باری

دیشب خواب باری*را دیدم . باراک اوباما را می گویم . داشتیم ورزش می کردیم . خوب وقتی خواب ببینی که با رئیس جمهور امریکا داری ورزش می کنی باید او را باری بنامی !!!
*او در کودکی "باری" نیز نامیده می شد .
ایران من
در جشنی شرکت کرده بودم و رضا رشیدپور به نقل از شهید مطهری گفت : آدمها همیشه به قطاری که در حال حرکت است سنگ می پرانند و گرنه به قطاری که ایستاده است کاری ندارند .
حال نمی دانم این قطار در حال حرکت فردوسی بود که او را خردوسی خواندند و او را یک شاعر فاشیست نامیدند که گناهش این بود : "بسی رنج برد در این سال سی " . و یا نژاد آریایی که آن را نژادی افسانه ای و ساخته دست استعمار و سیاست نامیدند و کورش کبیر را جلاد مشهور این قوم دانستند .
همه اینها به علاوه نفرت و تعصب و دشنام برای ایران من ! به هر حال خوشحالم که حکم آن قطار زنگ زده و بلا استفاده , که باید گوشه ذهن تاریخ خاک بخورد را ندارید .
چلوکباب
اون روز که سرمو گذاشته بودم روی پای مامان و مامان داشت موهامو ناز می کرد ، نمی دونم چی شد که یهو گفتم : مامان ، من وقتی بزرگ بشم ، هر روز شما و بابا رو دعوت می کنم خونم و براتون چلو کباب درست می کنم .
مامان ببخش . نتونستم به قولم عمل کنم !
وعده های خداوند
خداوند وعده نکرده است
که آسمان پیوسته آبی و آفتابی باشد .
خداوند وعده نکرده است
که راه زندگی تا پایان
گل و ریحان و سنبل و ضیمران باشد .
خداوند وعده نکرده است
آفتاب ِ بی باران
شادیِ بدون غم
و آسایش بی رنج را .
اما خداوند وعده کرده است
که هر روز نیرو بخشد
و با هر سختی آسانی و آسایش آورد
و در راه زندگی چراغ هدایت آویزد ،
بلاها را با لطافت در آمیزد
و از آسمان یاری فرستد
با شفقتی بی دریغ ،
و عشقی بی کرانه .
انی جانسون فلینت
پ.ن: همین شفقت بی دریغ و این عشق بی کرانه برای ما کافیست . بیایید برای داشته ها و نداشته ها غر نزنیم . بیایید یک بار هم که شده شاکر باشیم ، بی کم و کاست .
شما راحتید !!!

این عکس یه جورایی عکس تو عکسه . امیدوارم آقای ض برای گرفتن عکس از کیک پنجمین سال تاسیس شرکت خیلی توی زحمت نیفتاده باشند .
مرز سرو

مرز سرو در استان آذربایجان غربی یکی از دروازه های کشور ترکیه است . می گویند که با پنج ، شش هزار تومان و بدون ویزا میشود رفت آنطرف . اما به قانونی بودنش مشکوکم . در مسیر منتهی به مرز تک مغازه هایی دیده میشود . میگویند اینجا بازارچه مرزی است اما بازارچه مرزی اصلی روبروی پمپ بنزین است . این بازارچه مرزی اصلی از دو قسمت تشکیل شده سمت چپ کفش و سمت راست لباس . ملت هجوم آورده اند و هر چیزی که لازم دارند و لازم ندارند می خرند . انگار کسی مجبورشان کرده باشد . فروشنده می گوید اینها اجناس ترک است ولی به نظر من چین زحمتش را کشیده است .
پ.ن : عکس فوق ( پرندگان در مرز سرو احتمالا در صف ورود به ترکیه )
ایران من
حکایت اول
وارد شهر تبریز شدیم و برای اینکه بدونیم در کدوم خیابون شهر قرار گرفتیم تا بعد طبق نقشه راهنما به محل هتل مورد نظر بریم , از یکی از هموطنان کمک خواستیم .
در کمال ناباوری ایشون به زبان شیرین فارسی فرمودند : خیلی عذر می خوام , شرمندم , من فارسی بلد نیستم , دست و پا شکسته صحبت می کنم , به ترکی بپرسید . ما گفتیم شما که خوب صحبت می کنید ما فقط می خوایم بدونیم کجاییم . فرمودند : شما ترکی بلدید ؟ و وقتی جواب ما منفی بود گفتند : اگر انگلیسی بلدید به انگلیسی بپرسید .
حالا فکر کنید در مملکت خودتون بخواهید با هموطنتون انگلیسی حرف بزنید !
ما هم کم نیاوردیم و گفتیم : ما انگلیسی بلد نیستیم اما فرانسه بلدیم . شما می تونید به فرانسه صحبت کنید ؟ که خندش گرفت و گفت : نه بلد نیستم . خیلی شرمنده ام من از جواب دادن به فارسی معذورم .
ما هم تشکر کردیم و به مسیرمون ادامه دادیم . حالا بماند که چقدر از این برخورد ناراحت شدیم و احساس کردیم که در این شهر غریبه ایم . حتی اگر این آقا ما رو یک خارجی فرض می کرد , معمولا همه دوست دارند با یک توریست سر صحبت رو باز کنند و حتی دست و پا شکسته با او صحبت کنند و بهش کمک کنند . اما این رفتار واقعا برام عجیب بود . و در عصری که یاهو با درست کردن شکلک سعی می کنه تا ارتباط انسانها را راحت تر بکنه ما هنوز باید درگیر صحبت بر سر زبان و قومیت و ملیت باشیم .
ادامه مطلب
دوستان بزرگ
داشتن یک دوست عکاس نعمت بزرگیه . نگاه دقیق و ظریف یک عکاس نگاه منحصر بفردی ست که هر کسی نمی تونه از اون زاویه به محیط اطراف نگاه کنه . دوربین یک عکاس به سمت چیزهایی که از لحاظ انسانهای معمولی بی ارزشه می چرخه و به اونها به گونه ای دیگه نگاه می کنه .
آشنایی با یکی از عکاسان برجسته کشور باعث شد , برای سفر نوروز ٨٨ مسیر شمال و شمال غرب کشور رو انتخاب کنیم و با راهنمایی ایشون تونستیم مناظر فوق العاده ای از ایران عزیز رو ببینیم . سفر ما در واقع از ماسوله شروع شد , و در ادامه مسیر شهرهای فومن , آستارا , اردبیل و سرعین , تبریز و کندوان و کلیبر , ارومیه , سردشت و بانه و سقز رو در عرض ده روز دیدیم .
از این سفر خاطرات زیادی دارم که کم کم براتون می نویسم .
