خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

داستان کوتاه به پیشنهاد زینب عزیز

زینب دوست خوبم ازم خواسته یک داستان کوتاه بنویسم . این کار تبحر زیادی می خواد که من ندارم . دوست داشتم شبیه داستانهای کوتاه ۵۵ کلمه ای باشه . اما نشد . به بزرگواری خودتون ببخشید ...

--------------------------------------------------------------------------------------

- عزیزم , تب کردی ... , نبینم تب کردنتو , نبینم مریضیتو دخترم . آخه تو ناز منی , خوشگل منی . الان میرم لیمو شیرین می خرم . بزار این کفشای تق تقیمو پیدا کنم . الان میام مامانی . از رختخوابت بیرون نیایی اااااااااااا . خوب ...

تق ... تق ... تق... تق ... تق... تق ... تق ..............

زن که کلافه شده بود . کفشهای پاشنه بلند را از پای دخترک بیرون بیرون کشید , بالای کمد گذاشت و خوابید .

بعر از چند ساعت , وقتی بیدار شد به صورت دخترک که با رژ لب نقاشی شده بود خیره ماند !

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ترم جدید شروع شد . می دونید دیگه ....

 

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧


j'ai été la meilleure de ma classe

من TOP شدم با نمره 97 .

به قدری خوشحال شدم که کلی دور خونه دویدم و جست و خیز کردم و بعد هم گوشی تلفن رو برداشتم و به هر کی می شناختم زنگ زدم و گفتم من TOP شدم با نمره 97

خودمم باورم نمی شد اینقدر ذوق کنم .

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧


مالزی نامه (قسمت 15) - معبد بودایی KEK LOK SI

ساعت 3 و 4 بود که برگشتیم و برای نهار کنسروهای ماهی ای که گفتم یک جایی به درد می خوره رو خوردیم . آخه دیگه شده بودیم شبیه همبرگرهای مکدونالدز . بعد هم میوهایی که خریده بودیم رو تست کردیم .

برای دیدن اطلاعات بیشتر در مورد میوه ها اینجا را کلیک کنید .

 بعد حدود ساعت 6 رفتیم پایین تا یک کمی در مورد معبد بپرسیم . قبلا خونده بودم که در یکی از شبها تمام فانوسهای معبد رو روشن می کنند و این شب ، برای چینیها شب مقدسیه اما نمی دونستم که امشبه .آقایی که باهاش صحبت می کردیم اصرار داشت که حتما امشب بریم چون این قضیه فقط یک بار در سال اتفاق می افته و حیفه که نبینیمش .

 بعد از پرس و جو در همون ایستگاه اتوبوس کنار هتل سوار اتوبوس شدیم و بعد در komtar   باز سوار یک اتوبوس دیگه شدیم و به سمت معبد رفتیم . آخه هتل ما در منطقه batu ferringi  ( نوار ساحلی ) بود و تا معبد فاصله زیادی داشت .

 

 

 

 

تقریبا یک ساعت  و نیم توی اتوبوس بودیم . دیگه هوا داشت تاریک می شد . 

     

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧


مالزی نامه (قسمت 14)- پنانگ

روز ششم

 ١٢فوریه2008 (٢٢بهمن١٣٨۶)

هوا گرگ و میش بود . یه لحظه چشمامو باز کردم و پرسیدم رسیدیم؟ احسان گفت نه هنوز، الان روی پل پنانگ هستیم . این پل یکی ازراههای ارتباطی کشور اصلی و جزیره پنانگ است . در واقع  اینجا یک سه راه بود به نام Butterworth  که شهر اصلی ایالت seberang perai بود و ایستگاه قطار پنانگ در اینجا قرار داشت . همچنین از این مکان هم با قایق می شد به جزیره رسید هم از راه پل 5/13 کیلومتری پنانگ .

تقریبا ساعت 6 بود که رسیدیم . بیرون ترمینال تاکسی ها صف کشیده بودند . با توجه به تحقیقاتی که قبلا کرده بودم هتل Copthorne Orchid  رو برای اقامت درنظر داشتیم . یه هتل چهارستاره با ساحل اختصاصی . به راننده که مقصد رو گفتیم و پرسیدیم چند می بره ، گفت : 45 رینگت یعنی 14000 تومان . خداییش خیلی زور داشت مخصوصا اینکه با این خرجهای غیر مترقبه باید توی خرج کردن محتاط تر می بودیم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧


مالزی نامه (قسمت 13)

به کوالالامپور رسیدیم . هنوزتا ساعت1 خیلی وقت داشتیم . به همین خاطر به مرکز خرید petaling street   یا همون china town    که نزدیک هتل بود رفتیم تا ببینیم چه چیزهایی داره . خیلی شلوغ بود . از چینی گرفته تا اروپایی همه در حال خرید بودند . چیزهای ارزونی داشت ولی اکثرا بی کیفیت . اغلب فروشنده ها فکر می کردن که ما عرب هستیم برای همین تعال تعال می کردند .  

توی شلوغیا راه می رفتیم که آقای عربی  به ما سلام داد . این برام خیلی عجیب بود که این آقای عرب صرفا به خاطر اینکه ما رو همکیش خودش می دونست با ما دوستانه برخورد کرد . اما خانم و آقای هموطن ما در پوتراجایا حتی به لبخند ما پاسخ ندادند .

کمی در بازار گشتیم و قیمت تندیسهای برجهای پتروناس رو که به گفته دوست احسان بهترین چیز برای سوغات بود رو از مغازه های مختلف پرسیدیم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧