خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

باری

 

دیشب خواب باری*را دیدم . باراک اوباما را می گویم . داشتیم ورزش می کردیم . خوب وقتی خواب ببینی که با رئیس جمهور امریکا داری ورزش می کنی باید او را باری بنامی !!!

 

*او در کودکی "باری" نیز نامیده می شد .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸


ایران من

در جشنی شرکت کرده بودم و رضا رشیدپور به نقل از شهید مطهری گفت : آدمها همیشه به قطاری که در حال حرکت است سنگ می پرانند و گرنه به قطاری که ایستاده است کاری ندارند .

حال نمی دانم این قطار در حال حرکت فردوسی بود که او را خردوسی خواندند و او را یک شاعر فاشیست نامیدند که گناهش این بود : "بسی رنج برد در این سال سی " . و یا نژاد آریایی که آن را نژادی افسانه ای و ساخته دست استعمار و سیاست نامیدند و کورش کبیر را جلاد مشهور این قوم دانستند .

همه اینها به علاوه نفرت و تعصب و دشنام برای ایران من ! به هر حال خوشحالم که حکم آن قطار زنگ زده و بلا استفاده , که باید گوشه ذهن تاریخ خاک بخورد را ندارید .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸


چلوکباب

اون روز که سرمو گذاشته بودم روی پای مامان و مامان داشت موهامو ناز می کرد ، نمی دونم چی شد که یهو گفتم : مامان ، من وقتی بزرگ بشم ، هر روز شما و بابا رو دعوت می کنم خونم و براتون چلو کباب درست می کنم .

مامان ببخش . نتونستم به قولم عمل کنم !

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸


مرز سرو

 

مرز سرو در استان آذربایجان غربی یکی از دروازه های کشور ترکیه است . می گویند که با پنج ، شش هزار تومان و بدون ویزا میشود رفت آنطرف . اما به قانونی بودنش مشکوکم . در مسیر منتهی به مرز تک مغازه هایی دیده میشود . میگویند اینجا بازارچه مرزی است اما بازارچه مرزی اصلی روبروی پمپ بنزین است . این بازارچه مرزی اصلی از دو قسمت تشکیل شده سمت چپ کفش و سمت راست لباس . ملت هجوم آورده اند و هر چیزی که لازم دارند و لازم ندارند می خرند . انگار کسی مجبورشان کرده باشد . فروشنده می گوید اینها اجناس ترک است ولی به نظر من چین زحمتش را کشیده است . 

پ.ن : عکس فوق ( پرندگان در مرز سرو احتمالا در صف ورود به ترکیه )

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : ایران من


ایران من

حکایت اول

 وارد شهر تبریز شدیم و برای اینکه بدونیم در کدوم خیابون شهر قرار گرفتیم تا بعد طبق نقشه راهنما به محل هتل مورد نظر بریم , از یکی از هموطنان کمک خواستیم .

در کمال ناباوری ایشون به زبان شیرین فارسی فرمودند : خیلی عذر می خوام , شرمندم  , من فارسی بلد نیستم , دست و پا شکسته صحبت می کنم , به ترکی بپرسید . ما گفتیم شما که خوب صحبت می کنید ما فقط می خوایم بدونیم کجاییم . فرمودند : شما ترکی بلدید ؟ و وقتی جواب ما منفی بود گفتند : اگر انگلیسی بلدید به انگلیسی بپرسید .

حالا فکر کنید در مملکت خودتون بخواهید با هموطنتون انگلیسی حرف بزنید !

ما هم کم نیاوردیم و گفتیم : ما انگلیسی بلد نیستیم اما فرانسه بلدیم . شما می تونید به فرانسه صحبت کنید ؟ که خندش گرفت و گفت : نه بلد نیستم . خیلی شرمنده ام من از جواب دادن به فارسی معذورم .

ما هم تشکر کردیم و به مسیرمون ادامه دادیم . حالا بماند که چقدر از این برخورد ناراحت شدیم و احساس کردیم که در این شهر غریبه ایم . حتی اگر این آقا ما رو یک خارجی فرض می کرد , معمولا همه دوست دارند با یک توریست سر صحبت رو باز کنند و حتی دست و پا شکسته با او صحبت کنند و بهش کمک کنند . اما این رفتار واقعا برام عجیب بود . و در عصری که یاهو با درست کردن شکلک سعی می کنه تا ارتباط انسانها را راحت تر بکنه ما هنوز باید درگیر صحبت بر سر زبان و قومیت و ملیت باشیم .

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : ایران من


دوستان بزرگ

داشتن یک دوست عکاس نعمت بزرگیه . نگاه دقیق و ظریف یک عکاس نگاه منحصر بفردی ست که هر کسی نمی تونه از اون زاویه به محیط اطراف نگاه کنه . دوربین یک عکاس به سمت چیزهایی که از لحاظ انسانهای معمولی بی ارزشه می چرخه و به اونها به گونه ای دیگه نگاه می کنه .

آشنایی با یکی از عکاسان برجسته کشور باعث شد , برای سفر نوروز ٨٨ مسیر شمال و شمال غرب کشور رو انتخاب کنیم و با راهنمایی ایشون تونستیم مناظر فوق العاده ای از ایران عزیز رو ببینیم . سفر ما در واقع از ماسوله شروع شد , و در ادامه مسیر شهرهای فومن , آستارا , اردبیل و سرعین , تبریز و کندوان و کلیبر , ارومیه , سردشت و بانه و سقز رو در عرض ده روز دیدیم .

از این سفر خاطرات زیادی دارم که کم کم براتون می نویسم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸