خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

عروسی

یه کارت دعوت عروسی برامون آوردند که به نظرم اینجوری نیشخندو بیشتر از اون اینجوری تعجب ه . اینجوری نیشخند از این بابت که تا حالا اینجوریشو ندیده بودم و تعجب هم از این بابت که آدمها تغییر می کنن و به همدیگه خبر نمی دن .[?]

 و اما متنش :

بسمه تعالی شانه

با عمل به سنت پیامبر اعظم (ص) مجلس جشن و سرور به مناسبت وصلت میمنت اثر عروس خانوم (اسم عروس)بانو «حاذق الاطبا» صبیه آقا (اسم پدرشون)خان و ماه داماد میرزا (اسم داماد) «مدیر قامفیوترات» ولد خلف (اسم پدرشون) دز دارالضیافه (مکان برگزاری مراسم) منعقد است .

مدعوین محترم از خواتین مکرمه و رجال معظم در یوم الاربعه به دارالضیافه نزول اجلال بفرمایند که در آن انواع اطعمه و اشربه حلال و حلویات به نحو احسن مهیا می باشد و مراسم به قواعد اسلامی برقرار و مجلس از آلات لهو و لعب از جمله جاز و قیتار و مزقون و قارمان دیگر آلات غنا مبرا و منزه بوده و متبرک به صلوات . لکن انواع کف و کل و بشکن و اصوات بلبلی بلا اشکال است .

  راستی مدیر قامفیوترات یعنی چی ؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸


کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟

کی میگه مادر بودن سخت نیست ؟ دوران بارداری , به دنیا آوردن , تر و خشک کردن و ... به کنار .

اگه مجبور باشی صد بار کشوی روسریهاتو مرتب کنی و تا روتو برمی گردونی دوباره همشو کف اتاق ببینی , اینو نمی گی !

اگه مجبور باشی صد بار رد انگشتای کوچولو رو از روی تلویزیون و میز و ... پاک کنی ولی چون این آقا کوچولو دوست داره به تو کمک کنه , حاصلش اثر انگشت های بیشتری باشه , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هزار جور شکلک از خودت درآری و هر بار عکس احسان و نشون می ده بخندی و بگی ادان ادان (احسان) , اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی که با این سن و سال بدوی تا دنبالت بیاد و تیر بزنه و از ته دل بخنده و دل تو هر بار که کنار میز و دیوار و پله میره بریزه پایین , اینو نمی گی .

اگه هر بار که لپ تاپت رو باز می کنی تا کارای عقب موندتو انجام بدی , بیاد و ببندتش و هر موقع که می بندیش بخواد بازش کنه و بعد که می بینه نمی تونه , برش داره و مجبور باشی که براش توضیح بدی آخه عزیز من تو هنوز یه سالته , بی خیال ... اینو نمی گی .

اگه مجبور باشی هر بار که گوشی رو می ده بهت و میگه  اَ  اَ (الو) با هیچکی ٢ ساعت تمام حرف بزنی , اینو نمی گی .  

اگه مجبور باشی ...

 

پ.ن: بکار بردن کلمات دو , صد و هزار نشان دهنده اغراق نویسنده  و ناشی از خستگی وی در انجام کارهای منزل می باشد . وگرنه او شیطنتهای صدرای کوچک (خواهرزاداه اش) را خیلی دوست دارد !!! (نداشته باشد چکار کند)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸


گلهای من

تابستان که می شد دل من هوس جوجه های زرد یکروزه میکرد . این بود که می شدم مامان مرغه دو تا جوجه طلایی . به پاییز نمی کشید که جوجه های کوچکم یا خوراک گربه های شکم گنده می شدند یا از یک بیماری مرموز راهی دیار باقی . چه عزاداریها که نمی کردم و چه انتقامها که از گربه بدجنس همسایه نمی گرفتم . خیلی که هنر می کردم , یکیشان بزرگ می شد و زشت , و  چون دیگر آن عزیزی سابق را نداشت باید کشته می شد ! به هر حال از وقتی که آخری را که خیلی هم برایم عزیز بود فرستادم آن دنیا دیگر حوصله نگهداری از هیچ موجود زنده ای را نداشتم . تا اینکه همین چند وقت پیش تصمیم گرفتم تغییری در رویه زندگی ام بدهم . در جایی خوانده بودم که پرورش گل و گیاه به آدم احساس شادی می دهد . من هم به شادی نیاز داشتم و از طرفی هر موقع از جلوی گلفروشیها رد می شدم قند توی دلم آب می شد پس چه بهتر از گل . نمی دانم خورشید از کدام ور درآمده بود که اینبار خیلی سریع تصمیمم را عملی کردم . حالا صاحب ٢ داوودی بنفش ٣ داوودی نارنجی , ۴ داوودی سفید و ٣ فلفل زرد و نارنجی و قرمز هستم . دیدن و نوازش گلها و اینکه هر روز صبحِ زود , آبشان بدهی و زنبورهای کوچک را ببینی که دور و بر گلهایت می پلکند و از همه مهمتر خانوم جان همان حس شادی را که می خواستم به من می دهند . 

روبروی خانه ما پیرزنی زندگی می کند . اسمش را گذاشته ام خانوم جان .  دیدارهای ما همیشه از طریق قاب پنجره است . فکر می کنم خیلی دلش گرفته و به اندازه عمق چروکهای صورتش تنهاست . 

خانوم جان دوست دارم وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنی , چشمت به گلهای داوودی و فلفل که می افتد دلت باز شود قدر یک دنیا . 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸


بعد از هزار سال

یادش بخیر آن سالها وقتی دلمان می گرفت , کاغذ و قلم بر می داشتیم و یواشکی یک چیزهایی می نوشتیم . بعد یکی پیدا می شد , کاغذ پاره هایمان را پیدا می کرد و می خواند . کارد می زدی خونمان در نمی آمد . خوب آن سالها جوان بودیم و جاهل . فکر می کردیم مثلا یکی حرفهای دلمان را بفهمد چه می شود ! حالا دوست داریم هر چه فکر می کنیم همه بفهمند ! بنابراین می رویم سراغ یکی از این بلاگ های رایگان فارسی . مثلا همین پرشین بلاگ . روزهای اول ذوق داریم و زود به زود وبلاگمان را آپ می کنیم . برایش شمارنده درست می کنیم و حال می کنیم وقتی می بینیم تعداد بازدید کننده هایمان زیاد است . هر روز خودمان هم به وبلاگمان سر می زنیم و نظرها را می خوانیم و جواب می دهیم و تبادل لینک می کنیم و آخر سر , چند بار هم رفرش می کنیم تا باز هم آمارمان برود بالا !

نیازی نیست که خیلی قدیمی باشی یا جوان و جاهل نباشی ! یک مدت که بگذرد می فهمی که اشتباه فهمیده ای . نمی شود که اسم وبلاگت را بگذاری " خاطرات زندگی من " و بعد هر چیزی که توی زندگیت اتفاق افتاد یا هر فکری کردی یا هر احساسی داشتی بنویسی و بگذاری در معرض دید عموم !  نمی توانی همه چیز را بنویسی و منتشر کنی . چون ممکن است به خیلی ها بربخورد . بر بخورد یا نخورد باید بفهمی بعضی چیزها فقط و فقط باید توی سر خودت باشد . اگر حرفهای دلت را بفهمند خیلی چیزها می شود .این می شود که لال می شوی .

به هر حال هرچه باشد , نوشتن بهتر از ننوشتن است حتی اگر همه واقعیت نباشد . از این بابت که دوستان قلم به دستت را از دست نمی دهی .

چند بار تصمیم گرفتم شروع کنم . انگشتهایم به صفحه کیبورد نمی چسبید . شاید منتظر یک روز خاص بودم . مثل روز تولد یا سالگرد ازدواجم . اما همه این روزها آمدند و رفتند و من دل و دماغ نوشتن نداشتم .  امروز خواستم بدون هیچ مقدمه و دلیلی بنویسم . وای که چه حس خوبی دارد . نوشتن این اولین پست بعد از هزار سال مثل یک کوه روی پشتم سنگینی می کرد .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸