خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

چقدر عاقل و با اخلاقید ؟

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧


قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

دیر زمانی است که آرزو داشتم آنچه را برمن می گذرد بنویسم .

بالاخره این فراغت را یافتم .

آنچه می نویسم دست آوردهایی از تجربیات شخصی ، خاطرات ، عقاید و برداشت من از زندگی ، با نیم نگاهی به گذشته و آینده است . درسهایی است که در کلاس زندگی آموخته ام . می نویسم برای اینکه یادم باشد که هستم . برای اینکه یادم باشد که بوده ام . برای اینکه بدانم چه می خواهم .

 می نویسم برای اینکه تمام روزهای عمرم را زندگی کنم ، همواره رو به فراز و در تکاپوی رسیدن به نیکوترها . تا بهتر از این باشم که هستم . تا هر روزم دلیلی باشد برای زندگی و رویای باشد در دسترس .

 می نویسم برای اینکه یادم باشد ...

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : مقدمه


زیبای محض

زیبای من !

چنانت محتاجم ، که بی تو زندگیم نیست ، و چنانت مشتاقم ، که جز تو دلدادگیم . چندانت مهربان یافتم ، که تنها به تو دل باختم . ای آن که نامت بلند است و حدیث بودنت ، بی چون و چند ! ای زیبای محض ! من سر در تسلیم تو تا بردم و نقش غیر ازتو ستردم ، هیچ نماند ، الا عشق . تو را با کدامین واژه باید ستود ؟ که ستایش گری خردینه ام و پرستش گری کمینه :

 الهی! بر آن ترنم مستانه ات سوگند و آن تغزل جانانه ات : که هستی ام به هستت پیوند و مستی ام به جان الستت ، که گر رضای ام به رضای تو باشد ، گو هر چه دل می خراشد ، از هم بپاشد .

الهی ! قلمم را به معنی خوش بیارای و زبانم از حکایت ناراست ، بپالای . چشمم به زیبایی ، و گوشم را به نغمه های دل انگیز ، بگشای . دستم به روزی حلال ، مالامال ساز و راهم - پای کمال – هموار فرمای .

 الهی ! شاخسار اندیشه ام را ، ریشه ام بخش ، و هنر را ، پیشه ام !کلامم را حلاوت و گفتارم را ، صداقت ده! مالم حلال ساز ، و ملالم ، محال ! لبخندم عطا فرما و خرسندم ساز ! پندارم را صلابت ، گفتارم را صراحت ، و کردارم را سلامت بخش !

الهی ! تو را سپاس ! که لبخنده ی دیگران را چو می بینم ، حسرتم نگیرد ، و اگر سعادت خلایق می شنوم ، لبخندم نمیرد . که نقص هیچ ناقصی را به رویش نیاورم ، و عیب هیچ معیوبی ، به دشت نیافکنم .

الهی ! تو را سپاس ! که هیچ بغضی در گلو نبستم ، و هیچ دل نشکستم ، که هیچ پیوندی نگسستم ، و بر خوان حرامی ننشستم .

الهی ! تو را سپاس ! که قضاوت مشکل در کارم نداشتی ، و منت کس ، بر من نداشتی ، که بر طریق حیای ام داشتی ، و آبرویم نگه داشتی .

الهی ! تو را سپاس ! که گر دست طلب دیدم ، دست از وی نکشیدم و گر خود نرسیدم ، پای کس نبریدم .

الهی ! تو را سپاس ! که گر خود نرستم ، بالی نشکستم ، و گر طرفی نبستم ، دستی نبستم ، و گر پیمانی بستم -به قهر- نگسستم .

الهی ! تو را سپاس ! که حق کس بر گردنم نیانداختی ، و آن چه صلاح است بپرداختی ، و گر وامم به کس باختی ، پردازشش ساختی .

الهی ! تو را سپاس ! که اهل منزلم - همه – با نام تو می زی اند ، و رفع مشکلم از تو می جویند ، که روز و شب ، همه از تو می گویند ، و راه درستی می پویند .

 الهی ! تو را سپاس ! که عیبم از خلق نهان داشتی ، و نیکی ام عیان داشتی ، که رزق حلالم در دهان داشتی ، و با مردمان داشتی .

الهی ! تو را سپاس ! که از ظلم هیچ ظالم ، مظلوم نگشتم ، و در هیچ محکمه ، محکوم ، که در نزد دیگران مظموم نگشتم ، و از هیچ غمی مغموم .

 الهی ! تو را سپاس ! که بر مسند قدرتی م ننهادی ، و به گناه فرصتی م ندادی ، که بر اریکه قضاوتی م نگذاردی ، و بر تخت شوکتی م ، وا ننهادی .

 الهی ! تو را سپاس ! که قلمم به شکر تو شکوفه کرد ، و سخنم به نام تو شکفت .

الهی! بر آن ترنم مستانه ات سوگند : هستی ام به هستت پیوند ، که گر رضای ام به رضای تو باشد ، گو هر چه دل می خراشد ، از هم بپاشد . زیبای محض ! به نام تو آغازیدم ، پس سرانجامم به نام تو باشد .

آرش خیرآبادی

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : مقدمه