خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

جایی برای روزهای بی کسی

امروز احساس بی کسی کرده بودم . با احسان رفتیم به همان "جایی برای روزهای بی کسی" خودمان .

 همان نزدیکیها مردی منتظر ایستاده بود . بعد مردهای دیگری آمدند . پیر , جوان , ورزشکار , کم پول , پولدار و حتی امروزی و فشن ! مردها دست می دادند , همدیگر را بغل می کردند  و بعد به داخل باغ می رفتند .

خیلی عجیب بود . هزار جور فکر کردم . خیلی کنجکاو شدم که بدانم قضیه چیست . چه چیزی این مردها را - از طبقات مختلف - کنار هم قرار داده ! آخر هم طاقت نیاوردم و پرسیدم !!  

 چیزی که سرنوشت این مردها را شبیه هم کرده بود اعتیاد و چیزی که آنها را اینجا کنار هم جمع کرده بود عزمی ستودنی و اراده ای قوی برای ترک آن بود .

اینجا محل برگزاری یک بنیاد مخفی است برای ترک اعتیاد . چه خوب که همه جایی برای روزهای بی کسی داشته باشند .

 

پ .ن : امیدوارم این اراده قوی پایدار باشه .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸


عروسک هایم کو

یاد آن روزهای کودکیم بخیر . من و هدی و عروسکها . چقدر بچه داشتیم و بعد ها نوه دار هم  شدیم !

دخترم پردیس چقدر زیبا بود ، با آن چشمهای درشت سبز و موهای طلایی . حتی قشنگ تر از دختر هدی . دخترش اینقدر موهایش روشن بود که به سفیدی می زد . وقتی می خواستم لجش را در بیاورم می گفتم دختر تو پیر است و چقدر هم در کارم موفق بودم . خب آنوقتها نمی دانستم یک روز این رنگ هم مد خواهد شد !

دخترم با دختر هدی مدرسه می رفت . قدش بلند بود و میز آخر می نشست . برایش دفتر درست کرده بودم . پاک کن ها را بریده و قلم ها را شکسته بودم تا برایش لوازم التحریر درست کنم . مانتواش مثل مال خودم خاکستری بود و مقنعه اش سفید . درسهایش به اندازه درسهای خودم خوب بود و دستخطش هم مثلِ دستخط خودم ! بعدها که بزرگتر شد برایش لباس عروسی درست کردم . روی لباس توری سفیدش با آن دنباله بلند دامنش مروارید دوختم . موهای طلایی اش را بالا بستم و تور روی سرش انداختم . مختصر جهیزیه ای تهیه کردم وبدون داماد ! فرستادمش خانه بخت . بعد ها 3 بچه به دنیا آورد دو پسر و یک دختر .

 دختر هدی هم عروس شد . با چه جهیزیه ای . بیا و ببین ! مادرش چیزی کم نگذاشته بود . گرچه بعدها از شوهرش طلاق گرفت ( چون مادرش با مادر داماد قهر کرده بود !) اما او هم مثل پردیس من 3 بچه داشت .

نوه هایمان با هم مدرسه می رفتند . باز هم دفتر و قلم و مدرسه .

آن روزها سوژه بازیهایمان همین چیزها بود . بازی کردن نقش مادر . مثل مادرها غذا پختن ، میهمانی گرفتن ، حمام کردن بچه ها ، دوخت و دوز . اما بعد ها همه چیز عوض شد . آن عروسکهای کمر باریک و قد بلند و زیبا که آمدند ( همان دخترهایم که از خارج برگشته بودند و اسمهایشان را درآنجا به آنا و جسیکا تغییر داده بودند ) دست به سیاه و سفید نمی زدند . همیشه جلوی آینه بودند . چقدر برای آن لباسهای زیبا و چکمه های بلندشان پز می دادند . هر جا می رفتند سگشان هم دنبالشان بود . اینقدر فیس و افاده داشتند که بازی کردن با آنها نمی چسبید . بنابراین خیلی زود دکوری شدند و برگشتند به همان خارجشان .

.

.

.

دوره عروسک بازی من تمام شد . اما عروسک ها روز به روز قشنگ تر و زیباتر شدند . خیلی هاشان چند دست لباس و آینه و شانه و ... داشتند . انها سمبل زیبایی و مد بودند . همه بچه ها دوست داشتند مثل آنها باشند

برای داشتن کیف و جا مدادی ودفتر با عکس آنها از هم سبقت می گرفتند . آن روزها می گفتند این عروسکهای کمر باریک نشانی از تهاجم فرهنگی است و من نمیفهمیدم یک عروسک چطور می تواند به فرهنگ یک کشور تهاجم کند . 

اما حالا که می بینم یگانه هفت ساله نمی خواهد لباسهای تکراری بپوشد ، نیلوفر سه ساله وقتی می بیند مامانش که رفته آرایشگاه و از او قشنگتر شده ،  قهر می کند و پریای چهار ساله می خواهد ناخن هایش را فرنچ کند ، می فهمم عروسک بازی کردن با عروسک بودن چه فرقی دارد .

 

 حالا می فهمم وقتی که دکتر شریعتی می گفت " دخترهایمان را عروسک کردند و پسرهایمان را مترسک " یعنی چه .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸