خاطرات زندگی من

این وبلاگ به درج خاطرات برداشتها و عقاید شخصی من از زندگی اختصاص دارد .

مالزی نامه (قسمت 12) - پوتراجایا

از دوستانی که به مالزی نامه ها علاقمندند به خاطر تاخیر در نوشتن عذر می خوام . تمام سعیم اینه که زودتر بنویسم اما می دونید که همیشه با کمبود وقت مواجهم . بعد از امتحانم بقیشو زودتر می نویسم .

---------------------------------------------------------------------------------------------

به ساعت check out  هتل نزدیک میشدیم بنابراین تاکسی گرفتیم و به محض رسیدن به هتل کوله ها رو تحویل قسمت امانات ( بار) دادیم وقرار شد شب که برگشتیم بارها به علاوه پولها و مدارکمون  رو بگیریم . در McDonald's نهار خوردیم و به مقصد KL Central  که مرکز قطارهای سریع السیر کوالالامپور بود حرکت کردیم و برای putrajaya  بلیطی به مبلغ ١۵رینگت گرفتیم و سوار شدیم .   

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧


اکسیژن

 

ما نفس میکشیم برای اینکه زنده بمونیم . ما بدون اکسیژن می میریم اما همین اکسیژن در بدن ما تبدیل به مولکولی میشه که سلولهای بدن رو تخریب میکنه . پس با هر نفس به مرگ نزدیکتر می شیم .

حالا چکار می کنید ؟ نفس می کشید یا نمی کشید ؟

پ.ن : امروز تصمیم گرفت نفس نکشد . از نفس کشیدن خسته شده بود . من گریه کردم ، نه برای او ، برای خودم ، برای این همه ضعف و ناتوانی .

 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧


مالزی نامه (قسمت 11)- Butterfly Farm

آخرین جایی که در Lake Garden  دیدیم Butterfly Farm بود . حالا که به انتهای مسیر نزدیک شده بودیم تازه فهمیدیم که در باغ اتوبوسهای روبازی وجود داره که در ازای 0.5 درهم توریستها رو دور باغ می گردونه . ما هم سوار شدیم و بعد از طی یک مسیر کوتاه به Butterfly Farm رسیدیم وقتی وارد شدیم احسان یکی ازدوستانش رو که چند سالی برای ادامه تحصیل به مالزی اومده بود رو دید . کمی با این آقا در مورد رفتن به سنگاپور صحبت کردیم و به گفته ایشون میشد از همینجا برای ویزای سنگاپور اقدام کرد . ولی ما از قبل تصمیم گرفته بودیم که به جای حرکت به سمت جنوب و دیدن ملاکا و سنگاپور ، جزایر پنانگ و لنکاوی رو ببینیم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧


فصل دوازدهم - مهر ورزیدن به آنهایی که دوستشان نداریم

آیا امکان این هست که کسی را که از او نفرت دارید دوست بدارید و به او محبت کنید ؟

لوقای طبیب روایتی از زندگی عیسی مسیح نقل می کند : " دشمنانتان را دوست بدارید ، به آنان که از شما نفرت دارند نیکی کنید ، برای آنهایی که نفرینتان می کنند برکت بطلبید ، آنهایی را که با شما بدرفتاری می کنند دعا کنید ... با هر کس همانگونه رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند . این هنر نیست که کسانی را دوست بدارید که دوستتان دارند . حتی گناهکاران نیز آنهایی را که دوستشان دارند دوست دارند . "

اما آیا می توانیم همسری را که به دشمنمان بدل شده دوست بداریم ؟

" بدهید و به شما داده خواهد شد . پیمانه ای لبالب پر به دستتان داده خواهد شد . چرا که هر پیمانه ای که شما برای اندازه گیری استفاده می کنید ، با همان پیمانه برایتان اندازه خواهند گرفت . "  

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها : 5 زبان عشق


غزه

تلویزیون را که روشن می کنم , مدام صدای گریه کودکان است و آژیر آمبولانس ها , صدای بمب و فریاد کمک . خسته شده ام از دیدن این مناظر . جنگ طلبی و سنگ دلی صهیونیستها را قبول دارم و صدای مظلومانه مردم غزه را . اما دیگر خسته شده ام . نمی خواهم ببینم . ما ملت رئوفی هستیم . دلمان بدجوری به درد می آید . اما مگر خودمان کم غصه داریم . پایین همین شهر کودکانی هستند که حتی آب شرب ندارند . مادری هست با دو فرزند معلول که هر سه ماه از بهزیستی ۶٠٠٠٠ تومان و از کمیته امداد ٧۵٠٠٠ تومان می گیرد تا زندگی اش را بچرخاند . مگر می چرخد ! 

هر بار رستورانی رفتیم , اینقدر دم درش ایستاده بودند به انتظار لقمه نانی... . مگر غذا از گلویمان پایین می رود با این نگاهها ؟ هر بار توی خیابان راه می روی یکی از سرما به خود می لرزد . یکی وزن می کند , یکی گل می فروشد , یکی خود را می فروشد , برای نان .

اینها همه درد است . شاید دیده نشوند . شاید خیلی ها نبینند . اما درد است .

صدای فریاد و ناله این مردم قلبم را می آزارد اما من که کاری نمی توانم بکنم .  از رسول الله  می نویسند که هر کس فریاد برادر مسلمان خود را نشنود مسلمان نیست . فقط برای اینکه وجدان درد بگیریم . شرم بر اعراب باد . ما !!! که لقمه از دهان خود گرفتیم تا ... !!!

 نمی گویم به من چه . اما کاش می شد یک روز وقتی تلویزیون را روشن می کنی از ته دل بخندی . نمی دانم آن روز غزه و فلسطین آزاد است یا نه ! 

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : نوار غزه


هستی

بعد از ظهر دلگیری بود . نگاهم از پنجره روبرو را می کاوید شاید دلتنگیم کمتر شود . تمام منظره روبرو ساختمان نیمه تمامی بود که صاحبش بسته به جیبش می ساختش . بنابراین ، این منظره چند سالیست که مهمان پنجره خانه ماست . حالا دو نفر دارند نمایش را سنگ می کنند . یکیشان بدون هیچ ترسی از افتادن ، از مردن ، روی تخته لرزان راه می رود و دیگری خودش را از داربستها آویزان می کند .  

 دوستی در دوران دانشگاه داشتم . دختر ماهی بود . صاف و ساده . آقا رسول ، آقا رسول از دهانش نمی افتاد . آقا رسول شوهرش بود . آقا رسول را دیده بودیم . هر روز می آمد دنبالش و او پشت موتورش می نشست و گاز می دادند تا خانه .   

 هستی اش که به دنیا آمد ، داشت طعم مادر شدن را مزه مزه می کرد . اما کودکش هنوز یک ماهه نشده بود که آقا رسول از بالای یکی از همین داربستها افتاد و رفت . دیگر او را ندیدیم تا موقع امتحانهای پایان ترم . شده بود پوست و استخوان . حتی نمی توانستم به او تسلیت بگویم .

آقا رسول می دانی هستی و مادرش چقدر تنها هستند . کاش بیشتر مواظب خودت بودی . حالا هستی روی موتور کی بنشیند و قام قام کند ؟

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧


فصل یازدهم - عشق اساسی است

عشق تنها نیاز عاطفی ماست . روانشناسان دریافته اند که نیاز به امنیت ، احساس ارزشمندی ، و اهیت داشتن نیازهای اساسی ما هستند . اما عشق همه این نیازها را می پوشاند .

اگر من احساس کنم که همسرم دوستم دارد آرامش می یابم زیرا می دانم که محبوبم آزاری به من نخواهد رساند . من در حضور او احساس امنیت و اطمینان می کنم . شاید در حرفه ام با مشکلات متعدد مواجه شوم . شاید در حوزه های دیگر زندگیم دشمنانی داشته باشم اما از جانب همسرم اطمینان خاطر دارم .

حس ارزشمندی من در اثر این واقعیت که همسرم دوستم دارد تقویت می شود . اگر او مرا دوست دارد پس باید ارزش عشق را داشته باشم . شاید والدینم مرا بی ارزش دانسته یا نسبت به ارزشم شک کرده باشند اما همسرم مرا به رسمیت می شناسد و دوستم دارد . عشق او عزت نفس مرا افزایش می دهد .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : 5 زبان عشق


میلاد مسیح مبارک

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


فصل دهم - عشق یک انتخاب است

زمانی که ما آکنده از رنجش , خشم و انزجار از خطاهای گذشته ایم چطور می توانیم با یکدیگر سخن بگوییم ؟ پاسخ این سوال در طبیعت بنیادی ما انسانها نهفته است . ما مخلوقاتی هستیم که از انتخاب برخورداریم . یعنی ما این قابلیت را داریم که تصمیمهای غلط و ضعیف بگیریم , و همه ما این کار را کرده ایم . ما به این انتخابها افتخار نمی کنیم . هر چند شاید در آن لحظه موجه به نظر می آمدند . انتخابهای غلط گذشته به این معنی نیست که ما در آینده نیز به آنها دست بزنیم .

عشق گذشته را پاک نمی کند , اما آینده را متفاوت می سازد . وقتی ما تصمیم می گیریم که به زبان اصلی عشق همسرمان سخن بگوییم و ابراز محبت کنیم , فضای عاطفی ای خلق می کنیم که در آن می توانیم کشمکش ها و خطاهای گذشته را جبران کنیم .

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : 5 زبان عشق


تولدت مبارک

  

زیباتر از زیبایی ، احسان من ، تولدت مبارک .

هدیه ، دلم

            روی بسته نوشتم : شکستنی ست .  

  
نویسنده : مهدخت ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧