاد دور نشده بودیم . پیاده شدیم و راه و برگشتیم . به تقاطع خیابون که رسیدیم دخترک و دیدم که با خانوادش داشت از پله های پل هوایی بالا می رفت . به من نگاه کرد و خندید . من براش دست تکون دادم و اون هم برای من .

احسان گفت : " مردی که باهاش صحبت می کرده ازش پرسیده این بچه شماست که روی پای خانومته "

یه ذره به مغزش فشار نیاورده بود . خوب این بچه چشم بادومی نباید یه کم شبیه مامان و باباش باشه .

به ایستگاه komtarرسیدیم . مثل روز قبل شلوغ و کثیف و بدبو بود . سوار اتوبوس بعدی شدیم و به طرف تپه پنانگ حرکت کردیم . تقریبا ظهر بود و بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودند . لباس هاشون آبی و سفید بود . محجبه ها دامن بلند آبی و تونیک و روسری سفید و بقیه دامن کوتاه آبی و پیراهن آستین کوتاه و جورابای کوتاه سفید . دو تا از این چینیهاشون درست جلوی ما ایستاده بودند و مدام حرف می زدند و هر بار که به ما می خوردند با صدای جیغ مانندشون می گفتند :"I am sorry" . نمی دونم چقدر توی راه بودیم اما بالاخره به مقصد رسیدیم .

ادامه دارد ...

  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸


مالزی نامه

چند وقت پیش شخصی برام کامنتی گذاشته بود با این مضمون :

سلام دوست عزیز امیدوارم حالت خوب باشه من سال سوم مهندسی طراحی داخلی ساختمان هستم دانشگاه کی بی یو مالزی تو دامنسرا دوست عزیر امیدوارم جسارت نشه ولی من چهار سال نو مالزی زندگی کردم یه سال واسه زبان وسه سالم هست که دانشجوم مالزی مثل کف دستم بلدم از کوالالامژور کرفته تا اصراف ژوردیکسون جزیره های اطراف ولی مالزی جزو یکی از مزخرف ترین کشورهای دنیاست با هوای استوایی فوق شرجی مثل حمام سونا میمونه در ضمن دروغگویی هم خوب نیست درضمن دل مردمو آب کردن هم خوب نیست مالزی لز اول شهر کوالالمژور تا آخرش 3224 تا (حذف شده توسط من) خونه داره در ضمن کارت با گوگل ارث خیلی خوبه عکسا رو خوب انتخاب کردی دوستان عزیری که این مطلب رو میخونن اینو بدونن مالزی بر خلاف ظاهر سر سبزی که داره اصلا به درد تفریح نمیخوره واصلا تفریگاه های خوبی هم نداره بیشتر مردم از چینی وهندی ها تشکیل شده که آدم از دیدنشون حالش به هم میخوره واینم بگم که مشروب به طور فراوان وآزاد د ردسترس هست تمام هتلهای مالزی دارای دیسکو و (حذف شده توسط من) خونه هستند واصلا اینطور که میگن اسلامی نیست و قانون هم اصلا وجود نداره اینها هم همش یه مشت مزخرفاته هزینه یه ماه زندگی میشه یک میلیون تومان اگه بخوای

و خوشبختانه این محدودیت کاراکتر نذاشته که ادامه بدن!! این آقا ضمن تحمیل نظر خودش به دیگران که این روز ها همه گیر شده ، بنده رو دروغگو و آب کننده دل مردم !  خطاب کرده و هر کلمه ای دلش خواسته بکار برده، بعد میگه امیدوارم جسارت نشه ! پس جسارت یعنی چی ؟ ایشون ۴ سال از امکانات یک کشور دیگه استفاده  و کنار همین چینی ها و هندی ها زندگی کرده در صورتیکه هیچ کس مجبورش نکرده بود و حالا میاد میگه فلان و بهمان . من نمی دونم که ایشون چند تا از کشورهای دنیا رو گشته که اینجوری نظر میده ولی اینکه یک کشور اسلامی نیست یا دیسکو و مشروب فروشی داره یا جاهای دیگه که ظاهرا ایشون بهتر آدرساشو دارند به منِ توریست یا توِ مصرف کننده چه ربطی داره ! من تعصبی روی این کشور ندارم که بخوام ازش دفاع کنم ولی وقتی یکی میاد میگه که تو دروغگویی و عکسها رو از گوگل ارث برداشتی تا دل مردمو آب کنی نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم ! خب برادر من اگه قصدم این بود حد اقل عکس هایی از اروپا یا امریکا می داشتم .

به هر حال هنوز هم بیشترین سرچهایی که دیگران رو به وبلاگ من می رسونه همین مالزی نامه هاست و علاوه بر اینکه عده ای از خوندنش لذت بردند عده ای هم برای برنامه ریزی سفرشون ازش استفاده کردند و من از این بابت خوشحالم .

پ.ن : قسمت دیگه ای از مالزی نامه ها رو آماده کرده بودم که به لطف قطع و وصل شدن اینترنت پرید . مگه چندم آذره ؟ اما بزودی منتشر خواهد شد .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸