خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

سال نو در پیش

Image hosting by IMGBoot.com

 

از پیرانه سری زمستان است شاید

یا نوباوگی بهار

که انگار هر بار رستن را ، شدن را ، از نو آغاز می کنیم .

هر آنچه هست ،

نوروز ، این یگانه نشان سبز ایزدی ایرانیان را پاس بداریم ؛ نا بماند تا ابد .

بیاد داشته باشیم همدیگر را ،

دوست بداریم یکدیگر را ،

و سپاس گزاریم آن دیگر را .

آنگاه فریاد برآوریم نوای خوش « نوروز خجسته باد »

 

دوستان عزیزم سال نو مبارک . سبز باشید و پایدار .

پ.ن:عکس بالا گلهای پامچال ، جاده ماسوله - خلخال ، ١/١/٨٨

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸


عمو نوروز

Image hosting by IMGBoot.com

یکی بود ، یکی نبود . پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمر چین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر .

بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که صبح زود پا می شد ، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جارو ، حیاط را حسابی تر و تمیز می کرد . یل می انداخت روی ایوان ، جلو حوضچه فواره دار جلوی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه ؛ سیر ، سرکه ، سماق ، سنجد ، سیب ، سبزی و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت . چندان طول نمی کشید که پلکهای پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می رفت به هوا . در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند . یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید روی سینه او می گذاشت و می نشست کنارش . آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد . اول چیزی دستگیرش نمی شد . اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بیداد همه چیز دست خورده . آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند . پیرزن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده ، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند . هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند ، تا یک روز کسی به او گفت چاره ای ندارد جز اینکه دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند ...

اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن (ننه سرما) توانست عمو نوروز را ببیند یا نه .

پ.ن١: عمو نوروز از مشهور ترین افسانه های ایرانی است .

پ.ن٢:عکس بالا ، شیراز ، تخت جمشید ، فروردین ٨٧ ، با لباس سربازان هخامنشی (؟)

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸


امسال بی قرار بهارم

Image hosting by IMGBoot.com

عیدهای زندگی من به دو قسمت تبدیل می شود . ٢١ سال ، لحظه تحویل سال ، در خانه بوده ام و ۶ سال ، نه . در این ۶ سال ، هر سال یک گوشه از ایران عزیز را دیده ام و به قسمت کوچکی از آرزوی بزرگم رسیده ام . اما تمام این شش سال قسمتی از دلم در خانه بود .  کنار خانواده بزرگم . و دلم آن سکوت قبل از تحویل و هیاهوی بعدش را می خواست . دلم عیدیهای بابا را می خواست که خودش با ذوق کادو پیچ کرده بود . دلم سفره هفت سینی می خواست که خودم چیده باشم ...

امسال فرصتی دست داده تا دوباره بعد از این همه سال من در کنار خانواده ام باشم تا شروع سال نو را با هم جشن بگیریم . این فرصت را مغتنم خواهم شمرد . کسی چه می داند از فردا و فردا ها !    

 امسال بی قرار بهارم .

عکس بالا : فروردین ٨٧ جاده سامان در کهکیلویه و بویراحمد. تقدیم به شکوفه عزیزم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸


مالزی نامه (قسمت 19) - آبشار seven wells

 15 فوریه 2008

صبحانه رو در حالی خوردیم که در مجاورت میز ما خانم و آقای عربی همراه با دختر بزرگ و کوچکشون نشسته بودند . خانمها عبا و پوشیه بسته بودند و مسلما بجز چشمهاشون جای دیگه ای قابل رویت نبود . و احتمالا به همین علت بود که این خانمهای عرب برای ارتباط برقرار کردن ، چشمک می زدند . این دومین باری بود که در این سفر به چشمک یک خانم عرب لبخند تحویل میدادم .

برنامه امروز دیدن آبشار seven wells یا Telaga Tujuh بود . راه دوری بود و با توجه به اینکه در مسیر هتل ما تاکسی ای پیدا نمی شد ، خیلی خوب شد که ماشین کرایه کردیم . تازه اگر هم تاکسی پیدا می کردی باید می گفتی منتظرت بمونه چون در محل آبشار که اصلا در دسترس نبود . و معمولا تاکسیها به ازای هر ساعت مبلغی (معمولا ١٠ رینگت) می گیرن و این گشت و گذار هم کمتر از 3 ساعت نخواهد بود . 

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸


غروب نیشابور

طلوع آفتاب و صبح نیشابور در میان شاعران جهان اسلام زبانزد بود. و اما این غروب نیشابور .

Image hosting by IMGBoot.com

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸


بوی عید

این روزها در همه شهر بوی عید پیچیده . من این را ، از پسرکی که کنار پیاده رو نشسته و قرآنهای فیروزه کوبش را برای سفره هفت سین فریاد می کند فهمیده ام . از آواز پرنده ی غریبه ای که امروز روی شاخسار هنر نمایی می کرد و آوازش عجیب بهاری بود . از گلدانهایم که برگهای سبزشان جوانه زده . از کلاغها که با این سرما و برف یکی دو روزه داشتند می رفتند به سرزمینهای گرم ، اما پشیمان شدند . از اینکه دست و دلم به درس نمی رود و دوست دارم خانه تکانی کنم . امسال خانه تکانی ام با بقیه سالها فرق دارد . تو می دانی چرا !

از همه چیز خانه تکانی ،‌ گردگیری را بیشتر دوست دارم . گردگیری خاطراتم . عکسهای قدیمی را که وقتی نگاه می کنم بی اختیار می خندم و عکسهای جدیدتر ، آنهایی که در سفرها گرفته ایم و داغ دلم تازه میشود وقتی می بینم همه شان تک نفره است . راستی احسان می دانی چند وقت است که با هم عکس دونفره نینداخته ایم . یادمان باشد این بار پایه دوربین را ببریم!

این روزها برنامه ریزی هم می کنم . برای سفر . شاید یک سفر رویایی . باید هزینه ها را بسنجم و بعد ببینم می ارزد یا نه . خب معلوم است که می ارزد . مگر آدم چند بار زندگی می کند . مگر چقدر جوان می ماند . با همه اینها باید بسنجم !

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸